داستان‌گو
داستان کوتاه

 

 

اسکات فیتز جرالد

برگردان از مسعود رستاوند

 

هنگام غروب  در رشته کوه‌های کنتاکی، تپه‌های وحشی از هر طرف سر برافراشته و با شیب تند  به دنبال هم بالا و پایین می کشیدند.

پایین رشته کوه، جمینا تنتروم با دستگاه تقطیر خانواده‌گی ویسکی به عمل می‌آورد.

او یک دختر نمونه‌ی کوهستان بود.

پاهای برهنه،  دست‌های بزرگ و قوی که تا  زیر زانو  آویزان بودند، و چهره‌ای که زیبایی و طراوتش را کار سخت به یغما برده بود. اگرچه شانزده سال بیش‌تر نداشت، در دوازده سال گذشته با عمل آوردن ویسکی کوهستان از پاپی و ماپی اش نگهداری کرده بود. گهگاهی از کار باز می‌ایستاد، یک ملاقه  مشروب روح افزا  بیرون می‌کشید، بعد  با نیروی تازه کارش را ادامه می داد.

کارش این بود که  گندم سیاه را توی خمره بریزد، با پا بکوبد و بیست دقیقه بعد محصول نهایی آماده می‌شد.

داشت یک ملاقه‌ی دیگر  بیرون می آورد که ناگهان صدایی شنید. از خمره سر بیرون آورد و بالا را نگاه کرد. صدا گفت:

- سلام

سر و کله‌ی مردی پیدا شد که پوتین‌های شکار تا زیر گردنش کشیده بود:

- می تونی راه  کلبه ی تنتروم‌ها رو نشونم بدی ؟

جمینا تنتروم بر و بر نگاهش کرد:

- تو از اوجه  از او پایین اومودی؟

و به پایین تپه، جایی که شهرنشین لوییزویل قرار داشت اشاره کرد. هیچ‌وقت آن‌طرف‌ها نرفته بود، ولی  روزی روزگاری، پیش از آن‌که به دنیا بیاید، پدر پدربزرگ‌ش گور تنتروم به قصد کمپانی دو ژنرال به شهر رفته و هرگز باز نگشته بود. این شد که تنتروم ها نسل به نسل یاد گرفتند از تمدن بترسند.

مرد مات و مجذوب جیرینگ جیرینگ خندید، از آن خنده‌های کالیفرنیایی. یک چیزی در طنین خنده‌ی مرد  قلب جمینا را لرزاند. یک ملاقه‌ی دیگر ویسکی برای خودش ریخت.

- دختر کوچولو ، اقای تنتروم کجاست ؟

این را مرد  طوری پرسید که خالی از مهربانی نبود. جمینا یک پا  را بلند کرد و انگشت بزرگ شصتش را به سمت جنگل گرفت :

" اوجه  تو کلبه ،  پشت او صنوبرا ، تنتروم پیره  بابوی منه ."

مرد شهری تشکر کرد و با گامهای بلند سرازیر شد. او سر شار از جوانی، و چالاک بود.  سوت می‌زد و آواز می‌خواند و روی دست راه می‌رفت و پشتک می‌زد و از هوای تازه و پاک کوهستان نفس می‌کشید.   

هوای دور و بر دستگاه تقطیر شده بود مثل شراب.

جمینا تنتروم، مبهوت و مدهوش تماشا کرد. تا آن روز هیچ‌کس  مانند  او  به زندگی‌اش وارد نشده بود.

نشست روی علف‌ها و انگشت‌های پایش را دانه دانه  شمرد.  یازده تا شمرد. او ریاضی را در مدرسه‌ی کوهستان آموخته بود.

ده سال پیش یک خانم شهری،  مدرسه‌ای در کوهستان دایر کرد. جمینا پول نداشت، ولی هزینه‌اش را با ویسکی پرداخت. هر روز صبح یک سطل با خودش می‌آورد و روی میز دوشیزه لافارگ می گذاشت . دوشیزه لافارگ پس از یک سال تدریس از  بیماری جنون الکل مرد. درنتیجه تحصیلات جمینا متوقف شد.

آن‌سوی  نهر دستگاه تقطیر دیگری بر پا بود، متعلق به دالدروم‌ها. خاندان دالدروم و تنتروم هیچ برو بیایی با هم نداشتند.

از هم متنفر بودند.

پنجاه سال قبل جیم دالدروم  پیر و جیم تنتروم پیر موقع بازی ورق با هم گلاویز شدند. جیم دالدروم  شاه قلب را پرت کرد توی صورت جیم تتدروم، تنتروم پیر از کوره در رفت و  با نه خشت حساب دالدروم را رسید. بقیه دالدروم ها و تنتروم‌ها هم به کارزار پیوستند و کارت‌های بازی در کلبه به پرواز درآمد. هارستروم دالدروم، یکی از جوان‌ترین‌ها ، کف کلبه دراز کشیده و از درد به خودش می‌پیچید چون آس قلب را  توی حلقش چپانده بودند. جیم تنتروم ایستاده کنار در کلبه، در حالی که صورت‌ش از کینه‌ای شیطانی برافروخته بود دسته دسته ورق‌ها پرت می‌کرد. ماپی تنتروم پیر روی میز پرید و از دالدروم ها با ویسکی خیس و گرم پذیرایی کرد. هک دلدروم پیر که سرانجام توانسته بود از معرکه بگریزد همان‌طور که به طرف بیرون کلبه عقب‌نشینی می‌کرد با کیسه‌ی توتون چپ و راست می زد و  باقیمانده‌ی خاندان خودش را از زیر دست و پا جمع می‌کرد. بعد سوار قاطرهای‌شان شدند و چهار نعل به خانه تاختند. 

آن شب مرد پیر دالدروم،  و پسران‌ش، پس از آن که پیمان خون‌خواهی بستند، برگشتند و چند ضربه‌ی جانانه به پنجره  تنتروم زدند، بعد  یک میخ توی زنگ در فرو کردند، و به سرعت عقب کشیدند.

یک هفته بعد تنتروم‌ها  توی دستگاه تقطیر دالدروم‌ها روغن جگر ماهی ریختند، و به این ترتیب دشمنی آن‌ها از سالی به سال دیگر کشیده شد. ابتدا  خاندان یکی از روی زمین محو شد و بعد خاندان آن یکی.

هر روز جمینا در سمت نهر خودش، و باسکو دالدروم سمت نهر خودش  با دست‌گاه تقطیر کار می‌کردند.

 گه‌گاهی از روی کینه‌ی خودکار موروثی، دو طرف متخاصم با ویسکی به جان هم می‌افتادند و جمینا وقتی بر می‌گشت خانه به اندازه‌ی  یک پرس غذای استاندارد رستوران‌های فرانسوی بو می‌داد.

اما حالا جمینا فکری‌تر از آن بود که به آن‌سوی نهر نگاهی بیاندازد.

غریبه چقدر شگفت‌انگیز بود و چه لباس عجیبی پوشیده بود! از روی ساده‌دلی هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد آدم شهری متمدن هم وجود داشته باشد. باورهای او درباره‌ی شهر، در حد و حدود مردم ساده‌ی کوهستان بود.

برگشت  تا به کلبه برود. همین‌که برگشت چیزی به گردنش چسبید، یک تکه اسفنج، خیسانده در  ویسکی، که باسکو داندروم از آن سوی نهر پرتاب کرده بود.

با صدای  بسیار بم مخصوص خودش فریاد زد:

-آهای سلام باسکو دالدروم.

-خدا نصفت کنه جمینا تنتروم.

غریبه داشت با پدرش حرف می‌زد. در زمین تنتروم طلا پیدا شده بود و غریبه، ادگار ادیسون، می‌خواست زمین را مفتی مفتی، به چند پول سیاه از چنگ او در بیاورد. داشت برآورد می کرد چند پول سیاه.

جمینا غریبه را سیاحت کرد. معرکه بود. وقتی حرف می زد لب‌های‌ش می‌جنبید. روی اجاق نشست به تماشا.

 ناگهان صدای جیغ ترسناکی بلند شد. تنتروم‌ها به سمت پنجره یورش بردند. دالدروم‌ها یابوهای‌شان را به درختان بسته و خودشان پشت بته‌ها و گل‌ها پنهان شده بودند. به‌زودی رگ‌باری از سنگ و آجر به سمت پنجره‌ها  باریدن گرفت و ساکنین کلبه سرشان را دزدیدند. جمینا جیغ کشید :

-پدر ، پدر !

پدر  تیر و کمان کشی را از قلاب روی دیوار برداشت و با عشق و علاقه روی نوار لاستیکی آن دست کشید. ماپی پیر  به سمت یک سوراخ  خیز برداشت.

غریبه  به هوش آمد که اوضاع قمر در عقرب است. خشمگین از دالدروم‌ها،  اول می‌خواست از  دودکش بالا بخزد و جانش را در ببرد. بعد به فکرش رسید که ممکن است دری چیزی زیر تختخواب باشد، اما جمینا گفت که آن زیر چیزی نیست. دنبال راه  فرار زیر تختخواب‌ها و  نیمکت‌ها را گشت، ولی هر بار جمینا او را بیرون می‌کشید و خاطر نشان می‌کرد که آن‌جا هیچ دری نیست. در حالی‌که از خشم برافروخته بود به در کلبه کوبید و  سر دالدروم‌ها فریاد کشید. اما آن‌ها به جای این‌که جواب بدهند، رگ‌بار آجر و سنگ بر پنجره را ادامه دادند. پاپی تنتروم پیر می‌دانست همین‌که بتوانند خودشان را به یک روزنه برسانند باران سنگ به درون کلبه می‌بارد و جنگ تمام است .  

هک دالدروم پیر، در حالی‌که کف به زبان آورده بود و چپ و راست روی زمین تف می‌انداخت رهبری حمله را به عهده داشت. این وسط  پرتابه‌های وحشتناک تیرکمان پاپی تونتروم بی‌حاصل  نبودند. یک شلیک عالی یکی از دالدروم‌ها را از پا در آورد، و دیگری را وادشت که یکسره از ته دل فریادهای دردناکی بکشد.

قدم به قدم به کلبه نزدیک شدند. غریبه به سمت جمینا داد زد :" باید فرار کنیم، من خودمو قربانی می‌کنم و تو رو از این‌جا می‌برم بیرون ."

پاپی تونتروم با صورتی چرک و سیاه  داد زد :" نه ، نه هم‌این‌جا می‌مانی و می‌جنگی. من جمینا رو می‌برم بیرون. من ماپی رو می‌برم بیرون. من خودش رو هم می‌برم بیرون."

مرد شهری که رنگ‌ش پریده بود و از خشم می‌لرزید، به سمت هام تنتروم برگشت که کنار در ایستاده بود و سوراخ پشت سوراخ  به طرف دالدروم‌های پیش رونده شلیک می کرد. 

- ما رو  پوشش می دی؟

هام گفت که او هم  تنترومهایی دارد که نجات‌شان بدهد، اما خودش می‌ماند تا  برای  پوشش دادن به بقیه به غریبه کمک کند، به شرط این‌که غریبه راهی برای این‌کار پیدا کند.

چیزی نگذشت که دود از سقف و کف کلبه بیرون زد. شم دالدروم  به  درون کلبه راه پیدا کرد و با جافت تنتروم که از یک سوراخی آویزان بود گلاویز شد. شعله‌های آتش الکلی از همه طرف الو گرفت. 

ویسکی توی وان حمام هم آتش گرفت و دیوارها شروع کردند به فرو ریختن.

جمینا و مرد شهری به هم نگاه کردند. مرد آهسته گفت : " جمینا "

جمینا جواب داد:  " غریبه "

- ما با هم می‌میریم. اگه زنده موندیم تو رو با خودم می‌برم شهر و باهات عروسی می‌کنم. با مشروبی که تو می‌سازی حتم دارم موفق می‌شی.

جمینا او را برای لحظه‌ای در آغوش کشید و در هم‌آن حال انگشت‌های پا را به نرمی پیش خودش شمرد. دود، غلیظ تر شد. پای چپ‌ش آتش گرفته بود. شد یک چراغ الکلی انسانی.

لب‌های‌شان را روی هم گذاشتند و طولانی بوسیدند، بعد دیوار روی این دو ریخت و آن‌ها را از صحنه‌ی روزگار محو کرد:

-با هم  یکی شدیم.

وقتی دالدروم‌ها به درون حلقه‌ی آتش راه پیدا کردند،  آن‌ها را مرده یافتند، درحالی‌که بازوهایشان هم‌دیگر را در بر گرفته بود. دالدروم پیر برآشفت.

کلاه از سر برگرفت .

آن را از ویسکی لب‌ریز کرد و نوشید.

به آرامی گفت :

-اونا مردن.  اونا  واسه خاطر هم مردن، جنگ دیگه تمومه، نباس از هم جداشون کنیم.

پس  جمینا و غریبه را به رودخانه انداختند. دو جهش آب که با افتادن دو جسد  به درون رود برخاست  با هم یکی شدند.

 -----------------------------------------------------------------------------------------

* این داستان را دوست خوبم مسعود رستاوند از سایت ShortStoryArchive انتخاب و برگردان کرده.

* JEMINA, THE MOUNTAIN GIRL by: F. Scott Fitzgerald (1896-1940)لینک منبع اصلی:[+]

*داستان‌گو برای نخستین‌بار این داستان را برای فارسی زبانان منتشر می‌کند.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()

برای روشن شدن بیش‌تر بد نیست به خاطره‌ای از مرد خاکستری نگاه کنیم: صبح زود است و او هم‌راه مادرش سوار اتوبوسی‌ست که به جز آن‌ها، تنها یک مسافر دارد. پیرمردی‌ست که کلاه شاپو به سر دارد و در ردیف اول به پهلو نشسته و مرتب برمی‌گردد و مادرش را نگاه می‌کند. مردخاکستری گاهی به خواب می‌رود و سرش را به پهلوی مادر تکیه می‌دهد. بیدار می‌شود و صورت پیرمرد را می‌بیند که به مادرش لب‌خند می‌زند. اتوبوس می‌ایستد و مادر دست کودک را می‌کشد.

از اتوبوس پیاده می‌شوند. از پله‌های کثیف و کوچکی با پهنای کم بالا می‌روند و وارد ساختمانی با دیوارهای سفید و پنجره‌های بزرگ می‌شوند. در این‌جا کودک متوجه می‌شود که آن‌ها در کلینیک پزشکی هستند. سکوت سنگینی جریان دارد. برای چند لحظه‌ای آن‌جا می‌ایستند. معلوم نیست چرا کسی در کلینیک وجود ندارد. صدای باز شدن سریع دری به گوش می‌رسد. پرستاری با شتاب در اتاقی را باز می‌کند و بیرون می‌آید و به سمت اتاق دیگری می‌رود. مادر دست او را رها می‌کند.  پرستار در بین راه با مادر که آرام به سمت‌ش می‌رفت روبه‌رو می‌شود. آن‌دو می‌ایستند و آرام صحبت می‌کنند. کودک از جایش تکان نمی‌خورد. گفت‌و‌گوی بین مادر و پرستار تمام می‌شود و مادر به آرامی سرش را رو به کودک می‌گرداند و با نگرانی نگاه‌ش می‌کند. پرستار با لب‌خند به کودک اشاره می‌کند و ازش می‌خواهد که پیش‌ش برود. کودک این‌کار را می‌کند، چون مادر ساکت است. پرستار دست‌ش را می‌گیرد و وارد اتاقی که از آن بیرون آمده بودند می‌کند. کودک سرش را می‌گرداند و تا وقتی که پرستار در را پشت سرشان ببندد، مادرش را نگاه می‌کند که آن‌جا ایستاده و جلوتر نمی‌آید تا تلاشی برای نجات او بکند. کودک که حالا مادرش را نمی‌بیند به رفتار پرستار مشکوک می‌شود، اما جایی نمی‌تواند برود چون پرستار مچ دست‌ش را محکم گرفته و با مهربانی حرف‌هایی می‌زند که او گوش نمی‌کند. انگار بنا نیست مادر را دوباره ببیند. به مادرش فکر می‌کند و در ترس شناور می‌ماند تا این‌که متوجه می‌شود پرستار دارد یک جمله را مدام تکرار می‌کند و آخرین‌بار که جمله را ادا کرده، لحنی محکم داشته. پرستار دوباره جمله را می‌گوید:

-لباس‌هاتو در بیار عزیزم.

