داستان چندخطی، داستان خیلی کوتاه، دقیقهای یا برقآسا، شکل کوتاهی از داستانگویی است که بهسرعت توانسته خودش را بهعنوان یک اثر ادبی بشناساند. برقآسا مثل پدیداری زیبایی و ناپدید شدن آن پیش از سیر کردن ما. ما عابری پیاده در یک روز تابستانی هستیم که زن زیبایی را هنگامی میبینیم که دارد پنجرهی رو به آفتاب را میبندد و پیش از اینکه بتوانیم زیبایی او را جذب کنیم، او پنجره را بسته. داستان برقآسا چنین چیزی است. آنطور که رولان بارت میگوید متنی که لذتبخش است باید کوتاه باشد. کوتاه بودن، یک ویژهگی لذتبخشی است و خیلی کوتاه بودن، اغراق در این لذت. خیلی کوتاه بودن میتواند لذتبخشی را دوچندان کند و البته همآنقدر هم ممکن است هیچ لذتی پدید نیاورد و سرد و بیاثر باشد. هیچ کس این داستان چند خطی براتیگان را فراموش نمیکند:
وقتی زن هفتتیر خالی را تحویل پلیس میداد گفت: زندهگی کردن توی آپارتمان تکخوابه در سنهوزه با مردی که داره ویلونزدن یاد میگیره، خیلی سخته.
به محض خواندن آن، داستان –که کمتر از دوخط است- در ذهن ما باز میشود. داستان هیچ کلمهی اضافی ندارد و براتیگان با کمترین کلمات، بیشترین روایت را کرده. یک داستان چندخطی خوب میتواند مثل این باشد و پارهی جستوجوگر و یا لذتجوی ذهن ما را به ادامهی داستان تشویق کند. چه بسیار رمانهای هزار صفحهای که در کنار یک تاثیر کلی، توانستهند پارههایی از متنشان را در ذهن ما برای همیشه حک کنند تا ما از آنها به عنوان مثالهایی از قسمتهای برجستهی آن رمان یاد کنیم. این پارهها معمولن در حد و اندازهی داستانهای برقآسا هستند. پس چرا خود داستانهای برقآسا به تنهایی نتوانند از عهدهی این کار برآیند؟
نگرانی اصلی شاید هماین باشد؛ ماندگار نبودن اثر. فراموشی زن زیبای پشت پنجرهی بسته؛ آنطور که برق از آسمان به سرعت ناپدید میشود او هم از ذهن ما دور میشود. چراکه میتوان در فاصلهی زمانی بین دو ایستگاه مترو دهتاه از اینها را خواند. اما دربارهی بهترینها هرگز ماجرا اینگونه نیست. لذت سیر نشده همواره در حال بازگشت و جستوجوست و در اینجاست که داستان برقآسا میتواند موفقتر از یک داستان کوتاه یا بلند باشد، هنگامی که خواننده ابدن یک کلمهی اضافی نمیخواند. حد غایی یک جملهی موفق؛ اثرگذار بودن تکتک کلمات. در اینجا جملهنویسی به اندازه ی سوژه مهم میشود.
ولی ما هنوز دربارهی داستان برقآسا تردید داریم. هنوز خیلی مهم نیست چون کم و کوتاه است و وقت کمی از ما میگیرد. اما آنرا میخوانیم چون جذاب و پرکشش است و وقت کمی از ما میگیرد. من فکر میکنم مردم به خواندن یک داستان برقآسا تمایل بیشتری نشان دهند تا یک رمان. شاید برایشان مثل دیدن رعد در آسمان در مقابل پیادهرودی در جنگل باشد. کدامیک راحتتر است؟ کدامیک زیباتر است؟
واقعن آن زن زیبا بود؟ از کجا زیباییش را فهمیدیم؟ ما که او را درست ندیدیم...
گفتوگو با دختر ولادمیر مایاکوفسکی
النا ولادمیرونا مایاکوفسکی، دختر ولادمیر ولادمیرویچ مایاکوفسکی مشهورترین شاعر فوتوریست روسی است. النا مایاکوفسکی در سال 1993 موجودیت خود را فاش کرد. تا آن زمان، زیر اسم حقوقی خود، پاتریشیا تامپسون زندهگی میکرد. او پروفسور فلسفه و مدرس دانشگاه لیمان در نیویورک است. وی مولف پانزده کتاب، به علاوهی کتاب "مایاکوفسکی" است که در منهتن منتشر شده؛ داستان النا، مادر و پدرش.
ماشا مِتِر.
ماشا متر: النا ولادمیرونا، ممکن است کمی بیشتر دربارهی تاریخچهی خانوادهگیتان بگویید؟
النا مایاکوفسکی: پدربزرگ من [پدرشوهر مادرش]، مرد بسیار ثروتمندی در روسیه بود. او و خانوادهش پس از انقلاب ناچار شدند بین ترک کشور یا کشتهشدن یکی را انتخاب کنند. مادرم برای خارجشدن از روسیه با مردی انگلیسی ساکن آمریکا ازدواج کرد. مرد انگلیسی عاشق مادرم بود. مادرم، جوان و زیبا، تحصیلکرده و جذاب بود. همهی زنان روسی جذابند. آن وقت شوهر مادرم روسیه را ترک کرد اما دیگر به او اجازهی بازگشت به آمریکا داده نشد. وقتی که من و مادرم در نیس بودیم، حدود سهسال داشتم و این تنها باری بود که مایاکوفسکی را دیدم. او خیلی زود به روسیه بازگشت و طولی نکشید که مرد. مادرم تا زمانی که زنده بود، عاشق مایاکوفسکی بود. این عشق بزرگ زندهگی او بود.
ماشا متر: چهطور کتاب مایاکوفسکی را در منهتن تمام کردید؟
النا مایاکوفسکی: مادرم احساس کرده بود که نمیخواهد هرگز از طریق وابستهگی و عشقش به پدرم، بهرهبردای و سرمایهاندوزی بکند. اما من فکر میکنم که داستان مادرم باید گفته شود. من به زنی در مسکو معرفی شدم که مادر و پدرم را باهم دیده بود و آنها را به یاد میآورد. او گفت: "کنار آنها، حضور سومی بود و آن عشق بود."
ماشا متر: عدهی زیادی در ابتدا نسبت به گفتههای شما مقاومت میکردند. فکر میکنید چرا اینطوری بوده؟
النا مایاکوفسکی: خب، دلدادهی همیشهگی او، لیلی یوریونا بریک، یک جذبهی معنوی برای او خلق کرد و من فکر نمیکنم که مردم آنجوری، او را خیلی خوب درک کنند. من فکر میکنم ظاهرسازی و داستانهای جعلی خیلی وقتها مردم را گمراه میکند. لیلی بریک PR خوبی بود و من فکر میکنم او افسانهی مایاکوفسکی را ترویج کرد و این واقعن راهی نبود که مردم او را بهخوبی بفهمند و فکر میکنم که مادرم او را خیلی خوب میشناخت. بعد از آشناییشان وقتی که در نیویورک بودند، هرروزشان را باهم میگذراندند. آنها رابطهی بسیار معنیداری با یکدیگر داشتند و پدرم وقتی دربارهی من حرف میزد، بسیار بااحتیاط میبود. او عکس من را در دفترش داشت و زمانی که مرد، لیلی بریک به دفترش آمد و آن عکس را برداشت. بدبختانه او مثل همسر یک منتقد ادبی عضو آژانس NKVD بود.
ماشا متر: آیا شما احساس میکنید که او مایاکوفسکی را در انحصار داشته؟
النا مایاکوفسکی: فکرمیکنم که او مطمنن از بخشی از اینها منفعت مادی میبرده. منظورم حق امتیاز و دارایی او است که لیلی سریع تر از مادربزرگ و خالههایم تصرف کرد. زندهگینامهای از مایاکوفسکی هست با بخشی به نام داچکا که دربارهی مالیاتهاییست که برسفارشهای لیلی بریک بسته شده. من اینطور فکر میکنم. در روسیه زنی را دیدم که ویراستار آن کتاب بود. او به من گفت که آن قسمت از کتاب برداشته شده. قسمتی که واکنش پدر من نسبت به اینکه توانایی نگهداری دخترش را نداشته. این لیلی بریک بود که پیش استالین رفته بود و استالین هم اظهار کرده بود که "مایاکوفسکی بزرگترین شاعر انقلاب است و بیاحترامی به نام او، توهین به اتحاد شوروی است." و همچین چرندیاتی. من فکر می کنم که مایاکوفسکی کشته شده، چون او یکی از نخستین مخالفین بوده و هنگامی که او از شیفتهگی رژیم بلشویک درآمد، دیگر نمیتوانست اجازهی زندهگی کردن داشته باشد. به این خاطر است که من فکرمیکنم اگر تحقیقات معاصر دربارهی مایاکوفسکی انجام گیرد، نتیجهی آن به کلی متفاوت از گذشتهها خواهد بود.
ماشا متر: هرگز لیلی بریک را ملاقات کردهاید؟
النا مایاکوفسکی: خیر. چون اگر او میتوانست موافق مرگ پدرم باشد. با من چهکار میخواست بکند؟ او وقتی که مطلع شد اتفاقاتی ممکن است برای مایاکوفسکی روی بدهد، کشور را ترک کرد. وقتی که مایاکوفسکی کشته شد او در روسیه نبود. پدرم کشته شده، شما میدانید. او مطمئنن مرنکب خودکشی بالای سر زنی نشده، آنچنان که مردم فکر میکنند. اما اینکه او چهطور مرده، هنوز مشکوک است. من فکرمیکنم لیلی بریک او را تسلیم دشمن کرد.
ماشا متر: به کسانی که میگویند شما قصد دارید تا چهرهی خودتان را برجسته کنید چه میگویید؟
النا مایاکوفسکی: میخواهم به آنها بگویم که من کاملن حق تصدی پروفسوری را با نام پروفسور تامپسون دارم. من پانزده کتابم را با هماین نام منتشر کردهام. من حتا به مردم چیزی دربارهی فرزند مایاکوفسکی بودن تا سال 1993 نگفتهام. هنگامی که یادبود سدسالهگی پدرم بود. من برای اثبات حقوقم بدون کمک او [مایاکوفسکی] بسیار موفق بودهام. اگر کسی این را به من بگوید تنها میتواند شاهد خشم من باشد.
ماشا متر: شما تنها یکبار آنهم وقتی که سهساله بودهاید مایاکوفسکی را دیدهاید. پس عشقورزی شما به او چهطوری است؟
النا مایاکوفسکی: او، من است. وقتی که "ابر شلوارپوش" را خواندم، او را کاملن درک کردم. یکبار متنی نوشتم به نام "ژنتیک و تفسیر"، به معنای فهمیدن مایاکوفسکی. چون من بهشکل ژنتیکی [غریزی] به او علاقهمندم. من نوشتههای او را مثل یک غریبه نخواندهام، بلکه آنها را مثل یک محرم خواندهام.
