- شخصیتهای داستانهای بیتا ملکوتی بین دو مکانیسم تلاشِ تسلیم و تسلط گیرافتادهاند. شخصیتٍ دختر داستانِ “ماهی” دلباختهی سوزاندن بدنش با آتش است. او حتا در میهمانیها هم کنار شومینه مینشیند. او دستش را سهدقیقه روی شعلهی داغ شمع نگه میدارد و تمام بدنش را با لذت میسوزاند و میگذارد تا لکهای سوختهگی روی پوستش باقی بمانند. بسیار خب، پس میتوانیم با توجه به چنین رفتارهایی، شخصیت داستان را مازوخیسم بدانیم و میدانیم که ویژهگیهای فرد مازوخیسم، تسلیم خود، وابستهگی به قدرتهای بیرونی و مستعد بودن برای خوار شمردن خویشتن است.
- در داستان “تابوت خالی”، نویسندهای، شخصیت داستان را در قصهاش گیر انداخته است تا او را هرچهقدر میخواهد آزار دهد: “بیخود جیغنکش، قیل و قال هم راه ننداز. توی داستان من گیر افتادهای. میتوانم با ساطور بندبند انگشتانت را جدا کنم. همآنطور که چشمهات را از کاسه درآوردم.”
- به گفتهی فروید در آدمی استعدادی برای تخریب وجود دارد که ممکن است متوجهی خود شخص یا دیگران شود. او نام این استعداد را غریزهی مرگ گذاشت و گفت که غریزهی مرگ که در معرض مشاهدهی مستقیم قرار ندارد با غریزهی جنسی میآمیزد و اگر در این امتزاج بر ضد خود شخص به کار افتد، مازوخیسم و اگر علیه دیگری وارد عمل شود، به شکل سادیسم بروز میکند.
- شخصیت پسر داستان ”بنزین“ با ولع بخار بنزین را توی ششها فرو میدهد. از او که روز و شب سرش را در سطل بنزین فرو میبرد، ریش و سبیلش دانهدانه سوخته و تنها مژههایش باقی مانده. او معتاد به تنفس بخار بنزین است و در اعتیادش تا حدی پیش رفته که سطلی از بنزین دور گردنش آویزان کرده تا بخارش را هر دم در سینه فرودهد. داستان “به علاوه” قصهی نویسندهایست که که زیر شکنجهی سخت بازجویان مرده. او در بهشت است و فرشتهگان با او صحبت میکنند اما او که نمیتواند از گذشتهی پرتشویش خود رها شود، درگیر با یادهایش است و کسی از او در خاطراتش میخواهد که برایش یک داستان عاشقانه بنویسد. داستانی که نوشته نمیشود. زبان نویسنده در شکنجه کنده شده و او که دستانش از پشت به سندلی بسته شده، نمیتواند تکهزبانش را که جلوی پایش کنار پایهی سندلی افتاده، بردارد؛ “میخواستم دوستانم را لو بدهم“ و بازجو ماشه را میکشد: “من مرده بودم، قبل از اینکه برای تو داستان عاشقانه بنویسم.”
- تلاشهای ناشی از مازوخیسم به هر شکل که ظهور کند، هدفش همیشه خلاصی از نفس فردی و غرقه ساختن خود است یا به عبارت بهتر، خلاصی از بار آزادی. فرد مازوخیسم نمیتواند آزادی را تحمل کند و از این رو در پی تسلیم خویشتن است. شخصیتهای داستانهای این کتاب با مشکلی به نام آزادی درگیرند. آنها در پی دادن آزادی خود یا گرفتن آزادی دیگرانند. در داستان “حفره” راوی رفتار خشونتآمیزی با دختر بدخشانیای که دزدیده دارد، چون دختر حاضر نیست به او تسلیم شود. راوی به او در پشت وانتی که به سمت مرز ایران در حرکت است تجاوز میکند.
- بدخشان شهری در شمال افغانستان است که دختران زیبایش معروفاند. میگویند اگر دختر بدخشانی از شهرش بیرون برده شود، میمیرد. در “حفره” دختر بدخشانی میمیرد و داستان باتصویر سوررئال جا ماندن مشت راوی توی ناف دختر تمام میشود. پایانگرفتن داستان با تصویری سوررئال تنها مختص این داستان نیست و پایان بعضیدیگر از داستانهای کتاب نیز اینگونهند.