            کودک نمی‌پذیرد و پرستار بدذات که در یک لحظه مادرش را از دست‌ش گرفته و از او خواسته بدن‌ش را نشان‌ش دهد حالا سعی می‌کند بلوزش را از تن‌ش در آورد. یقه‌ی بلوز لیمویی رنگ کودک تنگ است و در نتیجه‌ی تلاش پرستار برای بیرون آوردن آن از سرش، چند لحظه نفس کشیدن کودک قطع می‌شود. پرستار حرف تندی درباره‌ی بلوز می‌زند و کودک طاقت‌ش را از دست می‌دهد و زیر گریه می‌زند. پرستار یادش می‌افتد که باید نرم باشد. دوباره لحن مهربان‌ش را از سر می‌گیرد و لابه‌لای حرف‌ها از کودک می‌خواهد شلوارش را در آورد و وقتی دست‌ش سراغ زیپ او می‌رود، کودک چنان جیغی می‌کشد که پرستار هول می‌کند، اما موفق می‌شود شلوار را از پای کودک درآورد. پهنای صورت کودک خیس است. مامان‌ش را می‌خواهد و مدام صدای‌ش می‌زند. تهاجم پرستار تمامی ندارد و تا از کودک هتک حرمت کامل نکند، دست بردار نیست. کودک شورت‌ش را دو دستی می‌گیرد و در حالی که عقب‌عقب به سمت دری که از آن آمده بودند می‌رود مامان‌ش را صدا می‌زند. به‌نظر می‌آید پرستار موقتن دست از حمله برداشته، چون دست‌های‌ش روی زانوهایش است و دیگر حرف نمی‌زند. اما زمانی که کودک برای باز کردن در، دست‌ش را از لباس بر می‌دارد، پرستار بی‌شرف شورت را از پای کودک می‌کشد و در می‌آورد. کودک دارد دیوانه می‌شود. تنها چیزی که در دنیا نمی‌خواهد ببیند هم‌این پرستار ایکبیری‌ست که دست از سرش برنمی‌دارد و معلوم نیست از جان او چه می‌خواهد. وقتی دست‌های پرستار دوباره به سمت‌ش می‌أیند او دوباره جیغی از ته دل می‌کشد که مادرش را وادار می‌کند وارد اتاق شود. کودک در آغوش مادر خیانت‌کار می‌افتد و جهان به اندازه‌ی آغوش نم‌ناک مادر کوچک می‌شود. کودک نمی‌خواهد چشم‌هایش را باز کند، نمی‌خواهد از دنیا جدا شود ولی دنیا نمی‌تواند هم‌این‌طور کوچک بماند، باید بزرگ شود. باید منفجر شود. کودک را بغل می‌کنند و روی تختی می‌خوابانند. مادر در چندقدمی تخت، نظاره‌گری خاموش است. به گروه جلادین، پزشکی عجول و بی‌حوصله با سبیلی که به شکل هولناکی پرپشت و افتاده است، اضافه شده. با انگشت به چیزی مدام اشاره می‌کند اما پرستار که دودستی سعی می‌کند کودک را روی تخت بخواباند، متوجه نیست. کودک با چشم مسیر اشاره را دنبال می‌کند و به سینی فلزی‌ای می‌رسد که توش پر از قیچی‌های آهنی‌ست. سینی که به صورت کودک نزدیک می‌شود، از هوش می‌رود و وقتی به هوش می‌آید که به جای شلوار، دامن پایش است و وسط پایش می‌سوزد.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱/۱٢ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()

 

شنیده‌ایم که خیلی دوست‌ش داری. دیوانه‌ش هستی. برایش می‌میری. خب،... برایت یک خبر بد دارم؛ ما کردیم‌ش. زن‌ت را. کردیم. دوتایی. دیروز. من و افشین. افشین را یادت هست؟ افشین اسفندیاری. تابستان دوازده سال پیش؛ پیکان جوانان نارنجی. دختربازی تو بیست و یک‌متری دهقان. با آهنگ سِلف کنترل: You take the self, you take my self control. آها، یادت آمد؟
افشین چهارسال پشت کنکور ماند و آخرسر رفت درِ مغازه‌ی باباش. می‌دانی که، افشین کمال‌گراست؛ حاضر نبود در رشته‌های آبکی صنایع قبول شود. من هم که هیچ‌وقت دانش‌گاه شرکت نکردم. بین بچه‌های محل فقط تو رفتی دانش‌گاه. زیاد درس‌خوان نبودی، ولی خب هم‌آن سال اول، استخراج معدن قبول شدی. حسودی‌مان نشد. ابن را به‌ت قول می‌دهم. اصلاً برایمان اهمیتی نداشت.
پریشب با افشین درباره‌ی زن تو حرف می‌زدیم. این‌که چه‌طور راضی‌ش کنیم. می‌دانی که؟؛ مدت‌ها قبل از این‌که زن تو بشود، دوست‌دختر من بوده. آخرسر برنامه‌ای چیدیم و دیروز، احتمالن وقتی که تو توی شرکت رقیب درحال چانه‌زنی با آن نماینده‌ی کچل بودی، آوردیم‌ش خانه. مثل بره مطیع بود. ناراحت که نمی‌شی؟ هان؟ از داروخانه‌ی شهرآذر، یک‌بسته‌ی سه‌تایی کاندوم خاردار گرفتیم. ساعت یک بود که رسیدیم. اول‌ش که وارد شده بودیم خجالت می‌کشید. احساس می‌کردم از چیزی ناراحت است. هرچی تعارف‌ش می‌کردیم، رد می‌کرد. ولی بعد از یک‌ساعتی راحت‌تر شد. به جک‌هایمان خندید و خلاصه بین شوخی و جدی، وادارش کردیم مانتوش را در بیاورد. یک‌شوخی با افشین کرد که نشان‌مان بدهد مثلن در خانه راحت است. روی پیراهن افشین، چسب مایع ریخته بود. یک‌حالتی شده بود. ازش پرسید چی رو لباستون ریخته؟ افشین گفت نمی‌دونم. بعد زن‌ت با خنده گفت: شاید مال شب‌کاری دیشب‌اِ. سه‌تایی خندیدیم.
آهنگ را گذاشتیم. رویش نمی‌شد جلوی افشین برقصد. افشین که رفت از آش‌پزخانه مشروب بیاورد، مچ دست‌ش را گرفتم و بلندش کردم. افشین توی سه تا گیلاس برایمان شراب آلبالو ریخت. تعارف‌مان کرد. من برداشتم ولی زن‌ت گفت که دوست ندارد. خیلی اصرار‌ش کردم، ولی گفت که جدن خوش‌ش نمی‌آید و خاطره‌ی بدی از آخرین‌باری که مشروب خورده دارد. نمی‌خواستم اذیت‌ش کنم، پس دیگر به‌ش اصرار نکردم. افشین پرده‌ها را کشید و خانه تاریک شد. خودش نشست و ما را تماشا کرد. زن‌ت واقعاً معرکه می‌رقصد، این را اعتراف می‌کنم. نمی‌دانم متوجه شده‌ای یا نه، ولی او با آهنگ‌های جینا جی، خیلی حال می‌کند. حالتی که به کمرش با آهنگ تی‌آمو می‌دهد، محشر است. آن‌زمان که باهم دوست بودیم هرگز نشد که این‌طوری نزدیک هم باشیم. دخترها بعد از ازدواج آزادتر می‌شوند، قبول داری؟
فکر کنم یک‌ساعتی رقصیدیم. سرم از الکل گرم شده بود. وسط سالن خانه‌ی افشین، زن‌ت روبه‌رویم می‌رقصید. می‌خندید. رنگ پوست‌ش معرکه است. گردن‌ش لخت بود. تو که می‌دانی من چه‌قدر عاشق گردن دخترهام. چه‌قدر دل‌م می‌خواست هم‌آن لحظه گردن‌ش را لیس بزنم. بعد یک‌دفعه فهمیدم که واقعن دارم این‌کار را می‌کنم، بعد دست‌م را انداختم دور کمرش. تقریبن چیزی نگفت. توی چهره‌ش حالتی از نوزده‌ساله‌گی‌ش را دیدم. آن‌موقع‌ها که جلوی دبیرستان‌ش می‌ایستادم تا او امتحان تجدیدی‌ش را بدهد و بیاید تا برویم ول‌گردی. فکر می‌کنم خودش هم می‌خواست نوزده‌ساله باشد. چون بهم گفت گوش‌هات مثل چراغ قرمز شده. این را آن‌زمان‌ها بهم می‌گفت.
نشستیم رو کاناپه. افشین از خانه رفته بود بیرون. لب‌بازی‌هایمان آن‌قدر ادامه پیدا کرد تا این‌که من خواستم دکمه‌ی لباس‌ش را باز کنم. اما نگذاشت. دختر خیلی خوبی‌ست، باید قدرش را بدانی. نگذاشت دکمه‌ش را باز کنم ولی حاضر شد یک‌کم از مشروب‌ش را بخورد. بعد من دیدم که خیلی بیش‌تر از یک‌کم خورد. بعد لب‌خند زد. آن‌وقت من دکمه‌های لباس‌ش را بک‌جا باز کردم. می‌خواستم لخت‌ش کنم. سرسختی می‌کرد. ح ش ر ی کردن‌ش خیلی سخت بود. ولی آن‌قدر با انگشت‌م باهاش بازی کردم که آخرسر راضی شد. قول گرفت که نگاه‌ش نکنم. دکمه‌های شلوارجین آبی روشن‌ش را باز کرد و شلوار را تا زانو پایین کشید. روی‌ش خوابیده بودم و آن پایین را نمی‌دیدم.
مابین کار، وادارش می‌کردم مشروب بیش‌تری بخورد. می‌خورد. می‌خواستم آماده‌گی داشته باشد. در اوج کار، افشین آمد. زن‌ت او را که دید، حرکتی کرد. چیزی برای پوشش نبود. نه پارچه‌ای و نه لباسی. من بدون مکث، ادامه می‌دادم. بی‌حس‌کننده‌ی کارانتیس زده بودم. جیغ زد. من را کشید روی خودش. آمد که شروع به گریه‌کردن کند. می‌توانم بگویم این کار را کرد. کلی باهاش حرف زدم. ابراز علاقه‌ی فراوان. حرف‌هایی که هرگز به‌ش نگفته بودم، که همه‌شان هم حقیقت محض بود. افشین نشست پایین کاناپه. نیم‌ساعتی طول کشید تا راضی شد. وقتی در گوش‌ش زمزمه کردم عاشق‌ت هستم، من را پس زد، می‌خواست فرار کند. به‌زور نگه‌ش داشته بودم. دختر سرسختی‌ست.
اما به محض این‌که افشین بدن زن‌ت را لمس کرد، او دوباره شروع کرد به گریه‌کردن. من یک‌ریز پیش گوش‌ش حرف می‌زدم. سعی می‌کردم آرام‌ش کنم. هرکاری که بلد بودم را انجام می‌دادم ولی او مدام یک‌چیز را در هق‌هق تکرار می‌کرد: ”نه،... تو رو خدا”. برای یک‌لحظه داشتم پشیمان می‌شدم. فکر می‌کنم افشین هم ناراحت شده بود. نزدیک بود رهایش کنیم که کم‌کم گریه‌ش خوابید، حرف‌هایم تأثیر کرد و زن‌ت لمس‌کردن‌های افشین را پذیرفت. ادامه دادیم...
          می‌دانی؟ برایم باور کردن‌ش خیلی سخت بود که این زن تو است که زیرم روی کاناپه درازکشیده و این من‌م که روی شکم‌ش خوابیده‌ام و دارم نوک درشت و سفت سینه‌هایش را می‌مکم. تا چند ساعت پیش خیلی دست‌نیافتنی بود. هرسه از فعالیت‌مان عرق کرده بودیم. تنها چیزی که آزارمان می‌داد، تلفن‌های مکرر تو به زن‌ت بود که آخرسر افشین با اجازه‌ی زن‌ت موبایل را خاموش کرد. چه‌کارش داشتی آن‌موقع؟
به هر حال، مطمئنم هرگز نتوانسته‌ای زن‌ت را به هزارفرسنگی چنین لذتی هم نزدیک کنی. بعدن به ما گفت که تو مشکلی داری؛ این‌که زود آب‌ت می‌آید، قبل از این‌که راضی‌ش کنی. از این بابت جدن باهات هم‌دردی می‌کنم. هرچند کاری از دست‌م ساخته نیست... آه، چرا، هست؛ می‌توانم بی‌حس‌کننده‌ای که دیروز استفاده کردم را بهت قرض بدهم. هنوز دارد. تو واقعن به یک بی‌حس‌کننده احتیاج داری. بعدن یادم بیانداز برات بیاورم.
          راست‌ش، فکر می‌کنم تو یک‌مقدار عجول هستی. همیشه هم‌این‌طور بوده‌ای. حالا ازت می‌خواهم که باز قدیم‌ها را به خاطر بیاوری؛ سه‌تایی رفته بودیم شمال. ویلای پدر افشین. با پیکان جوانان من، که به زورِ شب و روز کارکردن تو آژانس، قسطی خریده بودم. سه روز آن‌جا بودیم و واقعن داشت بهمان خوش می‌گذشت تا این‌که روز چهارم برایمان مهمان آمد. آشنا بودند. یادت که هست؟. می‌بایست روز قبل‌ش می‌رفتیم. نباید می‌ماندیم. قرارمان سه روز بود ولی خب، مانده بودیم. تو گواهینامه نداشتی، افشین هم نداشت. ولی ما هیچ‌وقت راننده‌گی تو را ندیده بودیم. باقی ماجرا را هم که خودت می‌دانی. به ما گفتی ترمز بریده بوده. بعدن که ماشین را بیرون کشیدند با افشین امتحان کردیم؛ سالم بود. می‌دانی؟ من جنازه را دیدم؛ شکم از زیر ناف پاره شده بود. دست راست از آرنج شکسته بود و استخوان برگشته بود به عقب. شیشه‌ی جلو که خورد شده بود نصف گردن را بریده بود و سر افتاده بود روی سینه. جمجمه، سمت پیشانی، له شده بود و چشم چپ هم بیرون ریخته بود. اصلن شبیه مادرم نبود.
نمی‌توانم بگویم کارمان فقط به این خاطر بوده. به هر حال زن‌ت را هم دوست دارم. هرچند دیگر دل‌م نمی‌خواهد دوباره ببینم‌ش. اما دوست‌ش دارم. حالا دیگر این داستان برایم تمام شده. دیگر به‌ش فکر نمی‌کنم. بهتره الان کاری نکنی. بهتره فقط گریه کنی. خب، من دیگر می‌روم خانه... آه، داشت یادم می‌رفت. این یک هدیه‌ی کوچک هست، خیلی ناقابل، از طرف من و افشین، برای زن‌ت، روی کارت اسم‌مان هست.... بی‌حس‌کننده را می‌دهم یکی فردا بیاورد اداره. خداحافظ.
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٤/٦/٢۸ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()