ماشا متر: مایلید خوانندهگانتون چهگونه همراهیتان کنند؟
النا مایاکوفسکی: خب، من دوست دارم آنها دختر شاعر را که ذاتن فیلسوف است، درک کنند. کسی که یک چیز مشترک با پدر دارد و آن استعاره است. ما ایدهها و ادراکمان را از طریق استعاره ادامه دادیم. مایاکوفسکی از طریق شعر و من سعی میکنم از طریق فلسفه. بنابراین فکر میکنم خیلی از پدرم متفاوت نیستم. اگر چیزی باشد که من را مثل او کند، این است که من ایمان قویای دارم و سعی میکنم مطابق آنها زندهگی کنم. از اینکه او عمر کوتاهی داشت، و موجب شد تا او را بهتر نشناسم، احساس اندوه بزرگی میکنم. اما شما میدانید، کارهای زیادی را در زندهگیم انجام دادهام که بیشباهت به کارهای او نبوده. اما من هرگز صاحب تاثیر مستقیم او نبودهام. به این خاطر است که به نوشتهام نام "ژنتیک و تفسیر" دادهام. چون فکر میکنم بعضیچیزها آنجا روی کروموزوم ایکس است. یکبار برای مطالعه به بارنارد رفتم. هنگامی که یِوشنکو آمده بود. پیش او رفتم و گفتم من دختر مایاکوفسکی هستم. او گفت [تقلید صدای روسی] "مدارکت کجاست؟" و من به او گفتم: [ابروهایش را بالا میاندازد] اینها مدارک من هستند.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
*این مصاحبه از مجلهی the birch انتخاب و ترجمه شده. [+]
*بازنشر این گفتوگو تنها با لینک دادن به آن مجاز است.
دلدادهگان مایاکوفسکی
نخستین دیدار موثر مایاکوفسکی با خانوادهی بریک در سال 1915 بعد از مراسم خاکسپاری پدر لیلی صورت گرفت. هنگامی که مایاکوفسکی شعر بلند ابر شلوارپوش را در خانهی پدر لیلی خواند و اوسیپ بریک (شوهر لیلی) دیوانهی این شعر شد، و از آن هنگام تا زمان مرگ، مایاکوفسکی با آنها در خانههای مختلف زندهگی کرد. داستان دلدادهگی مایاکوفسکی و لیلی بریک، یکی از نادرترین داستانهای عاشقیست. موافقین و مخالفین بر اینکه مایاکوفسکی تا آخرین روزهای عمر نیز لیلی بریک را عاشقانه دوست میداشت، همعقیدهاند. مایاکوفسکی و لیلی باوجود قهر و آشتیها و معشوقهبازیهایشان، هیچگاه از همدیگر جدا نشدند. شیوهای در رابطه که کمتر کسی آنرا دنبال میکند. آن سه، اوسیپ بریک، لیلی و مایاکوفسکی روزها به دنبال کار خود میرفتند و شبها در یک خانه دور هم جمع میشدند و این شکل زندهگی تا سال 1930 ادامه یافت.
اگر کسی بدون داشتن اطلاع کافی از شکل و نوع رابطهی مایاکوفسکی با لیلی بریک این مصاحبه را بخواند بیگمان به این تصور میرسد که لیلی بریک زنی سودجو و خائن است.
النا ولادیمیرووا، پروفسور در مطالعات فمینیستی دانشکدهی لیمن است. او حاصل دیدار کوتاه مایاکوفسکی از نیویورک است. مایاکوفسکی در ماه می (اردیبهشت) سال 1925 طی سفری که به پاریس، مکزیک و آمریکا داشت در نیویورک با زنی به نام اِلی جونز، آشنا شد. او تا آخر نوامبر (آبان) در نیویورک ماند و بعد به روسیه بازگشت. نتیجهی این آشنایی کوتاه، دختری بود که در تابستان سال بعد بهدنیا آمد.
مرد انگلیسیای که او را شوهر مادرش معرفی میکند جورج جونز است. او بهخاطر ازدواج با دختری روسی، نتوانست دیگر اجازهی ورود به آمریکا را بهدست بیاورد.
در جایی از مصاحبه، النا از لیلی بریک شکایت میکند که او همچون همسر یک منتقد، عضو آژانس NKVD است. باید گفت که اوسیپ بریک، شوهر رسمی لیلی، منتقد برجستهی ادبیات روسیه بوده. در جایی دیگر اشاره میکند که لیلی بریک پیش استالین رفته. در حالی که این درست نیست و آنزمان به این راحتی نمیشد استالین را ملاقات کرد. لیلی بریک به استالین نامه نوشت و از اینکه بعد از مرگ مایاکوفسکی به آثار او بیتوجهی میشود و هیچ ناشری کتابهای او را چاپ نمیکند، شکایت میکند. استالین هم به یزوف نامهای مینویسد و در آن از مایاکوفسکی به عنوان ارزشمندترین و بهترین شاعر عصر شوروی نام میبرد.
جایی که النا دربارهی اطمینانش به کشتهشدن مایاکوفسکی اشاره میکند، دلایلی که میآورد بیپایه و اساس است. او جلوتر عنوان میکند که لیلی بریک در قتل مایاکوفسکی نقش داشته و او بوده که مایاکوفسکی را به دشمن فروخته.
مایاکوفسکی فردی ناشناخته برای دشمن (آنطور که النا اشاره کرده) نبوده. او هرگز عضو هیچ دسته و گروهی، به ویژه حزب کمونیسم نیز نشده؛ نزدیکترین گروهی که میتوان برای دشمنی که النا میگوید، فرض کرد. پس چهگونه کسی میتواند فردی سرشناس را به دشمنی که معلوم نیست کیست، بفروشد. و این دشمن نامعلوم چه دلیلی میتوانسته برای کشتن شاعر داشته باشد؟
مایاکوفسکی پیش از مرگ، دوبار –بهخاطر لیلی- دست به خودکشی زده بود وهردوبار هم از اسلحه استفاده کرده بود. روزهای آخر عمر نیز به یاکوبسن گفته بود که در وضع و حالیست که تنها یک عشق بزرگ میتواند او را نجات دهد. من فکر میکنم که علت معشوقهبازی های بسیارش در سالهای آخر عمر، هماین بوده. او در جستوجوی دلیلی برای زندهگی میگشته (و نمییافته).
در حالی که خودکشی مایاکوفسکی دلایل بسیاری داشته؛ انقلاب روسیه و رژیم بلشویک که او آنهمه به آن امید بسته بود، دوران سرد و زوالش را طی میکرد و از اجرای آنهمه برنامههای بزرگ خبری نبود. دیگری تب فوتوریسم که مایاکوفسکی هنرمند شمارهی یک آن بود، چندسالی میشد که خوابیده بود. برخوردهای نامناسب با نمایشنامهی حمام سونا، تحریم نمایشگاه بیستسال کار. ماجرای تاتیانا و ناکامیابیش از معشوقهها. اوضاع روحی مناسبی را برای شاعر حساس نساخته بود.
النا جایی میگوید که آن طور که مردم فکر میکنند مایاکوفسکی بالای سرزنی خودکشی نکرده. این زن که النا از او یاد میکند به احتمال زیاد باید ورونیکا پولونسکایا باشد. آخرین کسی که او را زنده دید و البته هنگام شلیک گلوله بالای سر مایاکوفسکی نبوده، بلکه دقایقی پس از اینکه ورونیکا، اتاق مایاکوفسکی را در پاساژ لوبیانکا ترک میکند دست به این کار میزند و ورونیکا پس از شنیدن صدای گلوله به همراه همسایهها وراد اتاق میشود. ورونیکا پولونسکایا که از ماه می 1929 تا زمان مرگ مایاکوفسکی در آوریل 1930 با مایاکوفسکی رابطه داشت، خاطراتش را در کتابی با نام من عاشق مایاکوفسکی بودم (که علی شفیعی آنرا به فارسی برگردانده) هشت سال پس از مرگ مایاکوفسکی به چاپ رساند. (که من بسیار علاقهمندم روزی این کتاب را کالبدشکافی کنم). او در این کتاب به صراحت بیان کرده که مایاکوفسکی عاشق او بوده و او نیز چنین. ورونیکا نیز مانند الی جونز زمانی که همسر داشت با مایاکوفسکی بود و در هماین مدت کوتاه رابطهشان دوبار از او سقط جنین کرد. قطعن هیچکدام از معشوقههای مایاکوفسکی برای او جای لیلی بریک را نمیگرفتند. خود ورونیکا نیز اینرا در کتابش بیان کرده: متوجه شدم که لیلی بریک به مسائل عاشقی مایاکوفسکی نه تنها بیاعتناست، بلکه او را تشویق هم میکند. اما اگر کسی قصد داشت روی مردش تاثیر عمیق بگذارد برایش غیر قابل قبول بود. او میخواست برای همیشه تنها فرد متعلق به ولادیمیر ولادیمیرویچ باشد، موجودی یگانه و بینظیر برای مایاکوفسکی.
در بین معشوقههای مایاکوفسکی، تاتیانا آلکسیونا (که خوشبختانه کتابی دربارهی ماجرایش با مایاکوفسکی چاپ نکرده) مهمترینشان بوده. مایاکوفسکی همان شبی که از سفر نیزا که برای دیدار مجدد الی جونز و دخترش رفته بود، بازگشت با دختر جوان روسی که در پاریس ساکن بود، آشنا شد. رابطهی آندو بهسرعت چنان عمیق شد که مایاکوفسکی تصمیم گرفت با او ازدواج کند. لیلی بریک شدیدن مخالف این ازدواج بود. برای او چنین اتفاقی غیرممکن میبود. اما زمانی که مایاکوفسکی برای انجام تصمیمش قصد رفتن به پاریس را داشت، به او اجازهی خروج از کشور داده نشد. بنگت یانگفلت که کتابی دربارهی رابطهی لیلی و مایاکوفسکی به چاپ رسانده این احتمال را که خانوادهی بریک با نفوذشان مانع از ویزا گرفتن مایاکوفسکی و درنتیجه ازدواجش شدهاند را مطرح کرده.
النا جایی دربارهی اطمینان از این که لیلی بریک از سود حق امتیاز آثار مایاکوفسکی استفاده میکرده و قبل از اینکه مادربزرگ و خالههایش آنرا تصرف کند، حق امتیاز را بهدست آورده صحبت میکند. مایاکوفسکی پیش از خودکشی، نامهای با نام نامهی خداحافظی که بهروشنی یک وصیتنامه بود، نوشت و درآن نامه حق امتیاز آثارش را و هماینطور دستنوشتههای نخستینش را به خانوادهی بریک بخشید.