- در بیشتر داستانهای این کتاب، نشانههای زندهگی بورژوازی شخصیتها از فرط پرداخت توی ذوق میزند. در داستان “ماهی” میخوانیم: “با آسانسور شیشهای نوزده طبقه را میروی پایین. صدای کفشهای ایتالیاییت روی موزاییکهای پارکینگ بلند و بلندتر میشود. مینشینی پشت جیپ کروکی قدیمی.” و یا در داستان “پوست روباه“: “زن … پالتوی مشکی کمرباریکش را میپوشد، کلاهِ پوست روباهش را که بزرگ است و سفید بر سر میگذارد و میرود بیرون. … عاج کفٍ چکمههای بلندش در یخ فرو میرود…” یا در ”اور دوز”: “تو را توی آپارتمانت در طبقهی شانزدهم میبینم. در میان میزهای شیشهای راه میروی…“
- همهچیز در داستان ماهی به طرز خودنمایانهای پر از زرق و برق تقلبیست. داستان رئالیسم محض است. خیالی نیست و در ناکجا آباد اتفاق نمیافتد. در تهران است. ولی شخصیتها در تهران، شهر جهان سومی نیستند، آنها در ”پشت پردهی مخملی ارغوانی تیرهام، کنار ساعت دیواری عتیقه با پانودل آویختهاش. هوا تاریک شده. آباژورها را یکی بعد از دیگری روشن می کنی.” شخصیت پسر داستان تمام خصوصیات لازم و کافی جذاب برای یک دختر نوعیِ روشنفکر را دارد؛ او قدبلند است. ثروتمند است. کفش ایتالیایی میپوشد. جیپ کروکی دارد. قهوه مینوشد. فَشٍن تیوی میبیند. تنها زندهگی میکند و نصف شب به حمامی با وانِ صدفی با شیرهای سرطلایی میرود.
- داستان، چه وقتی که پسر در حال روایت است و چه زمانی که دختر روایت میکند، (از منظر دوم شخص) پر از توصیفات جزء به جزء لباس و اشیاءِ مجلل است. در حالی که چنین توصیفاتی قصه را پیش نمیبرد و فقط شبیه تبلیغات تلویزیونی جلوی چشم بیننده –ببخشید خواننده- رژه میروند و در این بین تنها تصویری که از ایران –کشور نویسنده- در داستان است، تصویر خرابههای بم است.
- سعی نویسنده در همهی داستانهای این کتاب بر نگارش داستانهایی چندلایه است. در بیشتر داستانها، قصه در دو زمان –و گاهی به طور موازی- روایت میشود و در بعضی، از بیش از یک راوی استفاده شده. استفادهی نویسنده از دو زمان در روایتها، گاهی به نمایش تضاد بیشتر بین زیبایی و زشتیها کمک کرده و گاهی هم خواندنش را برای خوانندهی داستانهای آسانخوان (Easy reading) مشکل ساخته.
- داستان “اور دوز” (Overdose) قصهای پرکششیست از منظر دوم شخص که از زبان مادری برای فرزند مردهش روایت میشود. از زمانی که شوهرش –پدر فرزند- مرده تا زمان مرگ پسر. داستان بسیار محکم از زمان گذشته تا حال را روایت میکند و از نشانههای بسیاری در گذشته و حال برای بیان قصهش بهره میگیرد بهطوری که در پایان داستان، خواننده، آیندهی محتومِ پسر تازهمتولد شده را در ذهن میسازد.
- اما بهترین داستان این کتاب، داستانِ ”دومتر فاصله“ است. داستانی چندلایه که تکتک شخصیتها در داستان پردازش شدهاند و حضور هرکدامشان در داستان دیده میشود. در “دومتر فاصله” صادق هدایت زنده میشود و از دختر نوجوان داستان خوشش میآید: ”گفتم: شما کی هستید راه افتادهاید دنبال من؟ گفت: صادق هدایت.“ روایت خطی داستان، لذتبخش است. صادق هدایت عاشق دختر شده و میخواهد –این را در پایان میفهمیم- داستان دختر را بنویسد.
- “-تو که مردی، پس چرا هر روز میافتی دنبالم؟
- -بابا جون من که نویسنده نیستم. من فقط عاشقتم.”
- “نمیدانستم چرا عاشق من است. من که زن اثیری نبودم. بلند و بالا و باریک مثل نی با چشمهای سیاه و ابروهای به هم پیوسته و رنگپریده و لب غنچهای نیمهباز … دختر زشت و زمختی بودم با چشمهای وغ آبی و لپهای گلی و ابروهای بور که هرقدر برشان میداشتم، ناظم مدرسه نمیفهمید و لب پهن و دندانهای نامرتب که احتیاج به ارتودنسی داشت.” میتوان بهخوبی لحن سرخوشانهی یک دختر دبیرستانی تازه بالغشده را در متن داستان حس کرد.
- در نگاهی پایانی به کتاب و دوازدهداستانش، میتوان گفت نویسنده برای خلق ساختار تازهای از روایت در داستانهایش تلاش کرده. توجه او به زندهگی مدرن و تلاش برای پرداخت شخصیتهایی با مشکلات روانی در داستانهایش نشان از کار نویسندهای جدی دارد. شخصیتهایی که گاهی با خودویرانگری در پی کسب آزادیند. شخصیتهایی کاملاً منطبق با زندهگی امروز. من بیتا را نویسندهی نسل فَشٍن تیوی و اِکس پارتی میدانم. چه تابوتِ شخصیتهایش خالی باشد، چه نباشد.

---------------------------------------------------------------------------
وبلاگ داستانگو حرکتی تازه را آغاز کرده و از این پس، کتابهای تازهی داستانی را بررسی میکند. میتوانید کتابهایتان را برای بازخوانی در وبلاگِ داستانگو به نشانی تهران، صندوق پستی 1178-13145 پست کنید.
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۳/٤/۳۱ توسط خسرو نخعی
| پيام ها ()