طبقه‌ی پایین، یک‌جور کازینو بود. البته خیلی کوچک و محدود با وسایل کم. دو جور جاک‌باکس بود. یک میز بیلیارد، یک میز فوتبال دستی و در درخشان‌ترین قسمت که زیر نور لامپ‌های هالوژن زیادی قرار داشت، یک میز بازی ورق برای شرط‌‌بندی. میزهای شرط‌بندی همیشه من را یاد پدرم می‌اندازند که زمان جوانی‌ش وقتی من دوساله بودم، زندگی‌ش را از زیر و رو کردند.
دیلر، دختری ریزه و باریک با موهای مشکی بسیار بلند بود که پوست تیره‌ای داشت. شبیه هندی‌ها بود. یک تی‌شرت استرچ سیاه پوشیده بود و نوار باریکی از کمر و شکم‌ش پیدا بودند. تنها، پشت میز ایستاده بود و سیگار می‌کشید. معلوم نبود کجا را نگاه می کند. هرچندلحظه یک‌بار، موهایش را که توی صورت‌ش می‌آمدند، با حرکت سر عقب می‌داد ولی به موهایش دست نمی‌زد. من پشت‌سرش کنار بار ایستاده بودم. کسی باهاش بازی نمی‌کرد. مردم پول‌های‌شان را دوست‌داشتند.
هم‌آن‌طور که گیلاس اسکاچ و یخ دست‌م بود، خودم را جلوی میزش رساندم و روی یکی از سندلی‌های پایه‌بلند آن‌جا نشستم. دیلر، سیگارش را توی جاسیگاری خاموش کرد و ورق‌ها را برداشت و بر زد. دود سیگارش هنوز زیر نور لامپ‌های هالوژن، می‌چرخید. گفت:
-چه بازی‌ای می‌کنید؟
گفتم:
-برای بازی نیومدم.
            یک گردن‌بند دراز از مروارید بدلی گردن‌ش بود. هم‌این‌طوری نگاه‌م کرد. احتمالن داشت دنبال جمله‌ی مناسبی برای گفتن می‌گشت یا شاید هم پشیمان سیگاری که الان خاموش کرد، بود. کارت‌ها توی دست‌ش بودند. توی انگشت‌ش حلقه‌ی نامزدی‌ش بود. حس کردم باید توضیحی بدهم. گفتم:
-راستش، هیچ‌وقت این‌جورجاها بازی نکردم.
 -با دوستاتون که بازی کردید؟
-آره ولی آخر بازی، همه پول‌هایی که برده بودند رو به هم پس دادن.
            خندید:
-ولی این‌جا لازم نیست پول‌هایی رو که می‌برید به من پس بدید. می‌تونید برای خودتون نگه دارید.
-و اگه ببازم، شما پولم رو بهم برمی‌گردونین؟
            خندید:
-نه دیگه. بازی باید عادلانه باشه. ولی شما به قیافه‌تون می‌آد که همیشه برنده باشید.
-امتحان می‌کنیم.
            دیلر لب‌خندی زد. گفتم بازی بیست و یک و بعد رفتم از باجه، پنج‌تا ژتون سد دلاری خریدم و بعد برگشتم پیش دیلر و هر پنج‌تا ژتون را گذاشتم توی مربع. او هم هم‌این‌کار را کرد. کارت خواستم. داد. کارت اول ده خشت بود. یکی دیگر خواستم. چهار گشنیز آمد. رسیدم به چهارده. نمی‌دانستم بخوابم یا نه. بعدی حتا اگر هفت هم بود، نمی‌ترکیدم ولی خطرناک بود. حواسم به کارت‌های توی دست‌م بود و دیلر حواس‌ش به من. کارت خواستم. یکی کشید و گذاشت‌ش روی میز، کنار دست‌م. به دیلر نگاه کردم. لب‌خند زد و بعد با حرکت سر، موهای سیاه‌ش را عقب داد. نگاه‌م به سوراخ ناف‌ش افتاد. کارت را برداشتم و نگاه کردم؛ پنج بود. هوف! خوابیدم.
            دیلر برای خودش کارت کشید. دوتا پشت هم و بعد مکث کرد. اخم کرد. سرش را بالا نیاورد. موهای‌ش دور صورت‌ش را گرفتند. چشم‌م به سوراخ ناف‌ش بود. با تردید بسیار، کارت دیگری کشید. برش گرداند و بعد سرش را بالا آورد و لب‌خندی زد:
-ترکیدم. شما بردید.
ده‌تا ژتون را برداشتم بعد گفتم:
-می‌خواید ژتون‌ها رو بهتون پس بدم؟
            خندید:
-نه. اون‌ها برای خودتونه.
            یک سددلاری را توی دست‌م گرفتم:
-سر این شرط ببندیم.
-باید ژتون بگیرید.
-شرط‌بندی بدون کارت. نه برای کازینو. برای خودت.
-سر چی؟
-من می‌گم تو هندی هستی.
-ولی من هندی نیستم.
-پس من باختم.
            پول را از توی دست‌م کشید و بعد خندید. وقتی می‌خندید، گونه‌هایش بالا می‌رفتند و کم‌رنگ، قرمز می‌شدند. مثل شرمی که لُپ دختران تازه‌بالغ را هنگام شنیدن حرفی عاشقانه قرمز می‌کند. ولی این فقط یک اشتباه بود. او می‌بایست هرشب به مردان بسیاری لب‌خند بزند و در هربار لب‌خندش هم گونه‌هایش قرمز شوند.
-اهل کجایی؟
-نمی‌تونی حدس بزنی.
            خودمانی شد.
-آسیایی هستی.
-شاید هم نباشم.
            مرموز شد. احتمالن درباره‌ی من پیش خودش فکر می‌کرد یک مرد پول‌دار الکی خوش که آمده در حین لاس‌زدن با دیلر، مقداری از پول‌ش را هم از دست بدهد. اگر از ذهن‌ش این‌طوری گذشته باشد که کاملن درست بوده. چون هم دل‌م می‌خواست باهاش تا صبح فردا حرف بزنم و هم پول هنگفتی را که توی یک حادثه‌ی استثنایی گیرم آمده بود، کفاف هزار شرط‌بندی هزاردلاری با هزار دیلر هندی و غیرهندی را می‌داد.
-راه‌نمایی‌ت می‌کنم. آبشار دویست و پنجاه متریِ شکوه خورشید، توی کشور منه.
-هم‌اون آبشاری که زن‌های خیانت‌کار به شوهران رو لخت مادرزاد از بالاش پرت می‌کردن پایین؟
            یک مرد و زن مسن آمدند و خواستند بازی کنند. کنار کشیدم. رفتم از بار یک گیلاس دیگر اسکاچ گرفتم و بعد باز یکی دیگر. نمی‌دانم چه مدت گذشت، وقتی که به میز شرط‌بندی برگشتم، مرد و زن مسن رفته بودند و دختر هم نبود. دیلر تازه مردی با جلیقه‌ی قرمز بود. توی دست‌ش حلقه‌ای مشابه حلقه‌ی دختر بود. ازش سراغ دختر را گرفتم. گفت نمی‌داند کجاست، شاید رفته باشد خانه، شاید هم رفته باشد دست‌شویی. سرم از الکل داغ شده بود. دل‌م می‌خواست پول‌هایی که با خود آورده بودم را به آن دختر ببازم.
با دیلر تازه بازی کردم. پنج دست پشت هم و هربار هزاردلار باختم. آخر هر دست یک گیلاس اسکاچ می‌خوردم. احساس می‌کردم توی معده‌م گلوله‌ی داغی‌ست که می‌چرخد و تا نزدیک گلویم بالا می‌آید و بازمی‌گردد. دست شش‌م را با هر دست پنج‌هزارتا شروع کردم تا جبران دست‌های پیش را کرده باشم. دو دست باختم و پشت‌بندش دو دست ده‌هزاردلاری دیگر و هنگامی که دختر هم‌راه پیرمرد چاق و ریشویی که کت‌و‌شلوار سفید پوشیده بود کنار میز آمد، یک دست دیگر هم باختم. مرد دیلر با اخم ژتون‌ها را از جلویم جمع کرد. پیرمرد می‌خواست بازی کند. بازگشتم به بار. روی سندلی آن‌جا نشستم و دختر را نگاه کردم. پول زیادی باخته بودم. پیرمرد دست اول‌ش را برد و بعد دست بعد را و باز هم. مرد می‌خندید. دختر روی سندلی بغل‌دست پیرمرد نشسته بود و آخر هردست پیرمرد دست‌ش را روی کمر لخت دختر می‌کشید و هرسه‌تا باز می‌خندیدند.
            دل‌م می‌خواست به دختر حمله کنم. جلوی تمام مردان و زنانی که توی آن سالن خفقان‌آور، سیگار می‌کشیدند و بلند‌بلند می‌خندیدند، لباس‌هایش را در نهایت شدتی که می‌توانم از بدن‌ش در بیاورم، توی تن‌ش جر بدهم و پاره کنم. جلوی چشم دیلر و پیرمرد چاق روی میز سبز شرط‌بندی، لخت مادرزاد بخوابانم‌ش و به‌ش تجاوز کنم...
-بیا سرمیز ما، میلیونر.
            روبه‌رویم بود. بشکن زد. دوباره گفت:
-کجایی؟ هنوز هم پول داری؟
-دارم.
            حلقه دست‌ش نبود. عرق کرده بود. دور سوراخ ناف‌ش برق می‌زد.
-پیرمرده می‌خواد باهات بازی کنه.
            پیرمرد چاق روی سندلی پایه‌بلند، نیم‌تنه گشته بود و لب‌خندزنان به من نگاه می‌کرد. گفتم:
-شبیه کاپیتان هادوک می‌مونه.
-کثافتِ خوبیه.
            مرد دیلر کارت می‌داد. پیرمرد برمی‌داشت. هرکارتی که برمی‌داشت به من نگاه می‌کرد و لب‌خند می‌زد. دختر پشت سرش ایستاده بود. نگاه‌م کرد و این‌بار چشم برنداشت:
-من اولین‌باره می‌آم این‌جا. باعث‌ش یه دوست شد. جای دنج قشنگیه ... این‌طور نیست؟
            سرم را تکان دادم. صدای‌ش به‌شکلی بم بود که آدم فکر‌می‌کرد می‌کرد دوبلور است.
-تصمیم گرفتم بخرم‌ش. شریکم می‌شی؟
            لب‌خند پیرمرد محو شد، در عوض دختر پوزخند زد.
-باید تجارت پرسودی باشه. نظرت چیه؟... من خوابیدم، به‌ش کارت بدید.
            مرد دیلر (انگار با اکراه) کارت داد. روی دوازده خوابیدم. پیرمرد ورق‌های‌ش را رو کرد؛ سیزده بود. خندید. دختر روی شانه‌های‌ش دست کشید و پیرمرد دست‌ش را گرفت. گفتم:
-چه‌طور شراکتی؟
-خیلی معمولی. نصف نصف... ادامه بدیم؟
-بله.
            گیلاس شراب‌ش را تکان می‌داد. یخ‌ها به لبه‌ی نازک لیوان می‌خوردند و صدا می‌دادند. گفت:
-این دست ده ‌هزارتا. چه‌طوره؟
-سد ‌هزارتا.
-اوووه. خیلی زیاده... مست که نیستید؟
            دختر پوزخند زد. مرد دیلر کارت داد. دختر لب‌ش را با دندان فشرد. پیرمرد جرعه‌ای نوشید و کارت برداشت:
-من با صاحب‌ش صحبت کردم. قیمت خوبی رو پیش‌نهاد داده. یک‌میلیون. این‌قدر داری؟
-دقیقن نصف‌ش رو دارم.
-من هم هم‌این‌طور. نوبت تو اِ.
            روی شانزده خوابیدم. پیرمرد هفده بود. گفت:
-آخ، سهم‌ت کم شد. چهل درسد.
            و خندید.
-می‌خوای ادامه بدیم، یا معامله‌ی این‌جا رو تموم کنیم؟
-ادامه می‌دیم.
            میلی من را به بازی کردن وامی‌داشت. دو دست دیگر هرکدام سدهزارتا باختم. مرد دیلر گیلاس پیرمرد را پر کرد. دختر با گردن‌بند بدلی‌ش بازی می‌کرد. با لب‌خندی، مستقیم نگاهم می‌کرد. پیرمرد لیوان‌ش را توی دست می‌چرخاند. مثل اسب عرق کرده بودم.
-خب، من ناچارم تصمیم‌های تازه‌ای بگیرم. البته قولم درباره‌ی شراکت سر جاشه. ولی می‌دونی من می‌خواستم قراردادم رو با یه مرد نیم‌میلیون دلاری ببنددم ولی حالا، تو با دویست‌تا...
-یه‌دست دیگه بازی می‌کنیم. آخرین دست. دویست‌تا.
            دختر زیر خنده زد. مرد دیلر دکمه‌های جلیقه‌ش را باز کرده بود. پیرمرد پذیرفت. دختر ناگهان با جیغی از شادی گفت که او می‌خواهد کارت بدهد. مرد دیلر ورق‌ها را به او داد. دختر برشان زد. یک گیلاس اسکاچ خواستم. مرد یکی از سیگارهای پیرمرد را از پاکت بیرون کشید و روشن کرد. دود اولین پک را به سمت من فوت کرد و بعد معذرت خواست. دختر با عجله کارت داد، اول سمت پیرمرد گذاشت و بعد به سرعت روی میز چرخاندش و به سمت من گذاشت. برداشتم. شاه بود؛ چهارده. کارت دیگری خواستم. شش آمد. از این بهتر نمی‌شد.
-خوابیدم.
            پیرمرد گیلاس شراب‌ش را روی میز گذاشت و کارتی که دختر جلوی‌ش گذاشته بود را برداشت. مرد دیلر کنارش ایستاده بود و می‌توانست کارت او را ببیند. چشم‌هایش باز شدند. پیرمرد کارت دیگری خواست. دختر کنار دست‌ش گذاشت. پیرمرد دست‌ش را روی کارت گذاشت و نگاهم کرد:
-اگه از ادامه دادن این دست منصرف بشی، حاضرم تو رو شریکم کنم و قرارداد رو هشتاد به بیست ببندم.
-نه. کارت‌ت رو بردار.
-تو می‌تونی شریک خوبی...
-کارت‌ت رو بردار.
            کارت را برداشت. مرددیلر پشت‌سرش چنان زیر خنده زد که به سرفه افتاد. پیرمرد کارت‌ها را برگرداند و روی میز گذاشت و دست‌های‌ش را از هم باز کرد:
-خودت نخواستی.
            کارت‌ها دو آس قرمز بودند.
-ولی تو پسر خوبی به نظر می‌آی. من حاضرم این‌جا، توی کازینوم بهت یه کاری بدم. حقوق‌ش هم خوبه. روزی ... پنجاه‌تا‌. نظرت چیه؟
            سرفه کرد:
-البته تو قبول نمی‌کنی. می‌دونم. برای مرد نیم‌میلیون دلاری، خیلی سخته. ولی ... من، به سخاوت‌مندی معروفم. حقوق‌ت رو دو برابر می‌کنم. تو دیلر این کازینو بشو.
            هر سه خندیدند. از روی سندلی بلند شدم. وقتی به سمت پله‌ها می‌رفتم، متوجه شدم که الکل باعث شده سرم گیج برود. تلوخوران از پله‌ها بالا رفتم. دم پاگرد، دستی، بازویم را از پشت گرفت. دختر بود.
-حالت خوب نیست؟
            کمکم کرد تا اتاق‌م بروم. دم در اتاق یک سددلاری مچاله را توی دست‌م گذاشت. کنار گوشم زمزمه کرد:
-آبشار شکوه خورشید توی هنده عزیزم. تو از اول برده بودی. نمی‌دونم چه‌طور نمی‌فهمیدی که پیرمرده داره تقلب می‌کنه. ما فکرمی‌کردیم تو می‌دونی و داری از عمد ادامه می‌دی.
            کشاندم‌ش توی اتاق:
-این‌جا بمون. من هنوز پول دارم.
                و سعی کردم دست‌م را دور کمر برهنه‌ش بیاندازم. سعی کردم گردن‌ش را ببوسم و انگشتم را توی سوراخ ناف عرق‌کرده‌ش فروکنم. لباس‌ش را پاره کردم. سینه‌هایش بیرون افتادند. به‌ش چسبیدم. اما او جیغ کشید و من را پس زد. تعادلم را از دست دادم و روی زمین ولو شدم. مرد دیلر هم‌راه نگه‌بانی، پشت در ظاهر شدند. از روی زمین بلندم کردند، از اتاق بیرون‌م کشیدند و از هتل بیرون‌م انداختند.
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۳/۱٢/۱٠ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
فکر می‌کنم در اتاق بزرگی در میان جمعی هست‌م. احساس می‌کنم سندلی‌ای که رویش نشسته‌ام راحت نیست. هوای اتاق بیش از اندازه گرم است. احساس خفه‌گی می‌کنم. مردی که در وسط جمع نشسته با صدای آرامی، نمایش‌نامه‌ای را می‌خواند. مدام ارتباطم با متنی که می‌خواند بریده می‌شود. مرد، ریش بلندی دارد و لباس بسیار گشاد تیره‌ای به تن کرده. نور اتاق به‌اندازه نیست، به نظر من کمی هم تاریک است. رنگ دیوارها، به طرز رقت‌باری، مثل اتاق‌خواب یک تازه عروس، صورتی‌ هستند. نگاه‌م برای لحظه‌ای به زن مسنی می‌افتد که چند سندلی آن‌طرف‌تر نشسته، صورت چروک‌خورده‌ی بسیار لاغری دارد. از آن سیگاری‌های قهار است. باید او را قبلاً، جایی دیده باشم...
باقی شروع کرده‌اند به حرف‌زدن. نفهمیده‌ام مرد کی خواندن‌اش را به پایان برده. من هم باید درباره‌ی نوشته‌اش صحبت کنم. اما چیزی آماده ندارم. انگار عرق کرده‌ام. بحث جاری را نمی‌فهمم و به ناگهان در اتاق باز می‌شود و خواهری که هرگز نداشته‌ام بر آستانه‌ی در پیدا می‌شود، و با صدای بلندی نام من را می‌گوید. به من نگاه می‌کند. خود را باخته‌ام. چیزی می‌گوید. نمی‌فهمم چی. دوباره می‌گوید. اشاره می‌کنم که بیاید و کنارم بنشیند. از نظر جمع نباید ایرادی داشته باشد. دختر با اطواری عجیب به این سو می‌آید. همه ساکت شده‌اند و او را نگاه می‌کنند. مردی که وسط نشسته به قردادن دختر خیره شده. من جای او احساس شرم می‌کنم. دختر کنارم روی سندلی می‌نشیند. بحث ادامه پیدا می‌کند.