تقریبن هر زنی که برای مدت کوتاهی با مایاکوفسکی رابطه داشته همهجا اعلام کرده که عاشق مایاکوفسکی بوده و بیشتر از آن مایاکوفسکی عاشق او بوده است. راههای زیادی برای جاودانهشدن وجود دارد که رابطه با مردی بزرگ و نامدار یکی از آنهاست و هنگامی این رابطه ارزشمند خواهد بود که آن مرد بزرگ و نامدار دلبسته و وابستهی آنها بوده باشد.

داستانگو سهساله شد
- فرانتس کافکا وقتی بیستساله بود در کابین قطار برای معشوق خود نوشت: “هنگام بازگشت، همچنان که زاغها را بر دشتهای پوشیده از برف نگاه میکردم، به خود میگفتم: میباید از موفقیت بپرهیزی.”
- قوانین موفقیت را دیگران تعیین کردهاند، و تمام راههایی که برای رسیدن به آن ابداع میشوند، هرچهقدر هم تازه و بکر باشند، بازهم به سکوها ختم میشوند و معیارهای تمام این سکوهای افتخار را دیگران وضع کردهند و بر تمامی مدالهای افتخار، عقاید قانونشدهی داورانست که حک شده.
- در راه موفقیت قدم برداشتن، یعنی پذیرفتن قوانین و عقاید تحمیلی دیگران. بردهی الگوهایی شدن که به عنوان ایدهآلها به ما نشان میدهند. اگر پولدار بشوی، آنوقت مورد احترام همه هستی. بنابراین من دنبال پول میروم و آدم ثروتمندی میشوم و مورد احترام مردم قرار میگیرم. آنوقت لبخند رضایت میزنم که آدم موفقی شدهام؛ ابتذال یعنی این.
- اما خودداری از پذیرش نظامها کار هرکسی نیست. هرکسی نمیتواند در مقابل نظامی که شبانهروز الگوها را به خوردمان میدهد، ایستادهگی کند.
- حتا رمانهای نویسندهگانی که در قرن پیش و امروز بزرگ میخوانندشان هم، ایدهآلها، همآنهاییست که در بیرون است؛ در رمان بینوایان اثر ویکتور هوگو، قهرمان رمان، ژان والژان به داماد خود، میگوید: “میبینم که به خوشبختی کامل رسیدهای و در زندهگیت چیزی کم نداری”. ماریو به چی رسیده بود که والژان این را به او گفت؟؛ به پول و به کزت. ثروتمند شده بود و زن زیبایی گرفته بود. هماین. رمان تمام شد. کتاب را ببندید.
- در رمان “جادهی ممنوع” از آرتور داناوان، جرالد رو میکند به آموس و میگوید:
- -از من به دل نگیر دوست من، ولی، با این کارها به جایی نمیرسی.
- “به جایی نمیرسی”، یعنی موفق نمیشوی. یعنی در قوانینی که ما ساختهایم، دوست من، تو جایی نخواهی داشت.
- روی سطح رودخانهی زندهگی را همیشه چیزهای سبک و توخالی میپوشاند: شهرت یکیشان است، و آدم ساده فقط روی آب را میبیند. موفقیت، یکی از بزرگترین آشغالهاییست که روی سطح این رودخانه برق میزند.
- آلبر کامو میگفت: “کسی متوجهی این نیست که بعضی افراد نیروی بسیار زیادی را صرفن برای معمولی بودن صرف میکنند.”
- آدمی در نهایت موفقیت که مبلغان جامعه و زندهگی سرمایهداری آنرا به عنوان انسان کامل و کسی که بیش از همه زندهگی را شناخته به ما معرفی میکنند، به معنای آدمیست که تا سرحد ممکن، به تایید دیگران و جامعه زنجیر شده و به بهترین شکل از خواستههای آنان اطاعت کرده.
- فرانتس کافکا در نامهای به فلیسه باور، که بر سر اجارهی آپارتمانی، دچار اختلاف عمیق شده بودند، نوشت: ”خواست تو کاملن منطقی بود: تو مثل همهی خانوادههای همطبقهی ما، یک آپارتمان قشنگ با مبلمان کامل میخواستی... ولی مجموعهی اظهار نظرهایت دربارهی آپارتمان، چه چیزی را ثابت میکند؟ فقط بیانگر این است که تو با دیگران همعقیده هستی، نه با من... من نیازی به خانهی دائمی ندارم که به طمعِ آن نظمِ بورژواییش، بخواهم به این تجارت [ازدواج] تن دهم... من از داشتن چنین خانهای به وحشت میافتم.” فرار کافکا از قواعدی که جامعه میخواهد بر گردهی او بگذارد در این نامه دیدنیست. فلیسه باور، نامزد او، که میخواست کافکا را به این زندهگی وادارد. اما کافکا، فلیسه و زندهگی معمولی را به تنهایی و نویسندهگی ترجیح داد.
- و آدم ناموفق، آدم گناهکاریست. او باید احساس گناه کند، چرا که نتوانسته از امکاناتی که جامعه به او داده بهره ببرد. پیش از این مذاهب، انسانها را دچار احساس گناه میکردند و حالا جامعهی سرمایهداری. قبلن بوسیدن زن و نوشیدن شراب گناه محسوب میشد، اما دیگر چه کسی از این کردارها احساس گناه میکند؟. این گناهان مربوط به گذشتههای دورند؛ کار مذهب تمام شده و حالا چیزهای تازهای هست؛ ما باید با چیزهای تازهای بجنگیم چون گناه نمیمیرد؛ هنوز وجود دارد؛ شما گناهکارید، اگر در عصر ترافیک، خودرو ندارید. شما گناهگارید اگر در عصر ارتباطات، موبایل ندارید و یا با وجود اینهمه مجلات مد، هنوز نفهمیدهاید که باید بینیتان را عمل کنید. جامعهی سرمایهداری ابزار خودش را دارد. کارش هماین است. به ما گناه تزریق میکند و محصول میفروشد؛ از توی صفحات وب، از توی روزنامههای رنگی، مجلات مد، از توی شبکههای تلویزیونی نکبت. الگوها را جلویمان میریزد و به ما میفهماند که این ماه باید مدل موهایمان چهطور باشد. رنگ فصل چیست؟ این فصل باید چه نوع ساعت مچیای داشته باشیم. خط چشم برجستهی آرکانسیل. عطر Heavens River. دیگه پشت چشم آبی مد نیست دخترم.
- جامعهی سرمایهداری به مایکل جکسون و جنیفر لوپز نیاز دارد. به الگوهای درخشان. به الماس شش قیراطیای که بِن اَفلِک به جنیفر لوپز هدیهی تولد میدهد بیشتر احتیاج دارد تا به فرانتس کافکا. فرانتس کافکا اصلن کدام خری است؟
- وبلاگ داستانگو امروز سه ساله شد. در یک سالی که گذشت آثار من بسیار کم بودند. این به خاطر ننوشتن من نیست، یلکه به دلیل ناتوانی من در به پایان بردن داستانهای بیشماریست که آغاز کردهام و هیچ. من به تازهگی توانایی انجام دادن هر کار مثبتی را از دست دادهام و فکر میکنم از درون این سکون، یا آثار بسیاری بیرون خواهند آمد یا هیچچیزی، چون من..
- ...چون من عاشق رابطههای از بینرفتهام، عاشق خانهها و باشگاههای متروک. آدمهای مرده. ژنرالهای بیمدال. آدمهای بیافتخار. مردانی که هدفهای بزرگی در سر داشتهند و هرگز به هدفشان نرسیدهند. دوندهگانی که یکسال برای اولشدن تمرینکردهند و روز مسابقه، پایشان پیچ خورده. کسانی که به خاطر قبول نشدن در کنکور، خودکشی کردهند.
- من عاشق شکستخوردن هستم.

دو زن در زندهگی هر مردی تاثیرگذار هستند؛ یک: مادر، که آرامش دهندهی اوست و دو: معشوقه، که آرامش را از او میگیرد. مادر، که امنیت میدهد و معشوقه که آنرا پس میگیرد. فقط یک زن میتواند چیزی را که زن دیگری ساخته، خراب کند. شاید به این خاطر است که مادرها چندان از دوستدخترهای فرزندانشان خوششان نمیآید. مادر، معشوقه را به چشم کسی میبیند که آمده تا خواب فرزندش را که یک عمر تلاشکرده در آرامش باشد، بر هم بزند. مثال واقعی: مادرها هرگز وقتی که میدانند پسرشان در خواب است به او تلفن نمیکنند؛ چراکه “او از دیشب خسته است، بگذار وقتی که بیدار شد.” اما معشوقهها به عمد وقتی تلفن میکنند که شما خواب هستید، که ببینند شما به خاطر آنها از خواب بیدار شدهاید. آنها نمیگویند ببخشید که بیدارت کردم، برو بخواب. میگویند: چهقدر میخوابی؟ پاشو با من حرف بزن. این مادرها هستند که از فروشندهگان دورهگرد میخواهند تا صدای بلندگویشان را کم کنند که فرزندشان که در خواب است –حتا اگر چهلساله باشد- بیدار نشود. معشوقهها، خود سراغتان میآیند تا بیدارتان کنند که باهاشان بازی کنید. دو مالکیت از دو جنس متفاوت. دو نفر در پی دو تسلط متفاوت روی یک مرد. در دام هریک افتادن نتیجهش نابودیست.
من مرد را نقطهی اتکایی تصور میکنم که رویش دیلمیست. در سمت راستِ این دیلم، مادر، و در سمت چپ، معشوقه قرار دارد. مرد به سختی سعی میکند تعادل را حفظ کند تا دیلم در هیچ سمتی به زمین سقوط نکند. چراکه هستی او در تعادل داشتن این دیلم است. اما او هرگز موفق نخواهد شد تعادل واقعی را برقرار سازد. همیشه طرفی سنگینتر (قویتر) است. در سمت راست، مادر است. میدانیم که هیچ وقت نمیتوانیم دوتا مادر داشته باشیم اما در سمت چپ، سمت معشوقه چی؟ … چرا، میتوانیم هرچهقدر میخواهیم معشوقه داشته باشیم. پس کمکم دارد روشن میشود که چرا بعضی مردان نیاز به داشتن بیش از یک معشوقه دارند. بله. مادرشان در این طرف دیلم آنقدر قدرتمند است، آنقدر پیوند محکمی با فرزندش برقرار کرده و آنچنان او را به سمت خود میکشد که مرد برای حفظ تعادل دیلم، برای فرار از این پیوند محکم، ناچار باید دست به دامان بیش از یک معشوقه شود.
اما معشوقه هم میخواهد چون مادر، یگانه باشد. ولی نمیتواند. در ذهن هر مرد، همواره بیش از یک زن حضور دارد و بیش از یکی، یگانهگی هر معشوقی را خدشهدار میکند. معشوقه در مبارزهی یگانهگی با مادر، بازنده است. سئوال همیشهگی: “تو به دختر دیگهای فکر میکنی؟” و پاسخ همیشهگی: “ نه عزیزم. هرگز.” دروغ معصومانه در پاسخ پنهان نیست.