نمی‌دانم چرا چشم‌هایم می‌سوزند. روی سندلی‌ام ولو شده‌ام. نوبت از من گذشته. یادم نمی‌آید وقتی نوبتم شد، چه گفته‌ام. خواهرم دارد درباره‌ی نمایش‌نامه‌ی آن مرد، صحبت می‌کند. به خاطر می‌آورم زمانی که نمایش‌نامه خوانده می‌شد، او نبود. اعلام می‌کنند که زمان استراحت است. همه بلند می‌شوند. اتاق را ترک می‌کنیم. بیرون اتاق روی یک میز کوچک، توی لیوان‌های پلاستیکی آبی‌رنگ، چا‌ی داغ ریخته‌اند. یکی برمی‌دارم، می‌آیم یکی دیگر برای خواهرم بردارم که کار را خراب می‌کنم و می‌زنم و نصف لیوان‌ها را چپه می‌کنم. زنی که پشت میز است به کمک می‌آید. دست‌پاچه می‌شوم. مردی که پشت‌سرم است، روی کتفم می‌زند، پشت هم می‌گوید: “چیزی نیست، چیزی نیست پسر.“
...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
*این، پاره‌ای از داستان در را باز نکن است که نوشتن‌ش را یک‌سال پیش شروع کرده‌ام، ولی هنوز به پایان نرسیده.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۳/٥/٢٤ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
در باغ‌چه، لانه‌ی مورچه‌ها را پیدا کرده‌ام. با ریکا دورشان روی خاک، دایره می‌کشم. مورچه‌ها می‌آیند و در حلقه‌ی غلیظ ریکا گیر می‌کنند. می‌نشینم و تماشایشان می‌کنم. هوا گرم است. عرق از پشت گردن‌م راه افتاده. لباس‌م چسب‌ناک شده. سایه‌ی بزرگی روی دایره‌ی مورچه‌ها می‌‌افتد.
-بلندشو بیا تو.
مامان است.
-واسه چی؟
-واسه این‌که باید بری حموم.
-نمی‌خوام.
-پاشو.
آرنج‌م را می‌گیرد و می‌کشد.
-نمی‌خوام. شب می‌رم.
-شب وقت حموم رفتن نیست. می‌خواد مهمون بیاد. پشت گردن‌ت سیاه شده. هی بشین زیر آفتاب. پاشو.
می‌رویم تو. من را می‌فرستد حمام. از این‌که پوست‌م با صابون، خشک و سفیدک زده بشود، بدم می‌آید. در جارختی، لباس‌هایم را درمی‌آورم. در حمام، نیمه‌باز است. پر از بخار است؛ قبل از من کسی آن‌جا بوده. از پشت در، صدای مادربزرگ می‌آید که از خاله‌م می‌خواهد زودتر موهایش را خشک کند. قلب‌م به تپش می‌افتد. در را قفل می‌کنم. توی تشتٍ لباس‌های جارختی، جست‌و‌جو می‌کنم. رنگ‌ها و اندازه‌ها را می‌دانم و می‌دانم که خاله‌م بی‌قید است . هیچ‌چیز نیست. فقط شانه‌ی موهایش است. قفل را باز می‌کنم. دوباره می‌بندم. پشت تشت را نگاه می‌کنم. آن‌جاست؛ لباس سفید‌رنگ خاله‌م آن‌جاست. برش می‌دارم. مورچه‌ای توی آن راه می‌رود. با انگشتم مورچه را درمی‌آورم و می‌اندازم‌ش زمین. لباس را بو می‌کنم. بوی تن خاله‌ام را می‌دهد. دست‌م را توی گودی آن می‌لغزانم. کسی دست‌گیره‌ی در را می‌چرخاند بعد محکم به در می‌زند.
-کی اون تو اِ؟
خاله‌ام است. دست‌پاچه می‌شوم؛
-منم. دارم می‌رم حموم.
-در رو باز کن.
-لباس تن‌م نیست.
-قفل رو باز کن بعد برو تو حموم.
مرددم. دست می‌برم به طرف قفل که بازش کنم، اما نمی‌کنم. شاید برای برداشتن لباس‌ش نیامده، شاید آمده شانه‌ش را بردارد. لباس‌ش تمییز نیست.
-باز کردی؟
دست گیره‌ی در را می‌چرخاند. لباس خاله‌م را در دست می‌فشارم.
-الان باز می‌کنم.
-چی کار می‌کنی؟
قفل را باز می‌کنم و عقب‌عقب می‌آیم تا چارچوب در حمام. دست‌م را می‌گذارم روی دست‌گیره‌ی در که تا خاله‌ام وارد شد، ببندم‌ش. روبه‌روی دری که الان خاله‌ام بازش خواهد کرد ایستاده‌ام.
-قفل رو باز کردی؟
-باز کردم که.
دست‌گیره‌ی در را می‌چرخاند و در را باز می‌کند. لباس‌ش دست‌م است. به من نگاه می‌کند و بعد به لباس‌ش. قلب‌م می‌زند. دست‌گیره‌ی در حمام را فشار می‌دهم. نمی‌دانم چرا نمی‌توانم در را ببندم. مکث می‌کند. دوباره به چشمان‌م نگاه می‌کند. می‌گوید:
-دست تو چی کار می‌کنه؟ می‌خواستی با خودت ببریش حموم؟
کف پای برهنه‌ش را روی کف لخت کاشی‌ها می‌گذارد. ناخن‌های پای‌ش، لاک قرمز دارند. می‌آید به طرفم و لباس‌ش را از دست‌م می‌گیرد و بعد می‌چرخد و به سمت در می‌رود. می‌گویم:
-می‌خواستم برات بشورم‌ش.
می‌ایستد، و نیم‌تنه می‌چرخد رو به من و از گوشه‌ی چشم نگاه‌م می‌کند. لب‌خند زده؛
-مرسی خاله‌جون.
و می‌رود و در را پشت سرش می‌بندد.
----------------------------------------------------------------------
*پاره‌ای که برای اضافه‌کردن به داستان سنگٍ سرد نوشته‌م.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۳/٤/۱٤ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
-صورت‌ت مثل یه تیکه یخ بود.
می‌خندد. می‌گویم:
-نفس‌م بند اومده بود.
با قاشق، قهوه‌اش را هم می‌زند. لب‌خند به لب دارد. ازش می‌پرسم:
-خودت اون‌موقع چه حسی داشتی؟
مکث می‌کند.
کاوه بیست و پنج‌سال سال پیش، زندان‌بان‌مان بود. اما او را پیش از آن می‌شناختم. او چندسالی، هم‌راه مادرش مستأجر ما بودند ولی هیچ‌وقت با هم دوست نشدیم. توی زندان، ما به‌خاطر انداختن ساسان در انفرادی، اعتراض کرده بودیم. قاشق‌ها و کاسه‌ها را به هم می‌کوبیدیم و قیل و قالی در بند به‌راه انداخته بودیم که بیا و ببین. او در بین همه‌ی پاسبان‌ها، جوان‌ترین‌شان بود. روز اول کارش بود. (این را الان فهمیدم). وقتی پاسبان‌ها با اسلحه‌شان که به طرفمان نشانه رفته بودند، تهدید کردند که اگر بس نکنیم ما را خواهند زد، صدای دق و دق، آرام‌آرم، کم شد، تا این‌که فقط یک‌نفر ماند؛ فقط من. ساسان برادرم بود. نمی‌خواستم کم بیاورم. آن‌وقت او تا یک‌متری من آمد، در حالی که نوک اسلحه‌ش چند سانتی‌متری پیشانی‌م بود. عرق سرد تمام بدن‌م را گرفته بود و می‌دیدم که صورت او، مثل یک‌تکه یخ است. ترس همه‌ی وجودم را گرفته بود. بین حس ادامه‌دادن و فکر انداختن کاسه، گیر افتاده بودم. می‌دانستم که او حق ندارد من را بکشد. ولی تازه انقلاب شده بود.
-خودت اون‌موقع چه حسی داشتی؟ وقتی که مستقیم تفنگ رو نشونه گرفته بودی تو صورتم؟
از نگاه کردن به فنجان‌ش چشم برمی‌دارد و مستقیم به چشمان‌م نگاه‌م می‌کند. تهٍ چهره‌ش حالتی از گنگی هست؛
-مطمئن نبودم که می‌‌خوام بزنم‌ت یا نه.
مکث می‌کند. سرش را می‌اندازد پایین و فنجان‌ش را نگاه می‌کند؛
-مطمئن نبودم که می‌تونم یا نه.
نگاهم می‌کند. لب‌خند می‌زنم. تسلیم می‌شود؛
-خیله خب، جرأت‌ش رو نداشتم. قصدش رو هم.
-ولی آخرش منو زدی.
کاوه ناگهان اسلحه را جلوی صورت‌م برگرداند و با ته قنداق محکم کوباند توی فک‌م. دنیا پیش چشم‌هام سیاه شد. از حال رفتم و ولو شدم رو زمین. از آن زمان، مدت‌ها می گذرد. امروز، اتفاقی، در کشوری که در آن به دنیا نیامده‌ایم او را پشت میز کافه‌ی کوچکی دیدم. تنها نشسته بود. تا دیدم‌ش شناختم.
-ولی آخرش منو زدی.
سرش را می‌اندازد پایین. چند‌سالی از من جوان‌تر است. حالا هر دو، موهایمان جوگندمی شده. میز، بیرون کافه است. روبه‌روی هم نشسته‌ایم. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند. گاهی باد سردی می‌آید. آخرین روزهای تابستان است. او یک پیراهن چهارخانه‌ی سفید آستین‌کوتاه پوشیده. کمی چاق شده.
نفس عمیقی می‌کشد و می‌پرسد:
-خب، تو چی کار کردی؟
برایش می‌گویم که بعد از این‌که از زندان آزاد شدم، رفتم ژاپن برای کار. ده سال آن‌جا بودم و بعد برگشتم ایران. کنکور دادم و قبول نشدم. دوسال بعدش آمدم آلمان و ماندنی شدم.
-کنکور دادی؟ تو سی و پنج ساله‌گی؟
-سی و چهار. روزهای بدی بود.
زن موبوری می‌آید و روی سندلی کناری‌ش می‌نشیند و پاکت فرمزی که دست دارد را روی میز می‌گذارد. خارجی است. با شرمی دخترانه، سلام می‌کند. جواب‌ش را می‌دهم. کاوه می‌گوید که زن، هم‌سرش است. می‌گوید:
-نسرین ازم جدا شد. بعدش من اومدم این‌جا.
به زن‌ش نگاه می‌کند؛
-اتفاقی با مگی آشنا شدم.
زن روی‌ش را به سمت کاوه می‌گرداند و نگاه‌ش می‌کند. کاوه موهای زن را مرتب می‌کند.
-زیاد دوسش ندارم، ولی از هیچی بهتره. من این‌جا کسی رو ندارم.
زن لب‌خند می‌زند.
-فارسی بلد نیست ... نظرت درباره‌ش چیه؟
-خوشگله.
ولی نبود. کاوه هم‌آن‌طور که زن‌ش را نگاه می‌کند، می‌گوید:
-یوسف چی کار کرد؟ چی‌کار می‌کنه؟
-اعدام شد.
خشک‌ش می‌زند:
-اون که آزاد شد..
-دوباره برگشت به تشکیلات. به‌ش قول دادن که بفرستن‌ش خارج، ولی هم‌این‌که کاراش سروسامون گرفت و داشت که می‌رفت، دو روز مونده به پروازش با مرتضا دست‌گیر شد. بردن‌ش اوین. اون‌جا دست‌گیرشده‌های اون هفته رو توی صف وایستونده بودن، یوسف نفر آخر صف بوده و مرتضا هم جلوش. خلخالی اومده گفته از اول صف یکی در میون اعدام و ابد. به مرتضا اعدام می‌افته، به یوسف ابد. یوسف که می‌فهمه حکم‌ش اعدام نیست، لب‌خند می‌زنه. خلخالی می‌بینه، می‌گه حالا که این‌طور شد از اول صف، یکی در میون ابد و اعدام.
یوسف بچه‌محل‌مان بود. کاوه و یوسف رفیق بودند. همیشه و همه‌جا به دم هم چسبیده بودند. وقتی یوسف عضو تشکیلات شد، کاوه را هم معرفی کرد. کاوه اول پذیرفت، اما یکی از شب‌هایی که دسته‌جمعی اعلامیه توی خانه‌ها می‌انداختند، کاوه هم‌این‌که اعلامیه را از زیر یک در تو می‌دهد، ناگهان در باز می‌شود و مرد درشت‌هیکلی، مچ دست‌ش را می‌گیرد. خانه‌ی خادِمی رییس کمیته بوده:
-می‌ندازم‌ت جلوی سگ. تو انچوچک اومدی تو خونه‌ی من اعلامیه بندازی؟
بعد کاوه داد و بی‌داد کرده. تو سر و صورت خادمی زده. دست‌ش را گاز گرفته. بچه‌ها را صدا کرده.
-خفه‌شو ... خفه‌شو. دهنتو ببند. مادر جنده.
خادِمی دست کاوه را گرفته و کشیده تو. کاوه دست‌گیره‌ی در را محکم گرفته و رها نکرده. بچه‌ها صدای کاوه را شنیده‌اند. هم‌سایه‌ها توی کوچه ریخته‌اند. قیل و قالی شده. بچه‌ها دوان دوان رسیده‌اند و یوسف جلوتر از همه تبری که هم‌آن‌شب برای هیزم‌شکستن پدربزگ‌ش در شمال خریده بوده را بالابرده و با تمام قدرت زده روی دست خادمی. استخوان مچ دست خادمی خورد شده. خون فواره زده و ریخته رو سر و صورت و لباس کاوه. خادمی دست کاوه را ول کرده و آن‌ها فرار کرده‌اند.
قردایش خبر می‌رسد که دست خادمی را از مچ قطع کرده‌اند. کاوه دچار عذاب وجدان می‌شود و یک‌ماه از خانه‌شان بیرون نمی‌آید. پیام می‌فرستد که از تشکیلات آمده بیرون. یوسف یک‌شب می‌رود خانه‌شان و سعی می‌کند راضی‌ش کند. به‌ش می‌گوید که از لانه‌ش بیاید بیرون. به‌ش می‌گوید ترسو. به‌ش می‌گوید که خادمی و امثال او حق‌شان حتا کم‌تر از این هست. بعد، روز و ساعت و جای یکی از جلسات را می‌گوید و ازش می‌خواهد که بیاید، آن‌وقت کاوه آن جلسه را لو می‌دهد. نصف بچه‌ها دست‌گیر می‌شوند.
شب دست‌گیری بجه‌ها، از خانه کشیدیم‌ش بیرون و مفصل کتک‌ش زدیم. مادرش از خانه آمد بیرون و سیرفحش‌مان کرد و پسرش را نجات داد و برد. بعد از این ماجراها دیگر کسی او را تحویل نگرفت. کاوه دانش‌گاه را نیمه ول کرد و رفت سربازی. همیشه فکر کرده‌ام که شاید به هم‌این‌خاطر سربازی‌ش که تمام شد، تقاضای ادامه‌ی خدمت کرد. می‌خواست در جبهه‌ی مقابل ما باشد.
خودرویی جلوی کافه ترمز می‌کند. باد تندی می‌آید. کاوه می‌گوید:
-تو این شهر زنده‌گی می‌کنی؟
-آره.
-پناهنده‌گی گرفتی؟ پناهنده‌گی سیاسی؟
تعجب می‌کنم:
-نه، چرا پناهنده‌گی؟
فکری، لحظه‌ای از ذهن‌م می‌گذرد. می‌گویم:
-تو پناهنده‌گی گرفتی؟
انگار نمی‌شنود. دوباره می‌پرسم. آخرسر می‌گوید:
-نه.
و به جایی پشت سر من نگاه می‌کند. می‌پرسم:
-کی اومدی این‌جا؟
زن‌ش روی سندلی جابه‌جا می‌شود. به کاوه می‌گوید که بهتر است دوست‌ش را دعوت کند خانه. می‌گویم نه، خیلی ممنون. زن‌ش به او می‌گوید که پس او می‌رود خانه و مزاحم ما نمی‌شود. به فارسی به کاوه می‌گویم که من می‌روم. کاوه شماره‌تلفن و آدرس خانه‌ش را تند روی کاغذی می‌نویسد و به دستم می‌دهد. از روی سندلی بلند می‌شوم. کاوه هم بلند می‌شود. دست‌م را می‌گیرد. می‌گوید:
-بیا پیشمون. باشه؟ من این‌جا خیلی تنهام. اصلاً هم‌این فردا بیا.
می‌گویم:
-باشه.
-فردا شب ساعت هشت. خب؟
-تلفن می‌کنم.
-منتظرتم. منتظرتیم.
-باشه.
و می‌روم.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۳/۳/۱٧ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
ظهر است. همه خوابند. حوصله‌ام سر رفته. از باغ می‌روم تو. درِ اتاق خاله‌م را آرام باز می‌کنم. روی تخت‌ش دراز کشیده. انگشت‌ش لای کتاب است و کتاب روی سینه‌ش؛ نمی‌خواندش. به سقف نگاه می‌کند. موهایش را بسته و انداخته روی شانه‌ی چپ. می‌گویم:
-حوصله‌م سر رفته. می‌آی بازی کنیم؟
-چه بازی‌ی؟
-نمی‌دونم.
سرش را می‌گرداند و نگاهم می‌کند. باد می‌آید و پرده‌ی پنجره‌ی بالای تخت او جلو می‌آید. حالا صورت‌ش را نمی‌بینم. باد تمام می‌شود و پرده می‌خوابد. می‌گوید:
-من نوک انگشت‌م زخم شده. تو دکتر. بیا خوبم کن.
از یک کیف فرضی، یک چسب زخم فرضی در می‌آورم و می‌بندم دور انگشت او.
-نه! نشد که اول باید معاینه‌م کنی.
-آخه من که می‌دونم کجات زخم شده. چرا معاینه‌ت کنم؟
-خب، باشه، حالا من دکتر. تو مریض. بخواب روی تخت.
می‌خوابم. سکه‌ای را می‌برد زیر لباسم. دارد معاینه‌م می‌کند.
-قلبتون چه‌قدر تند می‌زنه.
-قلبم درد نمی‌کنه.
-کجاتون درد می‌کنه؟
-نمی‌دونم همه‌جام.
-همه‌جاتون؟
سکه را روی بدن‌م می‌لغزاند. قلقلکم گرفته اما دم برنمی‌آورم.
-این‌جاتون هم درد می‌کنه؟
سکه‌ش پایین قفسه‌ی سینه‌م است.
-آره.
-این‌جا چه‌طور؟
روی شکم است.
-آره، آره،
نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم. می‌زنم زیر خنده و او با ناخن‌هایش بیش‌تر قلقلکم می‌دهد؛ از ته دل می‌خندم.
-اِ! آقا، شما چه‌قدر قلقلکی هستین. اصلاُ باید تنبیه‌تون کنم که دیگه جلوی دکتر ادا اطوار در نیارین. برگردین می‌خوام آمپول‌تون بزنم.
برمی‌گردم. چند لحظه می‌گذرد. مثلاً دارد آمپول را آماده می‌کند. کارهایش را تشریح می‌کند. جلوی بدن‌م سفت شده. لبه‌ی کش شلوارک‌م را برمی‌گرداند و کمی پایین می‌کشد. نوک انگشتان‌ش با بدن‌م تماس پیدا می‌کند. نمی‌دانم چرا شروع می‌کنم به لرزیدن. نوک سنجاق سرش را فشار می‌آورد، بعد جایش را پاک می‌کند و می‌گوید:
-تموم شد. خوب شدین.
دل‌م نمی‌خواهد از جایم بلند شوم.
----------------------------------------------------------------------
*پاره‌ای که برای اضافه‌کردن به داستان سنگٍ سرد نوشته‌م.
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۳/٢/۳ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()

پاره‌ی دیگر

امشب سرم عجیب سنگین است. پیشانی داغم به رنگ‌ها نزدیک‌تر شده. بینی‌ام هوای سنگین پر عطر را در سینه می‌فرستد و آن هم تا آن‌جا که می‌تواند، می‌فشرد، اکسیژن‌ش را می‌گیرد و بعد پس‌ش می‌دهد بیرون.
برش‌هایی از پرتقال روی میز، توی بشقاب است و من سردرد جان‌فرسایی دارم. امشب هوا به من نزدیک‌تر از اشیاء است و من محصور در دیوارهای امن خانه‌ام، کاملاً مستم. خرگوشی کنارم هست. هنوز هم دارد می‌لرزد. داستان‌ش را گوش کنید:
لای در باز بود. از داخل قفس، تاریکی تراوش می‌کرد بیرون. تن کشید و رفت تو؛ صدای بسته‌شدن و دستی که آرام روی صورت‌ش کشیده شد و لب‌های هوس‌آلود خرگوشی که کنار گوش‌ش زمزمه کرد:
-چه‌طوری عزیزم؟
خرگوش‌ها چشم به هم می‌دوزند، لب‌خند می‌زنند و کنار هم می‌نشینند تا خواهش‌هایی را نشان هم دهند. اما یک‌دقیقه نمی‌گذرد که سگ‌ها حمله می‌کنند. سگ‌های محافظ، هم‌راه ابرموش‌های گیج و منگ، در قفس را می‌شکنند و وارد می‌شوند. سگ‌ها برای حفاظت آمده‌اند.
ابرموش رو به خرگوش‌ماده فریاد می‌زند:
-که موندی خونه درس یخونی، آره؟ آره؟
و به خرگوش دیگر می‌گوید:
-توی خونه‌ی من، رو تخت زن من، چی کار می‌کنی؟ هان؟
ترس،‌ بی‌درنگ می‌آید، تسلط را از بین می‌برد و لرزش را بر جان آن دو خرگوش می‌آندازد. گوش‌کن، داستان خیلی ساده است؛
میمون‌ها که هم‌زیست‌های قفس‌های کناری هستند هم، می‌ریزند تو. دست‌هایشان را روی دهن‌هایشان می‌گیرند، برای سگ‌ها کف می‌زنند و بعضی حتا- از خوشحالی جیغ می‌کشند و با چشمان حریص‌شان، به له‌کردن خرگوش‌ها، کمک می‌کنند.
پوتین‌هایی که قدم برمی‌دارند:
-شما با ایشون چه نسبتی دارین؟
دیوار، پناهی می‌شود تا خرگوش، پشت‌ش را بدهد به آن، ولی نگاه کن؛ هم‌این هم لحظه‌ای‌ست. آن‌جا ابرموشی که سیلی می‌زند و خرگوشی که دقیقه‌ای پیش گفته بود عزیزم؟ آن‌ها را با گریه می‌پذیرد. موهایش ریخته روی دستان‌ش.
-شما، تشریف بیارید برون.
-حضرت آقا، نفرمودید این‌جا چی کار می‌کردین؟
-من من اومده بودم کتابم رو بگیرم.
-که کتابتون رو بگیرید؟ … آها … روی تخت خواب؟
می‌دانید، دیوار برایم مقدس است. ارزشی بیش از حفاظت، شبیه گاوصندوق دارد. نگه‌دارنده‌ی رازهای شخصی: کارهای نامشروع و مشروع. ریزش‌های ناگهانی حس و ریخت. نگاه‌کن؛ آن‌جا؛ پشت آن دیوار که چشم‌هایت نمی‌بینند ورایش را؛ دو خرگوش با هم‌اند. بنگر؛ سگ‌ها حمله کردند. روی سندلی، تخت خواب یا وان حمام، چه تفاوتی می‌کند؟؛ اتهامی که سگ می‌زند، اثبات ارتکاب است.
-چندیمین بارتِ می‌آی خونه‌شون؟
-همیشه می‌آی این‌جا کتابت رو بگیری؟
-لال شدی؟
و خرگوش رنگ می‌بازد. می‌لرزد و می‌ترسد.  دایره‌ی چشمان‌ش التماس چه چیز را می‌کنند؟؛
-ظاهراً سوءتفاهمی شده. بهتره درباره‌ش صحبت کنیم. من فقط برای گرفتن
-خفه شو.
نیازی به توضیح، مهلتی برای توجیج؟ نه نیست؛ شواهد به روشنی حاکی‌ست، متهمی که در برابرتان حضور دارد، در حال ارتکاب به عمل دست‌گیر شده. هیچ نیازی به شنیدن مضخرفات دروغین او نیست. قربان، اجازه بدهید دنیا را از این خرگوش‌های کثافت پاک کنیم. وقتی که ما ریختیم تو، این دو در حال از بیان‌ش شرم دارم قربان، ولی به شرافت‌م قسم می‌خورم که تا می‌توانستیم، ترس را ریختیم در وجودشان؛ نمی‌بینید که چه‌طور مثل خرگوش دارند می‌لرزند؟ قول می‌دهم تا هزارسال دیگر، از یک‌کیلومتری یک‌دیگر هم نگذرند. استدعا دارم قلاده‌م را باز کنید تا هم‌این‌جا، حد را بر این دو جاری سازم.
هیکل‌های تربیت‌یافته، پارس‌کردن‌های مهیب و صورت‌های گم‌شده در مهٍ سیاه: آن‌ها، سگٍ قلاده‌های گشوده هستند. مگر صحرای خرگوش چه‌قدر است؟
-چن نفر بودین تو خونه؟
-همه‌تون لخت بودین؟
-داشتین بطری‌بازی می‌کردین؟
-حکمت رو که می‌دونی؟ هان؟ نمی‌دونی؟
و خرگوش تاوان پس می‌دهد و سوزش طعم‌دار ته حلق‌ش را فرو می‌دهد پایین و گیج‌گاه‌ش را با دو دست می‌گیرد تا از این پس بداند باید در پشت دیوارهای باغ‌وخشی پنهان شود که سگ ندارد.
سگ‌ها برای حفاظت آمده بودند، چه کسی بود پرسید: حفاظت از چه؟
سرم هنوز سنگین است. امشب زیاد خورده‌ام ولی حالت مستی دیگر رفته، خرگوش، این‌گوشه به خواب رفته، صفحه به پایان رسیده، همه‌چیز تمام شده، هرچند… انگار من می‌خواستم برایتان داستانی بگویم.

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۳/۱/۱۸ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
-بـــــــــــــــــــــوق................... بــــــــــــــــــــوق........................بـــــــــــــــــوق .......................بـــــــــــــــــــوق.................... بــــــــــــــــوق .....................بـــــــــــــــــوق................ بـــــــــــــــوق................. بله؟
= سلام، نسرین هستم.
- سلام.
=چرا گوشی رو بر نمی‌داری؟
- ...
=الو؟
-بله؟
=می‌گم گوشی رو چرا برنمی‌داری؟
-از تلفن دور بودم.
=حالت چه‌طوره؟
-...
=الو؟
-بله.
=حالت خوبه؟
-آره.
=طوری شده؟ چرا حرف نمی‌زنی؟
-طوری...؟ نه نشده.
=چی کار می‌کردی؟
-هیچی.
=چه خوب! خواب بودی؟
-نه.
=چرا این‌قدر کشیده حرف می‌زنی؟
-چی؟
=شل حرف می‌زنی.
-نه... نمی‌دونم.
=بلندتر صحبت کن.
-باشه.
=ببین! با اون طرحت موافقت شد. جای فایل‌ها رو عوض کردیم. اون فایل زرده بود؟ آوردمیش واسه تو، کنار میزت گذاشتم. فردا که اومدی، اول پوشه‌های فابلت رو خالی کن تو این یکی، که مالِ تو رو بدیم بهشون. حالا جای بیش‌تری داری. ولی برای پرنده‌ت متا‌سفم. هر چی گفتم، خانم احمدی نذاشت تو اداره بمونه. گفت باید ببریش. ببینم پرونده‌ی شرکت خارجیه هنوز پیشت؟
-مهم نیست. آوردمش خونه.
=اِ... پس اون‌جاست. آخه خانم احمدی می‌خواستش. گفته بود که باید نماینده‌شون بیاد یه تعهدنامه پر کنه که... چه می‌دونم. خلاصه هنوز کارش تموم نشده... پس، گفتی که پرونده هنوز پیشت دیگه؟
-این‌جاست.
=آهان،... آره. الان پس پیشت؛ پر...پروَنـ...
-پرنده.
=اِ؟ آوردیش؟ دیدم عصری صداش نمی‌اومد. حواسم به جابه‌جا کردن بود، یادم رفت بهش سر بزنم. گفتی پرونده‌ی شرکت خارجیِ کجاست؟
-پرونده؟
=بلندتر حرف بزن. آره، پرونده‌ی هم‌اون شرکت که قرارداد دوساله باهامون بسته که می‌خواد...
-فردا می‌آرم.
=خوبه، حتماً بیار... ببینم، چی‌کار می‌کنی با تقویت‌کننده‌های ما؟
-چرا می‌خندی؟ هم‌اون‌طور که گفتی تو خاک همه‌شون، یکی یه دونه انداختم.
= بهت گفتم ننداز. باید یک‌سانتی‌متر تو خاک فروکنی که هربار آبشون می‌دی، یواش‌یواش حل بشه. اگه هم‌اون موقع که گفته بودم این‌کارو کرده بودی، الان آپارتمانت، جنگل بود. چی داری می‌خوری؟
-...
=الو؟
-آب... آخ! کوفتم کردی بابا! آره هم‌این کارو کردم که گفتی. ببین...
=بله؟

-تو می‌تونی پرنده‌م رو نگه داری؟

=آره می‌تونم.
-پس می‌دمش بهت، باشه؟
=یعنی برای همیشه؟
-آره.
=باشه،... فردا بیار اداره. گفته بودم که حاضرم ازت بگیرم. فقط تو ماشینت بذار که خانم احمدی نبینه. ولی... چرا؟
-خیالمو راحت کردی. من اون پنجاه‌تایی رو که بهم دادی، حل کردم.
=حل کردی؟ تو چی؟
-خیلی سخت حل می‌شه. اول چندتاش رو انداختم، نیم‌ساعت گذشت، هیچ فرق نکردن. همه‌شونو خورد کردم. بعد حسابی که ریز شدن، راحت حل شدن.
=تو چی؟
-...
=الو؟
-تو آب.
=چرا حلشون کردی؟
-راحت‌تر می‌شه...
=نیگاا کن، همه‌شون خراب‌کردی که. این‌ همه مدتِ می‌گه برام بیار برام بیار. وقتی هم براش می‌آری... بهت گفتم که توی هر گلدون.... اَاَاَه، تو چرا حرف حالیت نمی‌شه؟ راحت‌‌تر می‌شه چی؟ نریزی حالا اون آبو تو گلدونا، چون معلوم نمی‌شه که چه‌قدر واسه هر گلدون ریختی. بهت گفته‌بودم چی‌کار باید بکنی دیگه. همه‌ش حرف خودش رو می‌زنه. تو اداره هم هم‌این‌جوری‌ا... می‌خندی؟ خودتو بکش اگه دیگه واست آوردم.
-فکرکنم دیگه منو گرفته.
=چی؟
-حضور مطلق.
=مست کردی؟
-نه.
=باز تنهایی اومده سراغت؟
-...
=کارن؟
-این‌جام.
=اون چی بود چن دقیقه پیش خوردی؟
-آب.
=توی آب چی بود؟
-...
=چی بود توی آب؟
-فکر کنم دیگه منو گرفته.
=چی‌کار کردی؟ هان؟... کارن؟
-باید بخوابم.
=می‌خوای بیام پیشت؟
-تلفونو قطع کن.
=کارن؟...
بوق... بوق ... بوق...