رابطه با معشوقه را میتوان قطع کرد. میتوان فراموششان کرد، نادیدهشان گرفت، بهشان تلفن نزد ولی مادر نه. مادر مثل عضوی از بدن به شما متصل است. از همآن زمان که به دنیا آمدهاید، او به شما پیوند خورده؛ من او را مثل عضو تناسلی مرد میبینم که از بین پاها آویزان است و نمیتوان آنرا از خود جدا کرد. بله. مادرتان مثل یک دول کوچک که شما اغلب سخیفانه همراه داشتن آن را فراموش میکنید با شماست و بدبختانه اینکه زندهگی شما به آن بستهگی دارد و هرجا که بروید، در هر رختخوابی که بخوابید و هر معشوقی را که بگایید، او از شما جدا نمیشود.
آیا کسانی که این عضو مهم را زود از دست دادهند، باقی عمر در آرزوی پیوندزدن پلی بین خود و آن بودهند؟ در نوشتههای ادگار آلن پو، به کرار آرزوی پیوند دوباره با زنی از دسترفته بیان شده. زنی عزیز، دوستداشتنی و در عین حال ترسناک.
این زن کیست؟
در داستان لیجیا راوی مرد نیمدیوانهی گناهکاریست که همسرش را به قتل رسانده. در آغاز داستان، راوی به ما میگوید که نهتنها نمیتواند به یاد بیاورد کجا و چهگونه با لیجیا (همسر اولش) آشنا شده، بلکه حتا نام خانوادهگی او را هم نمیتواند به خاطر بیاورد. اما راوی نام همسر دومش، ”بانو روونا ترانیون، اهل ترماین“ را با دقتی متضاد به خاطر دارد. تضاد بین همسر دوم و لیجیای تقریبن بینام، تاکیدی بر کیفیت غیرواقعی این معشوقه است. آیا واقعن لیجیا، این زن “باریک و بلند“ و زیبا که “چهرهی هیچ دوشیزهای به پایش نمیرسید” وجود داشته؟ وقتی راوی از عشق لیجیا و خود میگوید، کیفیت عشقی غریزی را بیان میدارد. ویژهگیها (محبت و مهربانیهای لیجیا) به تمامی به زنی که از روی غریزه کسی را دوست دارد نزدیک است تا به یک همسر. لیجیا هرگز نمیتواند همسر راوی باشد؛ لیجیا توهم مادریست که به معشوقه بدل گشته.
لیجیا، بیمار میشود و زود میمیرد. اما بانو روونا ترانیون نمیتواند جای او را بگیرد. راوی “با نفرتی که بیشتر به شیطان میبرد تا انسان” از او بیزار است و حافظهش با اشتیاق به گذشته، به سمت لیجیا پرواز میکند. سرانجام همسر دوم به دست راوی کشته میشود.
تخیلات پو که به عقیدهی نورمن هالند، “خام و بینقاب” هستند نمیتوانند ضعف ساختارهای دفاعی شخصیتی او را پنهان کنند. زمانی که ادگار آلن پو نوجوان، مادر خود را به خاک میسپارد، همراه او بخشی از وجود خود را دفن میکند. این زن عزیز، زن دوستداشتنی و ترسناک، لیجیا، برنیس، مورلا چه کسی جز مادر خود پو میتوانند باشند؟
-
بر اساس نظریهی انطباق فروید، تمامی رفتارهای انسان برای سازگاری با واقعیت صورت میگیرند. پو فعالیت ادبیش را از هژدهسالهگی آغاز کرد؛ نوشتن برای سازگاری با واقعیت. برای پل زدن از وجود خود از دنیای واقعی به آن بخش از وجودش که به همراه مادر به دنیای دستنیافتنی، به دنیای مردهگان، رفته بود. پو تا پایان عمر نتوانست عضو مهمی را که زود از دست داده بود، فراموش کند؛ یکسوی دیلم او سقوط کرده بود و نوشتههایش تا آن زمان هستی او را به پیش بردند که پو شاهکار ادبیش “یوریکا” را نوشت و از آنپس تنها سازگاری، تنها چاره برای جلوگیری از نابودی، نوشیدن و کشیدن بود که خود او را در یک دورهی ویرانگری تا مرگ به پیش برد.
- مادر، یگانه و بیتغییر، یکسوی هستیتان را به پایین میکشد. او با عشق غریزیش که عشق هیچ معشوقی به آن نمیرسد، شما را در پناه خود گرفته. شما پروانهی جوانی میان دستان عظیمش هستید و او شما را چنان محکم و تنگ در میان گرفته که بدن نرم شما حالا دیگر مدتهاست که بین دستانش له شده. عشق زیاد این زن عزیز، شما را به قتل رسانده.
-

- داستانگو، دوساله شد
- بسیار خب، امروز وبلاگ داستانگو، دوساله شده و نویسندهش هم بیست و چهار ساله. بیستوپنجِ مهرِ بیستوچهار سال پیش، متولد شده. تولد؛ معصیت اصلیای که دیگران برای ما مرتکب میشوند. مادر، که گناه کردارش را به گردن ما میاندازد و از اینکار لذت میبرد؛ لذت به زندان انداختن دیگری. مادر، زندانبان کور است؛ نمیبیند چهطور رنج میکشیم و ما هم وقت بزرگی، کور میشویم و آنوقت که به یکدیگر لبخند میزنیم، هیچکدام چهرهی دیگری را نمیبینیم. مادران فقط وقتی بمیرند، شایان ستایشند.
- سیزدهسالم بود. سر کلاس زبان نشسته بودم. معلم داشت روی تخته درس مینوشت و من هم کاملن حواسم جای دیگری بود؛ شب پیش نصف بوف کور را خوانده بودم و داشتم توی کاغذی که از وسط دفترم جداکرده بودم، چیز مینوشتم. معلم متوجه شد که من حواسم به درس نیست. سئوالی دربارهی چیزی که داشت درس میداد پرسید. (حرفزدن و نوشتن به زبان فارسی مشمول جریمهی آوردن شیرینی میشد). به فارسی و بیحوصله گفتم نمیدانم. آمد بالای سرم. کاغذی که زیر دستانم سعی میکردم پنهانش کنم را کشید و خواند و من را همراه با یکی از دانشآموزان کلاس و آن کاغذ، پیش ناظم مؤسسه فرستاد. سال 1371 بود. ناظم، مرد درشتهیکل جوانی بود که صورتش را انبوهی از ریش پوشانده بود. همکلاسیم سمت چپ من ایستاده بود و ناظم، پشت میز نشسته بود. کاغذ را خواند و بعد مستقیم و خشمگین نگاهم کرد. چندلحظهی دلهرهآور گذشت تا اینکه ناگهان او از روی سندلیش بلند شد و با دست سنگینش چنان توی گوش چپ من زد که برق ازم پرید و فکر میکنم کمی هم لباس زیرم را خیس کردم. اما یادم است گریه نکردم. اسم آن مرد اکبر رضایی بود. دیگر به آن کلاس نرفتم و تا سهسال هم نه چیز حسابیای خواندم و نه دلم میخواست چیزی بنویسم؛ سهسال ایستایی. سه سال توقف، به خاطر یک سیلی.
- بگذریم. بباییم به حال. برای من این فرصت که متنی انتقادی دربارهی وبلاگ بنویسم هر یکسال یکبار پیدا میشود. بار پیش، در کوری، دیدگاه انتقادیم را دربارهی قسمت پیامهای دیگران نوشتم. اینبار میخواهم دربارهی لینکدادن بنویسم.
- همواره خودم را –هرچه باشم- زیر این مسئولیت دیدهام که چون وبلاگ من بازدیدکننده دارد، باید دیگرانی را نیز از این راه معرفی کنم. باید. شوخی ندارم. من لینکها را برای خودم نمیگذارم. اگر کسی در کارش جدیست باید معرفی شود. میخواهد رفیقم باشد، میخواهد نباشد و در این راه هرگاه کسی رسمن –نه در قسمت پیامها- ازم خواسته که به وبلاگش لینک بدهم، این کار را کردهام. من از حلقهبازی متنفرم. افراط در این دیدگاه بود که به وبلاگهایی که بهنظرم بسیار ضعیف میآمدند هم زیر عنوان صفحههای بیخود یا احمقانه لینک دادم. (بهتازهگی برشان داشتهام). کاری که همه برداشت دیگری از آن کردند. نمیخواهم بگویم وبلاگ داستانگو تافتهای جدا بافته است. نه. من هم از این دست کثافتها هستم. من هم بین کسی که نمیشناسدم و کسی که میشناسدم ترجیج میدهم لینک را به دومی بدهم. اما حاضر نیستم به وبلاگهای مشهور لینک بدهم. این اخلاق را ندارم که خایهی نویسندههای وبلاگهای مطرح را بمالم تا آنها من را به رسمیت بشناسند و در حلقهی خود راهم دهند. به هماین دلیل است که بعد از دوسال هنوز داستانگو در هیچ وبلاگ پربینندهای، لینک ندارد.
- عجیبترین قسمت قضیه در این حلقهبازیها، این است که وبلاگنویسی یک فعالیت اقتصادی نیست. کسی پولی از این راه درنمیآورد که با پشتیانی از کسانی که در حلقهی خودش هستند رقبا را حذف کند و پول بیشتری به جیب بزند. وبلاگنویسی یک فعالیت سیاسی نیست تا دوستانی که در حلقهتان جمع کردهاید برای مبارزهی فصل بعدی انتخابات به کار آیند و از شما پشتیبانی کنند. پس تشکیل حلقه برای چیست؟
- الان به شما می گویم؛ فکرِ در حلقه آوردن دیگران، چیزی جز بهدست آوردن تأیید آنها نیست. این فکر از خودخواهی مفرط سرچشمه میگیرد و نشاندهندهی ترس از تنهایی روی صحنه است. حلقهباز میخواهد وقتی کارش را روی صحنه اجرا کرد، چندنفر را در ردیف جلو داشته باشد تا نخستین کسانی باشند که میایستند و برایش کف میزنند. روشن است که هرچه تعداد این ستایشگران بیشتر باشد، موفقیت او هم بیشتر است. چرا که یک ستایشگر هرگز مرجعش را نفی نمیکند؛ تأیید میکند: "داستانت مثل همیشه عالی بود. کار تو شاهکاره." همه از این راه رفتهاند. تمام هنرمندان مشهور و با عقل. من هم باید از هماین راه بروم و گریزی نیست.
- وبلاگ خوابگرد را باز میکنم. وبلاگی که زمانی، بیش از دوهزار بازدیدکننده در روز داشت. سیدرضاشکراللهی آن را مینویسد (مینوشت). او منتقد است. مردی خوشقلم و کاردان که سال گذشته در متنی انتقادی دربارهی ابتذال در بلاگنویسی، گفت که باید گروهی بر کار بلاگنوسان نظارت داشته باشند تا هرکسی نتواند هرچه میخواهد انتشار دهد. پس از آن، سیل انتقادها به این طرز تفکر او چنان وارد شد که او از بلاگنویسی قهر کرد و گفت که دیگر نمینویسد. او که همزمان در حال به پیش بردن مسابقهی ادبی بهرام صادقی بود، پس از مدتی بازگشت و به نوشتن متنهای انتقادیش –با غلظتی بیشتر- ادامه داد، مثل کودکی که با وجود اینکه یک آبنبات رشوه گرفته، سعی میکند قهر خود را حفظ کند.
- در سمت چپ این بلاگ، ستونی از لینکها را زیر عنوان برخی آشنایان، میبینیم. این "برخی آشنایان" خیلی معنی میدهد. چه شد که شکراللهی دوباره نوشت؟ مگر نگفته بود دیگر نمینویسد؟ پاسخ دو کلمه است: "برخی آشنایان". بسیار خب، پس این برخی آشنایان، هستند، تا ما با خیال راحت از روی صحنه قهر کنیم و پایین برویم؛ مطمئن از اینکه برخی آشنایان هستند تا آن آبنبات را به ما بدهند و نگذارند که ما از در سالن بیرون برویم، و ما را دوباره به صحنه بازگردانند. برخی از آشنایان، یعنی برخی از اعضای حلقه. (شکراللهی چند ماه پیش برای دومین بار گفت که دیگر در بلاگش نخواهد نوشت.)
- رابطهی بین حلقهباز و ستایشگر، منافعی را برای هر دو دارد. حلقهباز، ستایشگر را دارد تا از طریق او تنهایی را -که نمیتواند تحملش کند- از بین ببرد و با تحسین او ارضا شود و ستایشگر هم میخواهد از طریق اعتبار، شهرت و امتیازِ بیشتر حلقهباز به اعتبار، شهرت و امتیازِ بیشتری برسد و در عین حال هر ستایشگری خود میخواهد مرجعی برای ستایشگران کوچک دیگری باشد. توجیهی که ستایشگر در اینگونه موارد میآورد این است: حلقهباز خوب و کامل است، پس شرمساری از اطاعت شایسته نیست. نمیتوان با او مساوی بود، زیرا بسیار داناتر و بهتر از ماست.
- اینترنت فضاییست که انسان توانسته آزادی را به طور مساوی بین کاربرانش تقسیم کند. محدودیت جغرافیایی و شمار انتشار در نشر اینترنتی از بین میرود. در قرن پیش، کارل مارکس دربارهی مزیت لوکوموتیو میگفت که میشود از طریق آن، نشریهای که در مسکو چاپ شده را تا روز بعد به سنپترزبورگ رساند. (که اگر قطار نباشد، چند روز طول میکشد تا با اسب اینکار را کرد). امروز حرف مارکس خندهدار است؛ امروز اینترنت داریم. اینترنت فاصلهی متنی که نویسنده نوشته، تا رساندنش به خواننده را به حداقل رسانده. امکانی که از طریق آن بسیاری میخواهند برای خود راه بگشایند. اما کسانی هستند که میخواهند این امکان را خصوصی کنند. مهر مالکیت شخصی رویش بزنند. در حلقهش کنند. ببندنش.
- مردهشور حلقهباز را ببرد. من در ردیفهای جلوی سالنِ نمایش هیچ حلقهبازی نمینشینم و به هیچ ستایشگری هم اجازهی نشستن روی ردیفهای اولم را نمیدهم. جای ستایشگر من آن تَـه است. تَـه سالن؛ آنجا که صدایش را نشنوم.

-
سندلی: واژهایست پارسی برگرفته از سندل، به معنای چیزی که با چوب سندل ساخته شده باشد. نگارش واژهگان پارسی با حروف عربی، غلط است. در برهان برگ (1174) و زیرنویسهای دکتر معین این واژه با س نوشته شده.
-
سد؛ به معنای شمارهی 100 و هم به معنای بستن رودخانه. از واژهی اوستایی سُتَ / sata است. اگرچه در زبان فارسی کنونی آن را با ص مینویسند، اما این واژه در زبان تازی، ریشه ندارد. در اوستا که ریشهی زبان پارسی است، ریشههای زیادی دارد. مانند:
-
ستغن / sataghna = یکسد بار
-
ستیار/ satayare = یک سد سال.
-
سٍتی ویتَ / sete-vita = یکسد بار.
-
ستایو / setayu = یکسدتا، سد لا.
-
شست: یکی از شمارههای پارسی. نام یکی از پنج انگشت. زهرگیر کمان را گویند که چون انگشتی در انگشت شست اندازد. گونهای انگشتی، که برای نواختن چنگ از آن استفاده میکنند. این واژه هم مانند سد، در زبان عرب، ریشهای ندارد و نگارش آن با با ص غلط است.
-
خط فارسی، ناقص است. آنطور که به قول صادق هدایت اگر یکنفر فرانسوی بتواند جملات فارسی را به الفبای خود بنویسد و آنرا به همزبان خود که فارسی نمیداند بدهد، او میتواند فارسی را بدون غلط بخواند. اما اگر زبان فرانسوی را با حروف فارسی بنویسند و به یک فارسی زبان بدهند، که از این زبانها آگاه باشد، ناممکن است بتواند آنرا بیغلط بخواند.
-
حتا خود زبان فارسی را هم نمیتوان با حروف فارسی، کامل و دقیق با تلفظ درست نوشت. خط فارسی برای نگارش گویشهای محلی و بومی نیز نارساست. قصد این ندارم که از ایرادهای خط فارسی بگویم، چه اینکار را پیش از من و بهتر از من، دیگران کردهاند. به نظر من، الفبای فارسی نیازمند تغییر است. تغییر اساسی. این ربطی به تهاجم فرهنگی و تقلید ندارد و غرور ملی را هم خدشهدار نمیکند. خطوط قدیم فارسی هم؛ میخی، پهلوی، اوستایی، اختراع سد در سد ایرانی نبوده. چنانکه خط امروز فارسی هم، ساختهی ایرانیان نیست. باید به تناسب زمان و نیاز، تغییر کرد. زمان عاملیست که همه چیز طی آن تغییر میکند و در آن، خطی که باید از اشکال مختلف به هم چسبیده و نچسبیده، حروف دستهدار و دستهندار و سه جور S و چهارجور Z اِ یکسان و همآوا استفاده کرد، امیدی به دوامش نیست.
-
------------------------------------------------------------------------------
-
-
*برای نوشتن این متن از کتابهای فرهنگ پاشنگ: مصطفا پاشنگ نشر محور. 1377، زند و هومن یسن: صادق هدایت. نشر جاویدان. 2537، و تندآموز پایاننامهنویسی: دکتر رضا نخعی. نشر هگمتان. 1377. کمک گرفتهام.
- چهرهی گرم متعلق به خاطره است، چهرهی سرد تداوم حضور لحظه در ذهن. نمونهی کلاسیکٍ چهرهی گرم، صورت مادریست که به بدرقهی فرزندش آمده. چهرهی چنین مادری، حتا آنحال که میبینیدش نیز، متعلق به خاطرهی شماست. تابلوی مشهور مونالیزا را به یاد دارید؟.
- کشش جنسی در چهرهی گرم حرف اول را میزند در حالیکه چهرهی سرد، فاقد کشش جنسیست یا در ضعیفترین حالت خود، رخ مینمایاند. چهرهی سرد، جذابیتٍ ناباورانهای را در لحظهای دارد که به شما نگاه میکند. مثل یک الگوی باستانی، از مدتها پیش –قبل از شما- با وقار و شکوه حضور داشته و خواهد داشت. چهرهی سرد از اینرو بیشتر مورد بحث است که دستنیافتنیست. چهرهی سرد، به مثابهی فرمانروایی مطلق، شکل نهایی ستایشانگیزی نمود انسانیست.
- تاکنون کسی برای چهرهی مهربان خود را از بین نبرده. ولی چهرههای سرد، بسیاری را به نابودی کشانده. دهها نفر بهخاطر چهرهی والنتینو خودکشی کردهاند. چرا؟
- برجستهترین قسمت آزاردهندهی یک چهرهی سرد، تملکناپذیریش است. او برای شما نخواهد بود، حتا اگر در یک میلیمتریش باشید. چهرهی گرم، کشش لحظهایی را بهدنبال دارد که با همدلی و اعتمادی روانی همراه است. چهرهی سرد نمیتواند مهربان باشد و از این بابت در جلب اعتماد ناتوان است. چهرهی گرم میگوید آری، اما چهرهی سرد میگوید نه، و این “نه” است که در مغز مثل آونگ میکوبد و دوباره میکوبد و “نه” را هربار بلندتر از پیش در هرمرتبهای که شما به آن فکر میکنید، بهتان میگوید.
- این چیزیست که دلدادهگان چهرهی والنتینو را آزار میداد و سرانجام ناتوانی در تحمل پذیرش تملکناپذیری صورتی که شیفتهش بودند، آنها را به خودکشی واداشت. آنها در کششی بینابینی در ناتوانی از دستیافتن و ناتوانی از چشمپوشی، گیر افتاده بودند، چرا که چهرهی گرم، حتا اگر به تملک در نیاید، میتواند این تصور را ابجاد کند که میشود صاحبش شد اما چهرهی سرد حتا در تصور ذهنی نیز این پندار را رد میکند. خط بطلانی پررنگ روی خواهش.
- چهرهی سرد لبخند نمیزند، اما میخندد. چهرهی سرد میخندد همآنطور که دلوریس هیز به همبرت میخندد؛ در حالی که روی تخت افتاده و همبرت از او سئوالی را در هقهقی مردانه و تمامناشدنی میپرسد، دوباره و دوباره؛ ”چه کسی تو را بوسیده؟” و دلوریس همآنطور که موز را میلیسد، به او میخندد؛ همبرت بازنده است.
- پس چهرهی سرد است که خیانت میکند؛ دلوریس است که به همبرت در رمان لولیتا خیانت میکند و نه آنا متنف در شبهای روشن. چهرهی گرم حتا اگر خیانت کرده باشد میتواند دوباره برگردد؛ چرا که ما او را میپذیریم، میبخشیمش. اما چهرهی سرد هرگز به ما اجازهی داوری دربارهش را نمیدهد. همآنطور که سرعت به کورسیسوار این اجازه را نمیدهد.
- نگاه چهرهی سرد، مستقیم و رو به بیننده، شبیه آهنگهای نشئه کننده (Trance) است. جذبهای که بیرون آمدن از آن تا زمانی که نگاه ادامه دارد، ناممکن مینماید. این نگاه ما را به همسانی مطلق با زمان حال میبرد و فراموشی کاملِ زمان گذشته و آینده را به همراه دارد.