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/۱٢/٢٢ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
افتضاح بود. نمی‌توانستی تصورش را بکنی. روی پله‌ها که چندنفر ولو بودند. مست بودند، بنگی بودند، نمی‌دانم. لپ‌شان گل انداخته بود؛ اصلاً انگار نه انگار که در آن هوای مرطوب، بیرون نشسته‌اند توی مه. درِ عمارت را برایمان باز کردند؛ از این چوبی‌های بلند بود، شبیه کلیسا. موقع بازشدن ‌صدایی داد که اس یک‌دفعه خودش را چسباند به من. بدون شنیدن هیچ خوش‌آمدگویی وارد شدیم. تو این‌قدر تاریک بود که یک‌لحظه احساس کردم کور شده‌م.
-وای پسر، نگا کن، چه جای محشریه! نه؟
اس گفت. کم‌کم چشم‌م به تاریکی عادت کرد و خانه برایم روشن شد. خانه‌ی بزرگی بود، بدون اتاق. کثیف. دم‌کرده. قدیمی. با سقف بسیار بلند و پر از پنجره‌های کوچک که نور ازشان تو می‌آمد. نزدیک چهل پنجاه‌نفر آسمان‌جل توش و‌لو بودند.
از پله‌ها رفتیم بالا. توی یک سالن بزرگ و مستطیلی‌شکل، نزدیک پنجره را انتخاب کردیم. نشستیم کف سیمانیِ سالن. پنجره کامل بود و می‌توانستم راحت بیرون را ببینم. یکی‌دوتا غریبه اطرفا‌مان بودند. یکی‌شان دختری بود که یک کاپشن‌جین آبی پوشیده بود و تکیه داده بود به دیوار. آرام گفت:
-کاش می‌شد همیشه بیرون از خونه زنده‌گی کرد.
بعد زانویش را رساند تا دم چانه‌ش و چانه‌ش را گذاشت رویش. اس پرسید:
-از خونه فرار کردی؟
دختر با سر جواب داد. اس باز ادامه داد:
-واسه چی جونی؟
-نامادریم توی تخت من کثیف می‌کنه.
-چرا؟ مگه خودش تخت نداره؟
-وای اون بیمار روانیه.
-چرا بستریش نمی‌کنین؟
اس یه‌کم به دختره نزدیک شد.
-چون ناپدریم نمی‌خواد. ولی این‌جا خسته شدم. پول‌هام تموم شده. پلیس دنبالمه. هزارکیلومتر از خونمون دورم. دل‌م واسه دوستام تنگ شده. نمی‌تونم برگردم.
اس خودش را رساند کنار دختره. پیرمردی که کنار من بود و از اول که آمده بودیم تو نخ اس و حرف‌هایش با دختره رفته‌بود، به من گفت:
-یه زمانی عاشق یکی شده بودم، هاآه،... شبیه کلاغ بود. می‌دیدیش عق‌ت می‌گرفت. به‌خاطر دیدن‌ش مسافت بین خونمون تا سرکارش رو پیاده می‌رفتم؛ ده کیلومتر بود، باورت می‌شه؟
-چرا نه؟، بهت می‌خوره.
-متشکرم.
-رو پیرهن‌ت چی ریخته؟
-این‌بابا نیم‌ساعت پیش، روم بالا آورد.
دختره را می‌گفت. شیشه‌ی ویسکی‌ش را رفت بالا. از پنجره، بیرون را نگاه کردم؛ یک‌ اسب‌سوار مدام به ساختمان نزدیک می‌شد، بعد دور می‌زد و برمی‌گشت. دل‌م شور می‌زد. پیرمرده باز گفت:
-توی کیف‌ت چی داری؟
-به درد تو نمی خوره.
اس حاضر شده بود پول چهاربار رفتن و برگشتن تا خانه را به دختره بدهد، حالا دست‌ش را گذاشته بود پشت زانوی دختره و من می‌دیدم که دارد دست‌ش را می‌برد بالا. آخرسر دست‌ش به جایی رسید که دیگر نمی‌توانست بالاتر ببرد، که یک‌دفعه دختره شترق زد توی گوش‌ش. همه ساکت شدند و نگاه‌ها برگشت به ما. اس پرسید چرا؟ دختره گفت:
-چون اون مادرقحبه‌ای که بار اول شلوارم رو از پام درآورد، دوس‌پسرم نبود، ناپدریم بود. حالا هم از هرچی مرده با پاهای پشمالو که می‌خواد خودشو بندازه رو من، حالم به هم می‌خوره.
-این‌ قصه‌ها رو الان ساختی، یا وقتی فهمیدی قراره بهت کمک کنم؟
پیرمرده گفت:
-اذیتش نکن بابا، دختر خوبیه.
-اِ؟ می‌شناسیش؟
-پایین که بودم بهم بیسکوئیت داد.
گفتم:
-چه بیسکوئیتی هم داده!
اشاره کردم به لکه‌ای که روی تی‌شرت‌ش بود. کم‌کم نگاه همه متوجه دختر و پسری شد که زیر راه‌پله تکیه داده بودند به دیوار. یک کیف مدرسه‌ای روی پای پسره بود و دختره دست‌ش را برده بود وسط پای پسره و اصلاً خیال‌شان هم نبود که بیست‌جفت چشم دارد نگاه‌شان می‌کنند.
-خوشت می‌آد؟… هووم‌م‌م؟ … الان بهم می‌گی بیش‌تر، مگه نه؟
هم‌این‌طور داشت باهاش بازی می‌کرد.
-بگو بیش‌تر ... بگو... ازم بخواه ... دِ یاالله پسر خوب،... بهم بگو...
اس که خیلی زود از این‌جور رابطه‌ها هیجان‌زده می‌شود و تقریباُ همیشه خودش را مدافع ایده‌ی زنده‌گی در خانه‌ی شیشه‌ای آندره بارتون می‌داند، فوراً بلند شد و شروع کرد به کف‌زدن. ناگهان باقی هم به تبعیت از او دست‌زدند؛ اوضاعی شده بود. پیرمرده سوت می‌زد. انگار که آن‌ها کار خارق‌العاده‌ای انجام داده بودند. دختره که از صدای کف‌زدن، متوجه باقی شده بود، حالا دست به سینه نشسته بود و پسره هم هاج و واج نگاه می‌کرد. اس دوقدم به آن‌ها نزدیک شد، با انگشت نشان‌شان داد، بعد رو کرد به ما و گفت:
-این! به این می‌گن زنده‌گی حقیقی. بدون پنهان کردن چیزی. آکواریوم.
آکواریوم. بار آخری که از قرار آن‌ها آمدم بیرون، رئیس‌شان گفت آکواریوم. توی اتاق یک آکواریوم بود و منظورش از گفتن آن، ابن بود که کشتن معاون‌ش، راحت است، ولی مرگ‌ش به همه‌جا گند می‌زند. پول را به دلار داد. پنج‌هزارتا اول و باقی بعد از کار. می‌خواستم قسط اول را که گرفتم فرار کنم ولی او، برادرش، اس را انداخت گردن‌م که هرجا می‌روم با من باشد.ا ما هم این‌‌جا منتظریم تا معاون رئیس برای دیدن یکی از دوستان قدیم‌ش که به او دروغی گفته‌اند این‌جاست، بیاید و ما کارش را تمام کنیم.
حالا دوساعت است که این‌جاییم و هنوز خبری از یک مرد قدبلند که بناست با آئودی نقره‌ای بیاید نشده. از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم، اسب‌سوارها دوتا شده‌اند. اس هنوز با دختره لاس می‌زند و پیرمرده خواب است. سردم است. سرم درد می‌کند و این دختره که کاپشن‌جین آبی پوشیده و موهای طلایی‌ش را از پشت بسته، من را یاد جوانی‌های مادرم می‌اندازد. انگار به‌ش زل زده‌ام که می‌‌گوید:
-چیه؟ از من خوشت اومده؟
یک ماشین، نزدیک عمارت ایستاد. من تا حالا آئودی ندیده‌ام ولی این که الان پارک کرد، کادیلاک است. یک مرد قدبلند با پالتوای‌ی که یقه‌اش را بالا داده، ازش پیاده شد. عکس آقای معاون را دوباره نگاه می‌کنم. هنوز نفهمیده‌ام اوست، یا نه؟ مرد وارد عمارت می‌شود. به اس می‌گویم برود پایین ببیند خودش است یا نه. اس می‌رود. حواسم به بیرون است. دختره ازم سیگار می‌خواهد. می‌گویم ندارم. اس برمی‌گردد. می‌گوید خودش است. دختره می‌گوید:
-ولی هم‌این الان داشتی می‌کشیدی. اولیش هم بود.
اس را می‌فرستم پایین. او باید آقای معاون را دم ماشین‌ش نگه دارد تا کار را تمام کنم. مرد هنوز توی عمارت است.
-یه سیگار بده دیگه.
روی زانوهایم می‌ایستم. اسلحه را بیرون می‌آورم. پنجره را باز می‌کنم. اس با مرد بیرون می‌آید. ده قدمی ماشین می‌ایستند. از دوربینِ اسلحه، نگاه می‌کنم؛ حالا باید اقدام کنم. شلیک می‌کنم. نمی‌خورد. کسی متوجه نمی‌شود. نمی‌شود مکث کرد. زاویه به‌هم می‌خورد. دوباره نشانه می‌گیرم. ماشه را می‌کشم. می‌زنم. می‌خورد به گردن‌ش. یکی دیگر؛ می‌خورد به سینه‌ش. ولو می‌شود روی زمین. اسلحه را جمع می‌کنم. حداکثر تا پنج‌دقیقه‌ی دیگر کارش تمام است. از پله‌ها می‌دوم پایین. در را باز می‌کنم و از عمارت می‌زنم بیرون. اس آن‌جاست، می‌پرد پشت فرمان کادیلاک و استارت می‌زند. می‌گوید:
-بدو.
من روی مرد نیم‌خیز می‌شوم و نگاهی به صورت‌ش می‌کنم…؛ من عوضی زده‌ام، او آقای معاون نیست. خاک بر سر اس. مرد زنده است و چشمان‌ش باز هستند.
-اس گند زدی،… این که اون قرمساق نیست.
-چی؟
دختره پشت‌سر من، دوان‌دوان از عمارت بیرون می‌آید. سیگاری گوشه‌ی لب‌ش است. به من که می‌رسد سیگارش از لب می‌افتد. خم می‌شود برش دارد که با دیدن مرد خشک‌ش می‌زند. اس می‌گوید:
-ولی این خودشه. منظورت چیه که اشتباه کردم؟
دختر رویش را به ما می‌گرداند. چشمان‌ش سرخ است.
-چی شده؟
-این ناپدریمه.
-چی؟
-تو که گفتی ناپدریم هزارکیلومتری این‌جاست.
-بریم ممکنه پلیس بیاد.
-دروغ گفتم. من تو هم‌این شهر زنده‌گی می‌کنم.
-این خودشه. معاونه.
-اون که تو عکس بود که اصلاً شبیه این یارو نیست.
-کدوم عکس؟ مگه تو تا حالا اونو ندیده بودی؟ این بارو هم‌اونه که می‌خواستیم… بهت می‌گم خودشه. ولش کن. بیا بریم. الان پلیس می‌آد.
دست‌‌م را می‌کشد. دختر سرش را روی جنازه گذاشته و زارزار گریه می‌کند. اس کلت‌ش را درمی‌آورد و دوتا تیر یه سر دختر شلیک می‌کند. جمجمه‌ی دختر می‌ترکد و خون‌ش روی چمن‌ها پخش می‌شود. دو اسب‌سوار باسرعت نزدیک می‌شوند. حال‌م دارد به هم می‌خورد. یک‌نفر کادیلاک را روشن کند…