- عکسی که در آن صاحب چهرهی سرد به دوربین نگاه میکند، دیوانه کننده است. چرا که در عکس این نگاه، پیوسته جاریست. قدرت مجذوبکننده در عکس حفظ میشود و بیننده را به خلسهای عمیق میبرد و در این حال نگاه چهرهی سرد، نگاهی همواره محکوم کننده است؛ نگاه یک قاضی. جایگاههای دیگر متعلق یه متهمین است. ما –هر که باشیم- زیر این نگاه محکوم میشویم. چرا که چهرهی سرد در جایگاهی رفیعتر نسبت به ما قرار دارد.
- تجسم میرایی چهرهی سرد نمیتواند ممکن باشد. در داستان کوتاه گور از موپاسان، وقتی که راوی، نمیتواند بپذیرد که معشوقش مرده، شبانه به گورستان میرود و او را از قبر بیرون میکشد و مدتی –تا اینکه دستگیر شود- لاشهی سرد معشوقش را در آغوش میگیرد. در عروسک پشت پرده از صادق هدایت، راوی، ستایش مجسمهای را میکند که ویژهگی برجستهش را سردیِ آن میشمارد. سردی هم به معنای فیزیکی و هم به معنای روانی آن؛ “صورتی که تغییر نمیکند.“ مجسمه هرگز نمیمیرد.
- -----------------------------------------------------------------------------------------------
- *متن با هدف زیباییشناسی نوشته شده.

- گلوریا، دختر خانوادهی اشرافی فوسکاتینی برای معشوقش ژوزف، بیستسال منتظر میماند تا اینکه سرانجام هردو به هم میرسند. اما گلوریا در قرن بییستویک زندهگی نمیکرد، در قرن هژدهم میزیست. زمانی که برقراری ارتباط آدمهای دور را پّست انجام میداد و هنوز زنگ تلفن گراهام بل در هیچ خانهای به صدا در نیامده بود.
- میاندیشم اگر گلوریا در عصر ما زندهگی میکرد و در اتاقش تلویزیون متصل به ماهوارهی دیجیتال، تلفن، رایانه و اینترنتٍ Online منتظر ورود به Chat بود، آیا بازهم به عشق ژوزف بیستسال متعهد باقی میماند؟
- صفحهی Java Chat یک سایت ایرانی را باز میکنم، در قسمت Nickname میزنم: Dorooghgooo، دکمهی اتصال را میزنم و صفحهی Chat روبهرویم باز میشود. میگردم و در لیست، به کسی که اسمش هستPania، پیام میدهم و برایش مینویسم: “دلت میخواد برات دروغ بگم؟” او پاسخ میدهد و شروع میکنیم با هم چتکردن. سه ساعت بعد، بهطور اتفاقی DC میشوم، وقتی که دوباره به Room برمیگردم، تلاش میکنم تا نام کسی که داشتم باهاش Chat میکردم را به یاد بیاورم. آخرسر به یاد میآورم و در لیست جستوجو میکنم؛ کسی با اسم Pania در Room نیست.
- بیاعتمادی در ارتباطات دنیای مجازی، به اوج خود میرسد. هر روز میلیونها انسان وقت خود را چُترومها میگذرانند. نه میبینند با چه کسی حرف میزنند و نه صدایشان را میشنوند. در textbox پیامم را مینویسم، دکمهی send را میزنم و بعد از آنسو –کدام سو؟- پاسخ میآید. مسلماً میدانم که کسی که من دارم با او چت میکنم ربات نیست، یک انسان واقعیست، از گوشت و استخوان. یک انسان قابل لمس. ممکن است محل زندهگیش، سن و سالش و جنسیتش را دروغ گفته باشد، اما این را میدانم که یکجایی، -شاید دور، شاید نزدیک- پشت رایانهاش قوز کرده و دارد دکمههای روی صفحهکلید را فشار میدهد.
- پنجرههای چتی که روی صفحهی مونیتور بازند، هرکدام گواه یک ارتباط انسانیند. ممکن است طریق ارتباط، مجازی باشد، اما خود ارتباط مجازی نیست، واقعیست و در این مسیر، ارتباطات دنیای واقعی در ارتباطاتِ دنیای مجازی به نوعی بازتابانده میشود، الگو برداری میشود و ناگهان نوعی از رابطه بهوجود میآید به نام Sex Chat.
- سکسچت چیست؟ تا چندسال پیش نمیدانستم. شبی در یکی از رومهای جاواچت یک سایت ایرانی بودم. ساعت از نیمه گذشته بود که یکنفر با اسم میترا، PM داد و نوشت:“ میآی با هم یه سکسچت داغ داشته باشیم؟” من که کنجکاو بودم، بلافاصله پیام را پذیرفتم. او نوشت:
- -خب، شروع کن.
- و من نمیدانستم باید چهچیزی را شروع کنم؟، بنابراین نوشتم:
- -تو شروع کن.
- -تا جایی که میدونم همیشه آقایون شروع میکنن.
- بعد من شروع کردم یکسری سئوال احمقانه کردن و بعد از دهدقیقه او برایم نوشت:
- -اه، برو بابا، تو اصلاً سکسچت بلد نیستی.
- و رفت.
- در بین تمام روابطی که انسانها میتوانند با هم داشته باشند، سکس تنها نوعی از رابطه است که نیاز مسلم به حضور دونفر در کنار هم دارد. رابطهایی که بدون لمس دیگری امکانپذیر نیست. پس در سکسچت چه به هم میگویند؟
- راز این است: رابطهای خیالی. فرض حضور دیگری در کنار و بسیارخب، حالا داستانی بساز و پیش برو. هرجای ممکن؛ در راهپله، در یک کمد، ته یک غار، روی درخت... تا ارضا.
- اما چیز دیگریست که من را مجذوب خودش کرده؛ استحکام یک پیوند در دنیای مجازی به مویی بند است. پیوند بیتعهد. بیانتظارِ ماندن از دیگری. مالکیت صفر. چهچیزی از این بهتر؟
- اینجاست که میبینیم این دنیای واقعیست که دارد از دنیای مجازی الگوبرداری میکند. هرروز بیش از روز پیش میبینم که کسانی که ویژهگیهای دنیای مجازی را شناختهاند از آن در دنیای واقعی بهره میگیرند. مهارت لذتبردن در لحظه.
- آخر شب است که یسنا پسر بیست و سهچهارسالهی عاشق چت، آنلاین میشود. هدفون به سر، دارد یک موسیقی تکنو را با صدای بلند گوش میدهد. چراغ یاهومسنجرش روشن میشود. اینجا ارتباطات کمی شناختهشدهتر هستند. هرچند چیزی از بیاعتمادی کم نمیشود، ولی دستٍ کم ولنگوبازی یک جاواچت را هم ندارد. ارتباطات کمی –فقط کمی- پایدارترند.
- حالا یک ساعت گذشته و سه تا پنجرهی چت روی صفحهی مونیتورش باز است و او تند و تند باAlt و Tab از این پنچره به آنیکی میپرد. یکی پایین سمت راست؛ او را میشناسد، اسمش امانیست، امشب حالش زیاد خوب نیست، با پدرش دعوایش شده. پدرش با عمل بینیش مخالفت کرده و بعد از یک بحث طولانی که یک عصر تا شب طول کشیده با هم قهر کردهاند و یسنا حالا دارد آرامش میکند. اما او کاملاً به هم ریخته و دارد حالش را برای یسنا توضیح میدهد:
- -دارم گریه میکنم.
- -امانیِ دیوونه،… عزیزم مگه چی شده؟ بینیت خیلی هم خوبه، اصلاً نیازی به جراحی نداره.
- -راست میگی؟
- -راست میگم.
- -آخه تو که منو ندیدی.
- -عکست رو که دیدم ... امانی گریه نکن، خواهش میکنم.
- -دوستت دارم.
- -من هم تو رو.
- در پنجرهی دوم که پایین سمت چپ باز است، چت، بسیار هیجانانگیز شده. اسمش میتراست. مدت زیادی نیست که به لیست یسنا اضافه شده. به او گفته سی و چهار ساله است و شوهر و یک پسر دهساله دارد:
- -منو تو بغلت محکم بگیر و فشار بده.
- -لبات مال منِ. زبونت رو بیار ... فرانسویش رو میخوام.
- -اوهههه، آتیشم میزنی... منو بکن ... زودباش.
- -رفت تو.
- -تندتر.
- -تا ته.
- -جرم بده.
- -اوففف.
- پنجرهی سوم بالا سمت راست باز است. یسنا از روند چت چندان راضی نیست. او را نمیشناسد، امشب اولینبار است که دارد با او چت میکند:
- -دیکسیونر فلسفی ولتر به فارسی برگردونده نشده، ولی یکی از منابع اون کتاب هست.
- -تو داری تمام حرفهای من رو با اتکا به اون کتاب جواب میدی... از خودت هیچی نداری.
- -سال 99، دختر ژنرال موشه دایان، تو مجلس اسرائیل، اون بحث رو دربارهی داوودِ پیغمبر مطرح کرده.
- -دربارهی دین من اینطوری حرف نزن کثافت. اینها همه تحریف محضِ.
- -ببین! من از دختر مدرسهایهایی مثل تو زیاد خوشم نمیآد.
- از این پنجره به آن یکی. اگر به چهرهاش نگاه کنید میبینید که هر کدام از آن سه پنجره که فعال میشود، چهرهی او –که نشانگر احساس اوست- تغییر میکند. داشتن سه حسِ همزمان. کجای دنیای واقعی میتوانیم با سه نفر، سهگونه ارتباط اینچنین مجزا داشته باشیم؟
- ایزاک آسیموف رمانی دارد به نام خورشیدٍ برهنه، در این رمان از سیارهی کوچکی صحبت میشود به اسم سولاریا. انسانهای ساکن این سیاره ابداً بهطور واقعی با یکدیگر ملاقات نمیکنند. کارهای هر آدم و خانه را رباتها انجام میدهند و ارتباط انسانها مطلقاً بهصورت پیکرسازیِ مجازی با نور است –که در داستان گفته میشود تشخیص آن با واقعیت بسیار مشکل است-. در جایی از داستان، الیاس بیلی، کارآگاه زمینی، برای تحقیق پروندهش میخواهد با مردی به اسم زادن از ساکنین سیاره گفتوگو کند، زادن علاقهش را به گفتوگو با کارآگاه بهطور سنتی، یعنی حضور فیزیکی هر دو در یک اتاق نشان میدهد و میگوید که میخواهد برای یکبار تجربهش کند اما زمان گفتوگوی آنها به درازا نمیکشد و در کمتر از پنجدقیقه زادن اتاق را ترک میکند و بعد از کارآگاه عذرخواهی میکند و توضیح میدهد که: “تصور اینکه شما نیز هماین هوایی که من تنفس میکردم را به درون ریههایتان میفرستادید و بازدمش را در هوای هماین اتاق رها میکردید، به من احساس تهوع داد.” فردیت زادهی تمدن جامعهی مدرن است.