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/۱٢/٦ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
ایستاده‌ام روبه‌روی دختر. باد می‌آید و ناچاریم که بلند صحبت کنیم. دختر، لباس بند سبز تیره‌ای پوشیده. چهره‌اش، نه آشفته است و نه خون‌سرد. این‌جاییم در خیابانی پهن با سه‌گذرگاه خودرو، ولی هیچ خودرویی نیست. برگ‌‌های درخت پشت سر دختر می‌رقص‌اند. ابرها تیره‌اند. پوست دست‌م مورمور می‌شود. بلند می‌گویم:
-هی! این‌جا چه می‌کنی؟
می‌گوید:
--اومدم تماشا.
-تماشای چی؟
-قصه.
با لب‌خند می‌گویم:
-قصه‌ی من؟
با لهجه‌ای خشک می‌گوید:
-نه.
با دست اشاره می‌کند به پشت سرم. بلندایی را نشان‌م می‌دهد. رویم را می‌گردانم. باد موهایم را پخش می‌کند. گرد و غبار هوا می‌رود در چشم‌ام. هم‌آن‌طور که تلاش می‌کنم تا گرد را از چشم‌ام درآورم، نگاهی هم می‌اندازم به جایی که او اشاره کرد. آن‌سوی خیابان، برجی سیاه‌رنگ است. به‌یاد می‌آورم که قبلاً از این خیابان نگذشته‌ام. بالای برج، مردی ایستاده. لباس بلند تیره‌ای پوشیده، شاید سیاه. می‌گویم:
-چه‌کار می‌خواد بکنه؟
لب‌خند می‌زند و می‌گوید:
-خودشو می‌خواد بندازه پایین.
-چی؟
-خودکشی.
-چرا؟
با لب‌اش بازی می‌کند. می‌گویم:
-می‌شناسیش؟
-آره.
نگاه‌اش می‌کنم. از چهره‌ام، پرسش‌ام را می‌خواند. می‌گوید:
-برادرمه.
می‌گویم:
-چرا کاری نمی‌کنی؟
-برای چی؟
-برای برادرت، می‌خواد خودشو بندازه پایین.
نگاه‌ام می‌کند. ساکت است. اصرار می‌کنم:
-باید زنگ بزنیم به پلیس یا آتش‌نشانی. اونا می‌تونن کمک‌ش کنن.
-کمک؟
این را آرام می‌گوید. می‌گویم:
-سوپرمن هم باشه، اگه از اون‌جا بیافته، حتمن می‌میره.
-همیشه هم اونی که تو می‌خوای اتفاق نمی‌افته.
-چی می‌گی؟ معجزه می‌خواد بشه؟ باید یه‌کاری براش
نفس عمیقی می‌کشد. می‌گوید:
-فکر می‌کنی ما رو می‌ببینه؟
خنده‌ام می‌گیرد. اوضاع پاک مضحک است. می‌گویم:
-تو مثل این‌که اصلاً حالیت نیست‌ها.
-وقتی که نه‌سالم بود، دایی‌م رفت روی لبه‌ی سنگی چاه وایستاد، بعد خودشو پرت کرد توی چاه. مثل یه مجسمه افتاد. این‌قدر ترسیده بودم که فاصله‌ی کمِ تا چاه رو تو بیست‌دقیقه رفتم. وقتی به لبه‌ی چاه رسیدم، دیدم که دایی‌م دیواره‌ی چاه رو گرفته و داره می‌آد بالا. تو همه‌ی مدتی که این اتفاق می‌افتاد، مادربزرگم روی ایوون، داشت فقط نگاه می‌کرد.
دست‌هایش را از جیب پالتو بیرون می‌آورد و کمربندش را محکم می‌کند، بعد به‌هم می‌چسباند و نزدیک دهان‌ش می‌آورد. می‌گویم:
-پس شکایتی نداری؟
-تو شکایتی داری؟
-اون اگه بیافته، دیگه نمی‌تونه بیاد بالا.
جواب نمی‌دهد. به مرد نگاه می‌کنم. سردم شده. دست‌هایم را در آستین‌هایم گم می‌کنم. بیش‌تر از بیست‌بار افتادن مرد را تجسم می‌کنم.
-هیجانِ مسابقه، به تموم نشدن‌شه، هان؟
چیزی نمی‌گوید. می‌گویم:
-چرا می‌خواد این کارو بکنه؟
نگاه‌ام می‌کند. می‌خندد. حس می‌کنم پیش خود به این فکر می‌کند که: این بچه تو این دنیا نیست. هم‌آن‌طور که من درباره‌اش این‌طور فکر می‌کنم. دختر می‌توانست حالا بگوید: برای چی می‌خوای بدونی؟
دختر می‌گوید:
-تو برا چی می‌خوای بدونی؟
جیغ بسیار بلند بود. حرف دختر را برید و مثل یک چاقو در مغزم فرو رفت. صدا از کجا بود؟ تا ته خیابان را که نگاه می‌کنم هیچ کسی نیست. شاید از آن خودروی درازِ آبی‌رنگٍ آن‌دور که رفته ولی دودش هنوز باقی‌ست.
-خب، بعدش چی؟
-بعدش رو دیگه همه می‌دونن.
-درباره‌ی برادرت آره. الان یکی پیدا می‌شه نجات‌ش می‌ده یا این‌که خودش دم آخر پشیمون می‌شه.
دختر را نگاه می‌کنم. تلاش می‌کنم بی‌تفاوت باشم:
-همیشه هم‌این‌طوره.
دختر چیزی نمی‌گوید. می‌گویم:
-اگه جرأت داشت تا حالا پریده بود... حتم دارم صورت‌ش مثل گچ سفید شده.
دختر لب‌خند می‌زند. باز می‌گویم:
-رفته اون بالا منتظر همه جمع‌شن با دست نشونش بدن، اون وقتٍ که از پله‌ها بیاد پایین.
آسمان برقی زد. اگر چتر داشت‌م در این باد تا حالا سدبار رفته بود. آسمان می‌غرد. من می‌لرزم. از خانه که بیرون آمدم، هوا این‌طوری نبود. لباس‌های مرد، به این‌سو و آن‌سو پرتاب می‌شوند.
-راستی چرا نمی‌پره؟ چرا خودشو نمی‌ندازه پایین؟ معطل چیه؟
-اون برادرم نیست.
-چی؟
دختر، شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و نگاه‌ام می‌کند و بعدش لب‌خند می‌زند. گونه‌های‌ش انگار قرمز شده‌اند.
-پس کیته؟
-هیچ کس.
-تو می‌شناسیش؟
دختر سر تکان می‌دهد. مرد را یک‌آن نگاه می‌کنم؛ هیچ تکانی نمی‌خورد.
-اون کیه؟
دختر بلندبلند می‌خندد و بعد آوازی می‌خواند.
-جوابمو بده.
محکم، بازویش را می‌گیرم.
-اون کیه؟ اون کیه؟
-مجسمه.
-چی؟
-نگا کن، داره اونی که می‌خواستی می‌رسه...
چهره‌ام را برمی‌گردانم. نگاه‌ام می‌لرزد. گردی از هوا می‌رود در چشم‌ام. پیکر بی‌حالی را پوشیده در مخروط سیاه‌رنگی در حال سقوط می‌بینم. صورت‌اش انگار هیچ خونی ندارد. ولی... آره.... انگار ... دست چپ‌ش دارد...
جیغ، گوش‌م را پاره کرد. دختر من را یک‌باره کشید. من و او با هم به زمین افتادیم. خودروی درازِ آبی‌رنگی با درختی که پشت سرمان بود، به‌شدت برخورد کرد.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/۱۱/۱٢ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
مرد از بالای خیابان می‌آید. چهره‌اش، بی‌خون است. به وسط خیابان که می‌رسد، مکث می‌کند. سرش را بالا می‌گیرد و به چند پرنده که روی شاخه‌های درخت نزدیک‌ش هستند نگاه می‌کند. ابرها در آسمان سرگردان می‌چرخند. مرد چشم‌ش را می‌بندد و بی‌رمق لب‌خندی می‌زند. به راه می‌افتد. به انتهای کوچه می‌رسد و بعد می‌پیچید که یک‌نفر با دیدن‌ش غافل‌گیر می‌شود.
-سلام استاد. حال شما چه‌طور است؟ هیچ فکر نمی‌کردم شما رو این‌جا زیارت کنم. من رو که خاطرتون هست؟ قنبری هستم. خیلی دنبالتون بودم استاد. دوست داشتم کارهای تازه‌مو نشونتون بدم. یادتون باشه کارهای قبلیمو گفتید که به درد جرز دیوار می‌خوره. حالا می‌خواستم ازتون که
استاد سرش را بالا می‌گیرد. جایی نامعلوم را نگاه می‌کند. گام برمی‌دارد و در مسیر پیاده‌رو حرکت می‌کند. پسر یک قدم با او هم‌راه می‌شود. سپس می‌ایستد و رفتن آرام استاد را نگاه می‌کند. استاد یقه‌ی پالتوش را بالا می‌آورد.
زنی، فروشنده‌ی لوازم آرایشی، سرگرم صحبت با مشتری‌ش است. زنی روبه‌رویش ایستاده و او دارد برایش می‌گوید که:
-…خب، الته اگه شما یه کم نظرتون رو بالا ببرید، منم می‌تونم این مارک رو به‌تون پیش‌نهاد کنم. باور کنید خانم، بهترین خط چشم‌ها رو هم‌این مارک می‌زنه. تا استفاده نکنید نمی‌فهمید چی می‌گم. رنگ‌ش انگار که زنده باشه، می‌خواد از رو پوست بزنه بیرون. من خودم همیشه…
زن از پشت شیشه‌ی مغازه عبور مردی پالتو پوش را می‌بینید. یک آن مشتری‌ش را فراموش می‌کند و به عبور مرد، خیره می‌ماند. بعد به خود می‌آید و رو به آن خانم می‌گوید: یک لحظه هم‌این‌جا صبر کنید.
از مغازه‌ش می‌آید بیرون و با شتاب خود را به استاد می‌رساند. به‌تندی دست‌ش را بر سینه‌ی استاد می‌گذارد. می‌خواهد نگه‌ش دارد. ناگهان فریاد می‌زند:
-عجب که گیرت آوردم بی‌شرف. قول می‌دی و می‌زنی زیرش؟ به خیال‌ت من از این زن‌های خیابونیم؟ چه‌طور اون‌موقع که دست‌ت به‌م نرسیده بود، زنگ تلفن‌ت خونمو برداشته بود. حالا دیگه من بده شده‌م؟ چی شده؟ دیگه اون عزیزم‌عزیزم گفتن‌ها‌ت ته کشید؟ آره؟ بی‌شرف
زن قرمز شده. لحظه‌ای سرفه‌ش می‌گیرد و بنا می‌کند به سرفه‌کردن، سرفه‌هایش شدیدتر می‌شود و چهره‌ش قرمزتر.
مرد بی‌شرف به راه می‌افتد. کیف‌ش را می‌دهد یک‌دست و دست دیگر را فرو می‌کند در جیب. می‌رود. مشتری زن از مغازه می‌آید بیرون و به سرعت به سمت مخاف می‌دود. زن باز فریاد زنان، این‌بار به دنبال مشتری‌ش می‌دود. مرد بی‌شرف از چهار‌راهی که می‌گذرد به سراشیبی می‌رسد. قدم‌هایش را سنگین‌تر برمی‌دارد و از سراشیبی بالا می‌رود.
کودکی در محوطه‌ی بازی بچه‌ها تاب می‌خورد. با بسته‌وباز کردن پاهایش تاب‌خوردن‌ش را تندتر می‌کند. مرد بی‌شرف در جایی که سربالایی تمام می‌شود، می‌ایستد. ناگهان کودکی که تا پیش از این تاب‌بازی می‌کرد، با دستانی باز به سمت مرد بی‌شرف می‌دود و فریادزنان کلمه‌ای را تکرار می‌کند.
کودک به مرد بی‌شرف می‌رسد و دستان‌ش را دور پای او حلقه می‌کند. می‌گوید: سلام آقا خوبه. آقاخوبه به آسمان نگاه می‌کند. نفس می‌زند. کودک سرش را بالا می‌گیرد، طوری که انگار به برجی مرتفع نگاه می‌گند. می‌گوید:
-آقا خوبه، بازم از اون شتلاتایی که اون دفعه‌ای بهم دادی، داری؟
آقاخوبه دست‌ش را از جیب بیرون می‌آورد و شکلاتی به کودک می‌دهد. کودک شکلات را می‌گیرد. دوباره بالا را نگاه می‌کند. می‌گوید:
-مث اون‌روزی می‌آی باهام بازی؟
آقاخوبه به راه می‌افتد. کودک شکلات را در دست می‌گیرد و او را نگاه می‌کند. کیف‌ش را می‌دهد دست راست و به‌راه می‌افتد. ابرهای آسمان تغییر شکل داده‌ند. انگار باد، با خود ابرهای تازه‌ای آورده. آقاخوبه از وسط خیابان قدم برمی‌دارد. ساختمان‌های بلند و کوتاهی که کنارش هستند مثل مکعب‌مستطیل‌هایی می‌مانند که از کنارش می‌گذرد.
-آهان! جناب مهندس تشریف آوردند. سلام.
-آوردید آقا نقشه‌ی ملک و ساختمون رو؟ برنامه یک‌هفته تأخیر داره. شما کجایید؟ مثل این‌که باهم قراری داشتیم.
-آقای مهندس؟ آقا؟ کجا دارید می‌رید؟ ایشون با شما بودن‌آ؟
یکی از مردان ایستاده جلوی ساختمان و خودرو، تند به وسط خیابان می‌رود. دونفر دیگری که سرجایشان ایستاده‌ند به‌هم می‌گویند:
-مثل این‌که به‌خاطر دوهفته کارکردن رو نقشه، حسابی قاطی کرده.
مرد به مهندس می‌رسد؛
-یک هفته از قرار ما و شما گذاشته، خاک‌برداری منتظر رسیدن نقشه‌ی جناب عالیه. اگه نمی‌تونید بگید که بریم سراغ یه نفر دیگه. ما وقت‌نداریم که هروقت شما خواستید، شروع کنیم. این هفت روز کجا بودید؟ مسخره‌ی شما که نیستیم آقا. از هم‌اون اول‌ش که شما رو انتخاب
مهندس بی‌آن‌که بایستد، کیف را از دست‌ش رها می‌کند. کیف با صدایی خفه به سطح آسفالتٍ خیابان می‌افتد. مرد می‌ایستد به وارسی کیف. زیر لب می‌گوید:
-مردک
کم‌کم مرد می‌رسد به فضای بزرگی با سنگ‌های افقی و عمودی که در زمین کاشته شده‌اند. سنگ‌های سفید و سیاه. همه تقریباً یک‌اندازه. ابرها حالا فشرده‌تر شده بودند و آسمان تیره‌تر. مرد قدم‌ش را می‌گذارد در فضای بین سنگ‌ها. آسمان به‌سرعت رو به تیره‌گی می‌رود. چند قطره‌ای از آسمان می‌افتد. ناگهان مرد می‌دود. سیگاری از لب‌ش می‌افتد. آسمان گرفته‌تر می‌شود. مرد می‌دود و می‌دود در گورستان هیچ‌کسی نیست.
سرانجام مرد در جایی بین چند گور می‌ایستد. باران می‌گیرد. زمین به‌سرعت خیس می‌شود. مرد دستان‌ش را بالا می‌برد و شروع می‌کند به رقصیدن. لبان‌ش به خنده باز می‌شوند. سرش را موزون تکان می‌دهد. پاهایش را می‌رقصاند. دور خود می‌چرخد.
آواهایی از دور –بسیار دور- می‌آیند: استااااد … بی‌شرف … مردک وقت‌نشناس … پـــــدر … عوضی … آقاخوبه‌ه‌‌ه‌ه…
آرام‌آرام طنین آواها رو به خاموشی می‌رود. باران شدت گرفته. مرد نمی‌تواند چشمان‌ش را باز کند. می‌خندد، می‌رقصد. باران تندتر می‌شود. مرد تندتر می‌رقصد. بیش‌تر می‌خندد. سریع‌تر می‌چرخد. تندتر و تندتر. سریع‌تر و سریع‌تر. بیش‌تر و بیش‌تر. تندتر و تندتر. سریع‌تر و سریع‌تر. بیش‌تر و بیش‌تر. بعد مرد می‌افتد. باران مثل گرزهای کوچک، بر سرو و رویش هجوم می‌آورند. آن‌ها را صدا زنده‌اند و آن‌ها نمی‌دانند برای چه؟
در میان چند گور سفید و بزرگ، کسی بر زمین افتاده، ولی… او دیگر خیلی وقت است که مرده.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/٩/٢٩ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
سه‌شنبه/ شب: پدر با نعره‌ای در پیش‌گاه خانه گفت: مرگ بر بلشویک‌ها!. نفهمیدم یعنی چی.
چهارشنبه/ صبح: امروز برف زیادی بارید. معلم پیانو نیامد. من حسابی بازی کردم.
پنج‌شنبه/ بعدازظهر: یک‌نفر ریشو، مهمان مادرم است. کنج‌کاوم موضوع صحبتشان را بدانم. کلماتی که می‌شنوم بی‌معنی‌اند: انقلاب. کمونیسم. اقتصاد. از خانم لیوادا درباره‌ی این‌ها سئوال می‌کنم. جواب می‌دهد که بهتر است به جای گوش ایستادن، درس ریاضی‌ام را تقویت کنم وگرنه به مادرم گزارش می‌دهد.
جمعه/ ظهر: خواهرم بی‌مقدمه سرمیز نهار، شروع به گریه‌کردن می‌کند. پدر از غذا خوردن دست می‌کشد. یکی از خدمت‌کارها، خواهرم را به اتاقش می‌برد. مادر به من اشاره می‌کند که غذایم را بخورم.
شنبه: امروز روز حمام است. خدمت‌کار حمامم می‌کند. زن پیری است. از بوی صابون بدم می‌آید. دلم می‌خواهد وقتی بدنم لیز می‌شود، با خودم بازی کنم ولی او تا آخرین لحظه‌ی حمام، پهلویم است. کٍی می‌میرد؟
یک‌شنبه: من را به مهمانی نبردند. اجازه دارم تا شب بازی کنم؛ اما نمی‌خواهم.
دوشنبه/ صبح: نامه‌ای آمده با این امضاء: “قفقازهای آزاد”. خطاب به پدرم است. نوشته‌اند که او حکم دارزدن یک قفقاز را صادر کرده و این‌که دیر یا زود باید برود و گورش را گم کند. در خانه جهنمی برپاست. من می‌ترسم. خواهرم در آغوشم می‌گیرد.
سه‌شنبه/ ظهر: سرانجام پسر خانواده‌ی گانوفسکی را دیدم. می‌گویند با خواهرم سر و سری دارد. از نگاه‌هایش که چیزی نفهمیدم. نظامی است.
چهارشنبه/ شب: صدای گلوله‌ای همه را از خواب بیدار کرده. دوان دوان پایین می‌آیم، از کتفٍ پدرم خون جاری‌ست. طرف را گرفته‌اند؛ نتوانسته فرار کند، یا نخواسته. جوانکی‌ست که به زحمت بیست‌سال‌ش می‌شود. کف سالن افتاده. رنگش پریده. تندتند نفس می‌زند. مدام به یک‌یک ما نگاه می‌کند. بیش‌تر از همه به پدرم. همه دورش حلقه زده‌ایم. پدرم کلتش را می‌آورد و نوک اسلحه را می‌گذارد روی پیشانیِ جوانک. خشکم زده. مادرم جیغ می‌کشد. پدرم با فریادی به من، خواهرم و مادرم می‌گوید که برویم به اتاق‌هایمان. یکی از خدمت‌کارها می‌خواهد من را ببرد بالا. از دست‌ش فرار می‌کنم. پیش‌کار به پدرم می‌گوید: نکنید آقا!. نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد به آن جوان دست بزنم. خدمت‌کار من را بغل می‌کند و می‌برد بالا. در را رویم قفل می‌کند. گوشم را می‌چسبانم به در. صدای گلوله‌ای می‌آید. یعنی چه شد؟
پنج‌شنبه/ عصر: عمه‌ام، میهمان ماست. پلیور زردی برایم آورده. وقتی می‌پوشم آستین‌هایش تا زانوهایم می‌رسند. ده سال دیگر به دردم خواهد خورد.
جمعه: با پسرعمه‌ام در باغ آدم برفی می‌سازیم. چندسالی از من بزرگ‌تر است. باهاش شوخی می‌کنم و خرده‌ای برف را در یقه‌ی لباس‌ش می‌ریزم. دنبالم می‌کند. من فرار می‌کنم. زیر پایم خالی می‌شود و می‌خورم زمین. می‌افتد رویم. لب‌هایم را می‌بوسد؛ مزه‌ی برف را می‌دهد. شب برایم تعریف می‌کند که یواشکی از لای در دیده که پدر و مادرش این کار را می‌کنند. فکر می‌کنم آن‌ها به این‌کار مجبورند.
شنبه: پدرم را کشتند. مادر اشک می‌ریزد. خاک‌سپاری مراسم عجیبی است. لای دست و پا گم می‌شوم. پسر خانواده‌ی گانوفسکی، لحظه‌ای از خواهرم جدا نمی‌شود. نمی‌دانم چرا همه به من می‌گویند بی‌چاره؟
یک‌شنبه: خدمت‌کارِ پیرمان می‌میرد. تنها یک‌روز بعد از مرگ پدر. خیلی خوش‌حالم؛ از این به بعد تنها حمام می‌کنم.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/٩/۳ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