- در اوایل نیمهی دوم قرن بیستم، مردم هنگام رقصیدن با موسیقی جاز در باشگاهها، زوج تشکیل میدادند و دست هم را میگرفتند. اما زمان موسیقی جاز گذشته، حالا ما موسیقی تکنو داریم. هنگام رقصیدن با این موسیقی حرکات هرکس برای خویشتن، اما همراه و همزمان با کل جمعیت است. دیگر خبری از زوج و نگاه عاشقانه نیست، ما جمع تشکیل میدهیم. جمعی فشرده شده به یکدیگر. مثل سلولهای یک زندهگی کلونی. لذتِ بودن در حریم فردی اما در کنار سدها نفر. بیخبر از حال دیگری در کنار و با یک قرص اِکس زیر زبان. موسیقی عصر حاضر، شنونده را به فرورفتن در خود تشویق میکند.
- یاد فیلم کوتاهی افتادهام –نام کارگردان و نام فیلم را به خاطر ندارم- داستان فیلم در آینده میگذرد. بر اثر انفجارات بمبهای هیدروژنی، مردم ساکن زمین نابود شدهاند. ولی در گوشهای، هنوز یکی زنده است؛ در پناهگاه تونلمانندش در زیرِ زمین؛ تنها اما مجهز به همهجور وسایل الکترونیکی. در بین این وسایل، او کلاهکاسکتی دارد که وقتی به سر میگذارد میتواند وارد یک دنیای مجازی شود. کلاه الکترونیکی همراهِ باقی خردهوسایلش، هر پنج حس او را درگیر میکند، طوری که او دیگر نمیتواند بین دنیای واقعی و مجازی تفاوتی قائل شود.
- اگر روزی انسان به تکنولوژی ساخت چیزی شبیه آن کلاه دست یابد که بتواند با وجود نرمافزارهای مختلف ما را به دنیای ایدهآل، همراه معشوق ایدهآلمان ببرد، طوری که احساس کنیم داریم در دنیای واقعی زندهگی میکنیم، آیا بازهم کسی حاضر میشود وقت و نیرو صرف پیداکردن بخت خود کند؟ چه چیزی بهتر از این؟ از دنیا چه میخواهید؟ هرچه که باشد، حداکثر کاری که باید بکنید گذاشتن یک سیدیِ نرمافزار در کامپیوتر است.
- ازدواج. به اتفاقی که پس از ازدواج بر سر زندهگی فردی میآید فکر میکنم. ازدواج، زندهگی فردی را میکشد، نابود میکند. همهچیز پس از آن مشترک میشود. زندهگی مشترک، لذتبردن مشترک، غم مشترک، رفتوآمد مشترک. شما ناچارید با کسی زندهگی کنید که تا شخصیترین چیزهای شما را میداند. کسی که شما را در همه حال و وضعیتی میبیند. از خواب بیدار میشوید، به خواب میروید، موسیقی گوش میکنید، کتاب میخوانید، اسهال میگیرید، پریود میشوید، همهی افکار شما، تصمیماتتان، همهجای بدنتان را میشناسد، چون همسر شماست و خب، مسلماً او این حق را دارد که بداند. او حق دارد رازهای شخصی شما را، شخصیترین حقوق شما را بداند. به این فکر میکنم که انسانی که با فنآوریهای جدیدٍ ارتباط جمعی، هرروز بیشتر دلش میخواهد تنها باشد، تا کی تن به زندهگی مشترک میدهد؟ شاید به جایی برسیم که با شنیدن کلمهی ازدواج، احساس تهوع به ما دست دهد. مثل زادن از شنیدن صدای نفس بیلی.
- لذتبردن از تنهایی. تنها کسی که در اتاقتان نفس میکشد، شمایید، اما با اینحال ابداً احساس تنهایی نمیکنید، چون چهارتا پنجرهی چت در مونیتور، باز است. ما دیگر حتا حضور یک آدم دیگر را در خانهامان تحمل نداریم. ماندن در خانه، تا سرحد امکان. تلفن میکنیم و غذا را میآورند. روزنامهی اینترنتی. خرید اینترنتی. تجارت اینترنتی. در خانه لذت بردن، اعتراض از پشت کامپیوتر، کار از پشت کامپیوتر، تفریح از پشت کامپیوتر، از پشت ماهواره، عشقبازی از پشت کامپیوتر، از پشت تلفن. وسایل ارتباط جمعی، دارد شکل روابط انسانی را تغییر میدهد. بیشک نوعی بهتر؛ چون فرهنگ انسانی هرگز اشتباه نمیکند، هرگز عقبگرد ندارد.
- سال دوهزار و چهار، من به جهانی فکر میکنم که در آن چیزی به عنوان تعهد در روابط انسانی وجود ندارد. آدمها از هم انتظار پایبندی ندارند و دربند لحظهی اکنونند تا آیندهای نامعلوم. این انقلاب نیست، استحاله است؛ به هماینخاطر است که میپذیریمش.
- آیا روزی شاهد عصیان انسان علیه کامپیوتر خواهیم بود؟ آیا روزی شاهد پرتشدن مونیتورها به خیابان خواهیم بود؟ شاید، ولی نه حالا. هنوز خیلی خیلی خیلی زود است.
- -----------------------------------------------------------------------
- *هرگونه بهرهبرداری و انتشار از این متن به هرشکل، بااجازه یا بیاجازهی نویسنده، مطلقاً ممنوع است. مگر انتشار، بهصورت لینک به این صفحه.

- داستانگو یکساله شد
- بیستوپنج مهـر سال هزار و سیسد و هشتاد و یک، ساعت یازده شب: از آسمان مثل سیل باران میبارد. هدایای تولدم از شب پیش، روی میز است. شب خستهکنندهای بود. خوب نبود. همه به شکلی مأیوسکننده میخواستند به من بقبولانند که بیست و دو سالم است و این یعنی که من بزرگم. اما نیستم. هنوز بچهام.
- دارم به پیشنهاد احمد، فرم عضویت پرشینبلاگ را پر میکنم. میخواهم یک وببلاگ بسازم. از قبل میدانم چه میخواهم بکنم. نام وبلاگ را به یاد مجلهای که با دوستانم منتشر میکردم، میگذارم داستانگو.
- من بودم، احمد زاهدی بود، سپهر سوری، رضا حسینزاده. شمارهی اول را درآوردیم؛ شمارهی صفر. کاغذ مجله سفید است. روی جلد خورده: دویستتومان. به عکس روی جلد نگاه میکنیم؛ یک مرد با کراوات ایستاده و به بیننده اشاره میکند. من انتخابش کردهام. همه با اتفاق میگویند عکس، مناسب یک مجلهی ادبی نیست. احمد میگوید:
- -مجله باید گرافیست داشته باشه.
- بعد رو میکند به دوستدختر رضا که گرافیست است:
- -پریما تو میتونی شکلمکل بکشی؟
- و پریما بیدرنگ به ما میپیوندد. در خط اول سرمقاله، زیر شعری از سپهر نوشتهام؛” …حلول کردیم و ما هم!” 100 را با سین مینویسیم، سندلی را هم. اصرار داریم که هیچ عددی در مجله نوشته نشود، حتا شمارهی تلفن مجله را اینطوری نوشتهایم؛ چهار صفر هشت… . و هرکس که از راه میرسد از عجیبوغریب بودن داستان سپهر و ستون فریاد میگوید. ستون فریاد یک مربع خالیست. سفید است. تویش چیزی نمینویسیم. حال میکنیم که یک مجله داریم، مال خودمان. احمد معجزه میکند؛ همهی نسخهها را در کمتر از سه روز میفروشد. از فروشش کمی هم سود میکنیم. فکرش را هم نمیکردیم. وای پسر! بزن بریم برای شمارهی بعدی.
- محافظهکارترین نفر گروه، منم. دلم نمیخواهد اثر سیاسی قاطی کارمان شود. از کار سیاسی و هرچه که به سیاست مربوط میشود، متنفرم. کسی چاپ جملهای را از بیژن جزنی پیشنهاد میکند. اصرار میکند که این یک مجلهی زیرزمینی است، پس باید هرچه میخواهیم چاپ کنیم. من که در شناسنامه، مجله را وابسته به انتشارات برادرم معرفی کردهام، میگویم نه. میگوید اگر نه پس من نیستم. برای دهدقیقه از هم دلخور میشویم.
- شمارهی دوم، اردیبهشتماه هشتادویک درآمد. با جلد مقواییِ زرد با چهارصفحه افزوده و پرینت لیزری و پر از عکس و طرح. مجله برای خودمان درآمده دویستوچهل تومان. ولی روی جلد همچنان خورده دویست. مجله خیلی زود فروش میرود. اما زمانی که در پایانِ سخن شمارهی دوم نوشتم: “این ماهنامهی ما بود… و هرچه که هست، هماین است. شمارهی دیگر را میخواهید بخوانید، میخواهید…” هرگز فکر نمیکردم شمارهی دیگری وجود نداشته باشد.
- حالا وبلاگ دارم. پیش از اینکه اینجا بنویسم، بر این گمان بودم که بلاگ برای کسیست که حرفی برای گفتن دارد. اما زود فهمیدم که اینطور نیست. خاطرات شخصی، نظرات بچهگانه، داستانهایی که نویسندهاش انگار آنرا آنلاین نوشته و شعرهایی که غالباً کسوشعرند تا شعر. چندیپیش خواندم که شستدرسد بلاگنویسان دنیا، ایرانی هستند. چرا؟ ظاهراً ایران دارد از نویسنده میترکد. اما نه! بلاگ نوعی تفریح است، نوعی لذتبردن. پایگاهی برای ارتباط جمعی. این را یادمان باشد؛ بلاگ، یکجور شرایط است، نویسندهای که در شرایط خاصی بنویسد، به قول کشکولی، نویسندهی گلخانهایست؛ پس بلاگ، کسی را نویسنده نمیکند.
- همواره برای نوشتن هر داستانی که قصد گذاشتنش را در بلاگ داشتهام خود را زیر این مسئولیت دیدهام که کسی که بلاگ من را باز کرده، دارد هزینهی اینترنت و تلفن میدهد، نیرو صرف میکند و از همه مهمتر وقتش را میگذارد، پس چرا باید داستان من را بخواند؟ بنابراین همیشه سعی کردهام تاجایی که میشود فشرده بنویسم، در چند خط اول خواننده را درگیر کنم، تعلیق را بالا ببرم و دستِ کم داستان را لذتبخش کنم. شاید موفق نشدهام. اما سعیام را کردهام. هماین شد که داستانگوو دو را ساختم، صفحهای که بازدیدکنندهش ناچار است آنرا بخواند. چون نوشتههایش خیلی کوتاه است. یک خطیست.
- هر بلاگ قسمتی به نام “صفحهی پیامهای دیگران” دارد که حوانندهگان میتوانند دربارهی متن نظرشان را آنجا بنویسند. اما کاربرد حقیقی این صفحه چیز دیگریست؛ تبلیغات. تمام پیامها شبیه همند؛”خوب بود. به من هم سربزن.” سرزدن یعنی چه؟ یعنی بازکردن بلاگ کسی که پیام گذاشته. و بعد؟ بعد پیام میگذاری. چه پیامی؟ هر چه شد. پس متن را کی میخواند؟ هیچکس، مگر بناست متن را هم بخوانیم؟ قرار است سربزنیم و پیام بگذاریم که اینکار را می کنیم. سرزدن مثل سرزدن به یک بیمار، بدون اینکه به حرفهایش گوش کنیم، تنها برای رها شدن از مسئولیتی که به گردن داریم. عجب! پس بلاگ یکجور بیمارستان است.
- نزدیک دو ماه، قسمت پیامهای دیگرانِ تمام بلاگاسکاییها از کار افتاد و ناگهان شمارِ بازدیدکنندهگان بلاگاسکاییها به یکسوم کاهش یافت. اگر بلاگ، قسمت پیامهای دیگران نداشته باشد، چندنفر از شما بازهم به بلاگنویسی ادامه میدهید؟
- حالا بعد از یکسال، حتا به نیمی از آنچه فکر میکردم هم دست پیدا نکردهام. مهم نیست. امروز سالگرد چیز دیگر هم هست؛ ساعت ده صبح بیستوپنج مهرِ بیستوسه سال پیش، از شکم مادرم بیرون آمدم. مثل گیاهی که از غاری بیرون بخزد؛ برای نور. اما مادران خالقان کورند و مخلوقاتشان هم بعد از چندی کور میشوند. کمی ناامیدکننده است. به قول بکت؛ سر یک قبر با پاهای باز به دنیات میآورند.

ابتذال. ماکسیم گورکی کتاب کوچکی دربارهی چخوف دارد که در آن ابتذال را دشمن شمارهی یک چخوف معرفی کرده. چخوف در یکی از نامههای خود مینویسد: “مردم به قطب شمال نمیروند تا از کوههای یخ، پرت شوند، به اداره میروند، با زنهاشان دعوا میکنند و سوپ کلم میخورند.” او در تمام زندهگی بر علیه ابتذال میجنگید. برای سرزنش آن، افشایش میکرد. حتا در جایی که بهنظر میرسید همهچیز به بهترین شکل و مناسبترین حالت میدرخشد، قارچهای ابتذال را پیدا میکرد. اما آخرسر ابتذال با نیرنگی بر او پیروز شد؛ در مراسم خاکسپاری، تابوت نویسنده با واگونی به رنگ سبزلجنی حمل میشد که روی آن با حروف درشت نوشته شده بود: صدف!
یک کنسرت پاپ را مجسم کنید، با نورپردازیها و دودهای اسیدش. اینجا شبیه کنسرتهای جاز نیست که زوجی را در نگاههای عاشقانه به هم نزدیک کند، و هماینطور شبیه کنسرتهای راک نیست که در تالار، جمعیتٍ فشردهشده به یکدیگر را در جذبهی موسیقی فرو ببرد. اینجا مردم روی سندلیها مینشینند، در فاصلهی سن و ردیف سندلیها یا ایستاده سر جای خود میرقصند. حتا بین آهنگها کف میزنند و آهنگ درخواستیشان را فریاد میکنند. مردم برای لذتجویی به کنسرت پاپ میروند، و نه برای ارزیابی و داوریِ موسیقی و نه طغیان.
اپیکور، نظریهپرداز لذت، میگوید انسان به جهان پردرد و رنج پرتاب میشود و کمکم پی میبرد که تنها ارزش بدیهی و قابل اعتماد، لذت است. هرقدر هم که میخواهد ناچیز باشد: نوشیدن یکجرعه آب، نگاهی به آسمان و یا گوشدادن به یک موسیقی پاپ. لذت وابسته به فردیت است. لذت شخصی، هدف غاییست.
یادم است زمانی که گوگوش پس از بیستسال سکوتِ خودخواسته، دوباره در صحنهی موسیقی پاپ ظاهر شد، کنسرت بزرگی در کانادا اجرا کرد. درآمد هرشب آن کنسرت، به بیش از میلیون دلار رسید. در پایان یکی از کنسرتها و در شلوغی بیرون، در خیابان، شنیدم که مردی به زنی که دست در حلقهی بازواش داشت گفت:”همهپولی رو که میخواست تو بیستسال دربیاره رو تو یه شب درآورد.” چیزی گلویم را فشرد. هدف! آیا هدف خوانندهی محبوب یک کشور شستمیلیونی، از اجرای کنسرتی بزرگ دور از وطن، کسب درآمد بوده؟ نه! رضایت شخصی بوده، لذت بوده. خوانندهای که وقتی به سیزدهبهدر میرفت، عدهای خبرنگار و عکاس در محل بودند تا سبزهگرهزدن او را هم گزارش کنند، بعد از انقلاب ناگهان از یاد رفت. بیستسال گمشده، فراموششده، تنها، روبهروی آینه، پیرشدن هرروزهی خود را تماشا کرده، در اتاق دربستهاش الکل نوشیده، به آهنگهای خودش گوشکرده، و از ته دل گریسته. حالا که پس از بیستسال، استقامتش بر ماندن و در وطن خواندن برایش رنگ باخته و دوباره به صحنهی موسیقی ششوهشت و سهچهارم بازگشته، این پول نیست که وادارش میکند روی سن از خوشحالی گریه کند، تشویق و تأیید دیگران است. موفقیت نمایشش است. او فکرمیکند اگرچه دیر به این نتیجه رسیده که سکون بیارزش است و اگرچه آرایشگرها برای از بینبردن چینهای زیر چشم و روی گردنش دردسر زیادی میکشند، اما حالا که عکس فیلترشدهاش را روی جلد یک مجلهی ایرانی میبیند، به خود اطمینان میدهد که: “ من هنوز گوگوش هستم.” و اگر خوششانس باشد، احتمالاً تا چندسال دیگر هم گوگوش باقی میماند.
ابتذال همیشه بازمیگردد. همآنطور که با چخوف کرد. اما او دربارهی دورانداختن ابتذال، بیشازاندازه سختگیر بود و شاید این را نفهمید که ما به ابتذال نیاز داریم، همآنطور که به هوا یا دختربازی نیاز داریم.
روز جمعه، هفتم آوریل سال دوهزار، به مدد حزب سبز آلمان، کنفرانسی با نام ”ایران پس از انتخابات” در شهر برلین، برپا شد. با هدف تریبون آزاد که در آن تمام احزاب موافق و مخالف، حق صحبت برابر داشته باشند. در همآن جلسهی نخست شلوغکاری احزاب برانداز شروع میشود. حزب کمونیست کارگری که متشکل از مائوسیتهای تندرو و طرفداران کوموله نزدیک به اسرائیل بود، سردمدار آشکار غائله بودند. در جلسهی دوم، زمانی که یکی از میهمانانِ هارتمن که یک روحانی بود، شروع به سخنرانی کرد، غائله آغاز شد. اشکوری که تنها روحانیای بود که در کنفرانس حضور داشت، متن سخنرانیش را میخواند که زنی با هدفونی در گوش، از روی سندلیش بلند شد و شروع به رقصیدن کرد. همحزبانش کمبود موسیقی متن را با کفزدن جبران کردند. کار به اینجا ختم نشد و ناگهان مردی تمامبرهنه، به وسط جلسه دوید، روی سندلی ایستاد، با انگشت اشکوری را مستقیم خطاب کرد و بعد دستش را روی سوراخ کونش کشید.آن معترض چپ، از برهنهکردن خود به هنگام سخنرانی یک روحانی، چه چیزی را میخواست بیان کند؟
حکومت وقت ایران، با برهنهگی مشکل دارد و از آنجایی که براندازی حکومت سابق ایران را روحانیت راه میبردند، پس از پیروزی آنرا تا جایی که میشد، تحریم کردند. اما کنفرانس در کجا بود؟ کشوری خارج از ایران. کشوری که برهنهگی را جزو حقوق شخصی افراد جامعهش میداند. کنفراس در کشوری بود که در آن بیرون انداختن ران و بازو نوک پستان آزاد است… و میهمانان از کدام کشور آمده بودند؟ کشوری که برهنهگی در آن محکوم است. کشوری که در خیابانهایش تنها چیزی که از زنان میتوان دید، سوراخ نوک بینیشان است. پس برای آن مرد، تنها آزادیای که میتوانست آن را فریاد کند، برهنهگی بود. نشاندادن ارزش، به شکل ضدارزش. آن مرد، با بیرون انداختن دول و باسن خود، اعتراض کرد. به فرد روحانی مورد انزجارش، اهانت کرد. ترساندش. بهتزدهاش کرد و سرانجام توانست کنفرانس را به هم بریزد.
محسن مخملباف را همه پس از فیلم ”نوبت عاشقی” میشناسند. یک فیلم سیاسی با دیالوگهای ناپخته که تا امروز نتوانسته در ایران مجوز پخش بگیرد. پس از ساختن این فیلم بود که منتقدان جهان او را به عنوان یک فیلمساز سیاسی شناختند. پس از ساختن این فیلم بود که جشنوارههای جهانی به فیلمهای بعدیاش که غیر سیاسی بودند، جایزه دادند. اما مگر پیش از نوبت عاشقی و شبهای زایندهرود مخملباف فیلم نمیساخت؟ نه! نمیساخت. فیلمهای پیشینش سیاسی نبودند، پس نظر منتقدان جهان را به خود جلب نکردند. کار هنری با رنگ و بوی سیاسی، حقهای قدیمیست که از طریقش میتوان راه سدساله را یکشبِ پیمود. خودر را مطرح کرد. جهان را متوجه کرد. پس از نوبت عاشقی و شبهای زایندهرود بود که برای ساختن هر فیلمش، جشنوارههای خارجی چپ و راست به او جایزه دادند. دو فیلمی که در هیچ مسابقهای حضور نیافت، او را مشهور کرد و به جایی رسانید که منتقدین به فیلمهای بدش هم آفرین گفتند. شهرت چیست؟ اعتبار دادن به اسم، و نه به کار. اعتماد به کاری که “او” کرده بیآنکه بدانیم چه کرده، آمدن اسم جلوتر از کار؛ ”فیلم تازهای از مخملباف” و نه “فیلم سینما سینماست.” شهرت زیاد، یعنی خفهشو منتقد.
ابتذال راههای گوناگون دارد. از پیچیده و بزرگ تا ساده و کوچک، مثل دادن اجازهی بوسیدهشدن از لب، روی سنِ مراسم اسکار در مقابل چشمان شوهر، مثل کشیدن ترمزدستیِ اِکسل وسطٍ بزرگراه همت، مثل گذاشتن عکسِ خود در ستون کنار وبلاگ. دوباره میگویم: ما به ابتذال نیاز داریم.
---------------------------------------------------------------------
*هرگونه بهرهبرداری از تمام یا پارهای از این متن، بااجازهی و بیاجازهی نویسنده، -جز برای تبلیغ- مطلقاً ممنوع است.