کارشان تمام شده بود. روی تخت دراز کشیده بودند. لخت بودند. زن -دور و بر چهل- کمی چاق با چند چروک روی گردن، به سقف نگاه می‌کند و سیگار می‌کشد و پسر به پهلوست و زن را نگاه می‌کند. هردو ساکت‌ند. مدتی می‌گذرد. سیگار زن به انتها می‌رسد.
-بغلم کن.
پسر گفت. زن سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد، چرخید رو به پسر و با یک دست او را به خود نزدیک‌تر کرد، بعد بغل‌ش کرد. پسر گفت:
-از این نزدیک‌تر هم ممکنه؟
-نه، امکان نداره، امکان نداره عزیزم.
این را پسر چنددقیقه پیش هم از زن پرسیده بود. وقتی که داشت او را می‌‌کرد و زن نیز هم‌این جواب را به‌ش داده بود. روی بالش صورت‌شان روبه‌روی هم قرار گرفت. نفس زن بوی نیکوتین می‌داد، پسر که از بوی نیکوتین بدش می‌آمد، صورت‌ش را فرو ‌کرد توی بالش. زن دست‌ش را روی صورت پسر کشید و او لب‌خند زد.
پسر از تخت پایین آمد، شلوارش را پوشید و نشست پشت رایانه‌ش. برگشت و جایی که تا حالا آن‌جا خوابیده بود را نگاه کرد؛ زن داشت با لب‌خندی نگاه‌ش می‌کرد، زیبا نبود، حتا می‌شد گفت زشت بود. پوستی تیره داشت و دور چشم‌هایش تیره‌تر هم بودند و غبغبی که چندان چشم‌نواز نبود، ولی خب، اتاق تاریک بود و تنها چیزی که به اتاق روشنایی می‌داد چراغ نارنجی خیابان بود که نورش از پشت پرده‌ی آبی اتاق رد می‌شد و حالا نور صفحه‌ی مونیتور هم اضافه شده بود.
پسر به اینترنت متصل می‌شود. چراغ یاهومسنجرش روشن می‌شود و دقایقی بعد یک پنجره‌ی کوچک چت روی صفحه‌ی مونیتورش باز می‌شود و او چرق‌چرق روی صفحه‌ی کی‌بورد می‌زند. زن از تخت پایین می‌آید. لباس‌هایش را پوشیده. می‌آید پشت سندلی پسر می‌ایستد، سیگاری آتش می‌زند و به پنجره‌ی چت خیره می‌شود. ساعت دقیقاً چهار صبح است. زن همه‌چیز را می‌فهمد؛ پسر با دختری که دارد باهاش چت می‌کند قرار داشته. پس می‌دانسته کی کارش با زن تمام می‌شود. بعد از چند لحظه پسر دیگر روی کی‌بورد نمی‌زند. زن دقت می‌کند؛ دختر دارد برایش داستانی تعریف می‌کند. داستان یک کرگدن و یک دم‌جنبانک. بین حرف‌های دختر، پسر نقطه‌ای می‌زند، یعنی که هست و دارد گوش می‌دهد. زن از کوره در می‌رود:
-منو دعوت کردی این‌جا که بشینی چت کنی؟
برای پسر، رابطه‌ش با زن چندان شناخته‌شده نیست. نگاه او به زن، شکل احترام‌آمیزی دارد. اما نگاه‌ش به رابطه به دید سوراخی توی دیوار است. رابطه‌ای که تنها ثمره‌ش آمیزش است و بس. برای زن هم بیش از این نیست ولی دل‌ش می‌خواهد تا آن‌جا که می‌شود ادای یک رابطه‌ی عاشقانه را در آورد. ادای زوجی که یک‌دیگر را دوست دارند و از این‌روست که با هم می‌آمیزند و نه سکسی بی‌پشتوانه‌ی رومانتیک. ولی پسر انگار این را نمی‌فهمد و زن را در اجرای نمایش تنها می‌گذارد.
-این کیه داری باهاش چت می‌کنی؟
-می‌خوای عکس‌ش رو ببینی؟
عکس دختر را نشان زن می‌دهد. بی‌هیچ حرف و سخنی، دختر زیباست. زن این را درمی‌یابد و با نخستین جملات رومانتیکی که دختر برای پسر می‌نویسد، نخستین جرقه‌های حسادت، زده می‌شود.
-چرا باهاش دوست نمی‌شی؟ قیافه‌ش که بد نیست.
-باهاش دوست‌ام.
-بیرون هم دیدی‌ش؟
-آره.
-باهاش سکس هم داشتی؟
-نه.
-دروغ نگو.
-نه بابا، من دست اینو می‌گیرم، رنگ‌ش می‌پره، دست‌ش یخ می‌کنه.
-اووووه، چه احساساتیه.
پسر دست زن را می‌گیرد و او را می‌نشاند روی پایش و بی‌مقدمه لب‌هایش را می‌بوسد. زن می‌خندد.
پسر توی چت برای دختر می‌نویسد که چشم‌های زیبایی دارد و این‌که هربار که می‌خندد او دیوانه می‌شود. دختر توی چت پسر را می‌بوسد و برایش می‌نویسد که دوست‌ش دارد. پسر هم پاسخ‌ش را با جمله‌ی عاشقانه‌تری می‌دهد و بعد باز لب‌های زن را می‌بوسد.
زن حس می‌کند که پسر با این‌کار دارد او را تحقیر می‌کند، دارد عشق‌بازی‌ش را با یک نفر دیگر جلوی روی او انجام می‌دهد، دارد به رخ‌ش می‌کشد. آن‌هم بعد از این‌که با او خوابیده. وقاحت بیش‌تر از این؟ دارد به زن نشان می‌دهد که او یک کالای مصرفی‌ست، و حالا که کارش با او تمام‌‌شده، دارد با کسی که برایش اهمیت دارد، گپ می‌زند. چت‌کردن پسر با آن دختر صحه گذاشتن بر این مطلب است که رابطه‌ی او با زن تنها یک رابطه‌ی فیزیکی‌ست.
زن، می‌خواهد پسر را وا‌دارد که بیش‌تر بخواهد، او می‌خواهد نشان دهد که پسر، رام اوست، و اوست که هروقت دل‌ش بخواهد می‌تواند بر پسر مسلط شود. پسر نوک سینه‌ی زن را از روی لباس فشار می‌دهد و زن هم با کنار ران پای پسر بازی می‌کند. این بازی آن‌قدر ادامه پیدا می‌کند تا آن‌که زن سرانجام موفق می‌شود؛ او می‌تواند پسر را دوباره حشری کند و پسر که از بار قبلی به اندازه‌ی کافی راضی نشده، زن را بلند می‌کند و می‌چسباند به دیوار و زن هم که از عهده برآمدن‌ش بسیار سخت است، جریان را ادامه می‌دهد. تی‌شرت نارنجی‌ش را در می‌آورد؛ لباس زیر نپوشیده؛ انگار می‌دانسته که بار دومی هم وجود دارد. پسر هم‌آن‌طور که لب‌های زن را می‌بوسد دکمه‌ی شلوارش را باز می‌کند. زن در سکس کمی مازوخیست است و پسر این را می‌داند.
-ساک بزن.
زن روی زانوهایش می‌نشیند و انجام می‌‌دهد. پسر هم‌آن‌جا زن را می‌خواباند روی زمین و برهنه‌ش می‌کند. صدای پیام چت یاهو‌مسنجر پیاپی می‌آید. پسر خودش را می‌اندازد روی زن و پستان‌های‌ش را می‌لیسد. مثل یک فکٍ دریایی نر که وزن‌ش را روی ماده‌ش انداخته باشد.
کارشان که تمام می‌شود، کنار هم می‌خواب‌ند. صبح، وقتی که زن می‌خواهد از خانه‌ی پسر برود، تمام اتفاق دیشب را به خاطر می‌آورد، توهینی که به او شده را. هرچند که تهٍ دل از آخر قصه‌ی دیشب راضی‌ست اما این‌را هم دریافته که پسر برای او شریک خوبی نمی‌شود، که ممکن است بار دیگر پسر طور بدتری نشان‌ش دهد که فقط جسم‌ش را می‌خواهد و آن جملات عاشقانه‌ای هم که گاهی برایش می‌زده، توخالی بوده. پس زن هم تیر خلاص را می‌زند؛ کسی که تا حالا مال او نبوده بهتر است از این به بعد هم نباشد؛ به پسر رو می‌کند سعی می‌کند تا جایی که ممکن است، قدرت‌مند، پخته و برتر نشان دهد- لب‌خند می‌زند و سرانجام می‌گوید:
-دیگه نمی‌خوام قیافه‌تو ببینم، آقاکوچولوی دودول طلا.
و از در می‌رود بیرون.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/۸/٢٠ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
دوازده‌ ساله‌ام. خانه‌ی پدربزرگ شلوغ است. همه‌ی فامیل هستند؛ کلی مهمان. در ایوان نشسته‌ام و بچه‌ها را نگاه می‌کنم که در باغ، قایم‌باشک بازی می‌کنند. یکی‌شان از شاخه‌ی درخت آلبالو آویزان شده. الان است که یا شاخه بشکند یا او بیافتد زمین. پسرعمویم که دو‌سال از من بزرگ‌تر است، قاشق‌قاشق از کاسه‌ی فرنی‌ای که کنارش گذاشته می‌خورد. تخته‌نرد پدربزرگ را هم از کشوی اتاق‌ش کش رفته و نشسته کنارم و یک‌ریز حرف می‌زند که بازی را از دایی‌ش یاد گرفته و اگر آدم باشم به من هم یاد می‌دهد. لباس پیچازی من را که تازه‌ برایم خریده‌اند تن‌ش کرده، چون برای یک خوش‌مزه‌گی افتاد توی استخر و لباس‌ش خیس شد. حسابی لج‌م را در‌آورده. دل‌م می‌خواهد پدربزرگ تخته‌ش را دست او ببیند و چندتا پس‌گردنی از او نوش‌جان کند تا این‌قدر پررو بازی درنیاورد.
خاله‌ام از خانه می‌آید بیرون. لباس لیمویی رنگ نازکی تن‌ش است. پوست‌ِ تن‌ش از زیرش پیداست. یک سبد خرید دست‌ش است. ساق پاهایش لخت است. وقتی از پله‌ها پایین می‌رود، یک‌لحظه نور آفتاب از دامن‌ش رد می‌‌شود. می‌رود در حیاط. پدر از درِ خانه تو می‌آید و آن‌ها هم‌دیگر را وسط حیاط می‌بینند. نیش پدرم تا بناگوش باز می‌شود. چیزی به‌ خاله‌ام می‌گوید و او سبد خرید را بالا می‌گیرد و بعد زیر خنده می‌زند. دست‌ش را جلوی دهان‌ش می‌گیرد و پدر مچ دست‌ برهنه‌ی خاله‌ام را می‌گیرد و از جلوی دهان‌ش دور می‌کند و می‌آورد پایین، اما رهایش نمی‌کند. چنددقیقه بعد، پدر می‌آید تو و خاله‌ام هم از در می‌رود بیرون. بهزاد یک سوت بلند می‌کشد و می‌گوید:
-دیدی؟
-چی رو؟
-وقتی خاله‌ت داشت از پله‌ها پایین می‌رفت…
یک قاشق فرنی را نزدیک دهان‌ش می‌کند.
-خب؟
قاشق برمی‌گردد و فرنی‌اش می‌ریزد روی پیراهن پیچازی من. می‌گوید:
-پاهاش تا بالای زانوهاش معلوم شدن. ندیدی؟ تو عمرم پاهای به این خوشگلی ندیده بودم. انگار تراشیده‌ن. اوم‌م‌م‌م خوش به حال بابات،... چه لاسی باهاش می‌زد.
-خفه‌شو کره‌خر عوضی.
کاسه‌ی داغِ فرنی را می‌پاشم توی صورت‌ش. یقه‌‌ش را می‌گیرم و می‌زنم‌ش زمین. با کف دست محکم می‌زند توی صورتم. انگشت‌هایش را فرو می‌کند در چشم‌م. سرم را می‌آورم عقب و با مشت، محکم می‌زنم توی دماغ‌ش. یقه‌ام را می‌گیرد. روی هم غلت می‌خوریم. می‌افتد روی تخته‌نرد پدربزرگ و تخته می‌شکند...
---------------------------------------------------------------
*این پاره‌ای از داستان سنگِ سرد است که در مسابقه‌ی بهرام صادقی شرکت‌ش داده‌ام. اگر در این قسمت رابطه‌ی راوی با خاله‌ش گنگ است، به این‌خاطر است که این قسمتی از همه‌ی داستان است.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/۸/٧ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
تابستان. شب. ریت‌ریتٍ گیتار اسپانیایی. چهل‌کیلومتر در ساعت بر خیابان شریعتی. زن، برای دختری که کنار خیابان ایستاده بود، بوق زد و بعد ایستاد. از توی آینه نگاه کرد. دختر به سمت خودرو می‌آمد. زن، صدای موسیقی را کم کرد. شیشه‌ی برقی پایین رفت.
-سوار شو، می‌رسونمت.
دختر، مٍن‌مٍنی کرد. زن از توی آینه پشت سرش را نگاه کرد. دختر در را باز کرد، آمد بنشیند که متوجه‌ی چیزی روی سندلی شد؛ برش داشت و بعد سوار شد. شیشه‌های برقی بالا رفتند. چهل‌کیلومتر در ساعت، بر خیابان شریعتی. زن گفت:
-می‌دونی اون چیه؟
-چی؟
-اون‌که دست‌ته از تو پاکت درش بیار.
-اسبِ قشنگیه.
-اسب نیست، سُمِ ... مخرب طبیعت. فکرمی‌کنی سرنوشت عروسک‌ها چیه؟؛ سطل آشغال. همه‌شون رو هم از پلاستیک می‌سازه‌ن.
-چشماش شیشه‌ایه.
-چه فرق می‌کنه، ... تو از پلاستیک خوشت می‌آد؟
زن، به دختر نگاه کرد: سن، بیست و خرده‌ای. مانتوی بلند چرمی سیاه‌رنگ. لب‌ها و گونه‌ها؛ صورتی. ناخن‌ها؛ صورتی. سایه‌ی چشم صورتی. ابروها؛ نخ. موهای بلندٍ طلایی. گردن؛ کشیده. رنگ پوست: برنزه. دور چشم‌ها به طرز عجیبی سفیدند.
-پرسیدم پلاستیک دوست داری؟
-یعنی چی؟ نمی‌دونم. خب، ما به پلاستیک نیاز داریم.
-پس فکرمی‌کنی پلاستیک به زنده‌گی‌مون کمک می‌کنه؟
-یه‌جورایی.
-سوار اسب می‌شی؟
خودرو پشت چراغ‌قرمز توقف کرد. دختر آرنج‌ش را گذاشت لب پنجره‌ی خودرو و بیرون را نگاه کرد. زن سیگاری آتش زد. گفت:
-جواب ندادی.
-چی رو؟
-روی زین، سوار اسب می‌شی؟
دختر به زن نگاه کرد؛ سن چهل‌وخرده‌ای. مانتوی سفید نازک. آرایش دوز بالا. موها قرمز. لاک قرمز. روسری قرمز.
-کدوم اسب؟ این؟
-اون مادرت بود ازش جدا شدی؟
-کجا؟
-دو ساعت پیش، پایین این خیابون.
دختر، روسری‌ش را جلو داد:
-کسی نبود.
زن لبه‌ی نوار را عوض کرد. خارجی بود. یک مرد می‌خواند.
-درخت‌ها رو می‌بینی، بیست‌سال پیش همه‌شون پلاک داشته‌ن. حالا دیگه کسی به‌شون اهمیت نمی‌ده... تخت‌ت چوبیه؟
-نه، آهنیه.
-اَه،.. من هرچیزی رو که بشه، چوبیش رو می‌گیرم. جنس اشیاء برام مهمه. از چوب خوشت می‌آد؟
-چوب.
-مثلاً یه عروسک چوبی.
-من عروسک چوبی ندارم. نمی‌دونم، پلاستیکی بهتره.
-خب، پس پلاستیک دوست‌داری، چون پلاستیک نرم‌تره ... هان؟
-آره، نرم‌تره.
زن سیگارش را از پنجره انداخت بیرون و سرعت خودرو را بیش‌تر کرد؛
-خیله خب بگو ببینم، اسب چوبی یا پلاستیکی؟
-یعنی چی؟
-تو فقط بگو، چوبی یا پلاستیکی؟
-خب، پلاستیکی.
-سوارش می‌شی؟
-سوار چی؟
-اسبه.
-کدوم اسب؟
-تو خونه‌م دوتا اسب دارم، یکی چوبی یکی پلاستیکی. اسب‌سواری بلدی؟
زن لب‌خند زد و از توی آینه، پشت سرش را نگاه کرد. دختر،آرام، نیم‌تنه چرخید و از شیشه‌ی عقب پشت‌سرش را نگاه کرد.
-منظورت از اسب چیه؟
-اسب، که توی طویله نگه می‌دارن، شیهه می‌کشه و یونجه می‌خوره. ندیدی؟
-اسب چوبی یونجه نمی‌خوره.
-گفتم که باید خونه‌م رو نشونت بدم.
-خونه‌ت کجاست؟
-نزدیکه.
-من جایی نمی‌آم.
-باشه.
پشت چراغ قرمز، زن برگشت و دختر را نگاه کرد.
-چند سالته؟
-نوزده تو چند سالته؟
-سیزده.
زن خندید و دختر لب‌خند زد.
-شوهر داری؟
-نه. من تنها زنده‌گی می‌کنم.
-چرا منو سوار کردی؟
-منتظر ماشین بودی.
-تو منو می‌شناسی؟
-نه.
-سر اون خیابون من پیاده می‌شم.
-خونه‌تون اون‌جاست؟
-آره.
زن خندید. چراغ سبز شد و خودرو حرکت کرد.
-رد شدی.
-آره.
-داری منو کجا می‌بری؟
-جایی نمی‌ریم.
-من پیاده می‌شم.
-از من می‌ترسی؟
زن برگشت و دختر را نگاه کرد. روسری زن از سرش لیز خورد و افتاد. دختر پلک زد.
-نه.
-پس چرا می‌خوای پیاده شی؟
-می‌خوام برم خونه‌مون.
دختر بند کیف کوچک‌ش را بین انگشتان‌ش فشرد. خودرو وارد کوچه‌ی تاریکی شد.
-اگه نگه نداری درو باز می‌کنم.
خودرو کنار یک درخت کاج ایستاد. یک خودروری پلیس با چراغ گردان از روبه‌رویشان آمد و از کنارشان رد شد.
-وقتی هم‌سن تو بودم، یه دوستی داشتم که خیلی شبیه تو بود. مثل تو،... خیلی خوشگل بود. من برای این سوارت کردم. اگه می‌خوای پیاده شی، می‌تونی. زیاد از خونه‌تون دور نشدم. می‌خوای بریم جلوی در خونه‌تون وایستیم؟
-نمی‌خوام.
-ببینم من شبیه قاتل‌هام؟
-نه، شبیه جنده‌هایی.
زن خندید:
-بهت نمی‌خوره سلیطه باشی.
-همه‌چی هستم.
-از من می‌ترسی؟
-یه بار گفتم، نه.
-پس چرا چسبیدی به در؟
-بیا، خوب شد؟
-بعضی چیزها رو باید حساب‌شده انجام داد.
زن کیف‌ش را از روی سندلی عقب برداشت. دختر دست‌ش رفت سمت دست‌گیره. زن در کیف را باز کرد و تویش را نشان دختر داد، گفت:
-اسب اینه ... خب، چه‌طوره؟
دختر مکث کرد:
-حالم به هم می‌خوره.
و در را باز کرد.
-فکرمی‌کردم بزرگ‌تر از این حرف‌ها باشی.
-به قدر کافی بزرگ هستم.
دختر یک پایش را گذاشت بیرون که زن مچ دست‌ش را گرفت و بعد لغزاند تا انگشتان‌ش را با او قفل کرد.
-صبر کن. یه چیزی هست که می‌خوام نشونت بدم.
-نمی‌خوام هیچی رو نشون‌م بدی.
-می‌دونی؟ خیلی وقته دنبالتم. حرف نداری، منو خیس می‌کنی.
-خفه شو کثافت.
-این‌جا رو نگا کن.
دختر نگاه تندی انداخت. داد کشید.
-فکر کردی من کی‌ام؟
دختر دست‌ش را کشید و پیاده شد. زن توی کوچه‌ی سرازیری، خودرو را با درِ باز، عقبی دنبال دختر راه انداخت. دختر تند به سمت انتهای کوچه می‌رفت.
-خیله خب، بیا بالا برسونمت.
جوابی نیامد. دختر به سر کوچه رسید که یک خودروی دراز، پیچید جلویش. بلافاصله سه مرد از آن پیاده شدند. یکی‌شان دختر را بغل کرد. دختر جیغ کشید. دهان‌ش را گرفتند. انداختندش توی صندوق عقب. دو مرد سوار شدند. خودرو بلافاصله راه افتاد. یکی‌شان آمد سمت خودروی زن. سرش را خم کرد تو:
-کجا داشتی می‌بردیش؟
-هم‌اون‌جا که گفته‌بودین.
-هم‌اون‌جا که گفته بودیم؟ این‌جا خیابون هفده گاندیه؟
-خب، من می‌خواستم از مسیرِ...
-داشتی می‌بردیش خونه‌تون، آره؟ فکر کردی خیلی زرنگی؟ فکر کردی آرتیست فیلم قاتل تبرزنی؟ پتیاره، این بارِ آخری بود که بهت کار دادیم، حالیت شد؟
-به خدا من
-خیله خب، خفه.
مرد آرنج‌ش را روی لبه‌ی در خودرو گذاشت. مکث کرد. بعد سوار شد. زن گفت:
-شما، باباش رو راضی کردین چک‌ها رو پس بده؟
-هنوز نه.
-جریان دخترش رو می‌دونه؟
-هنوز نه.
-چرا؟ یه روز رو از دست دادین.
-تو حرف نزن. خیلی به کارِت مطمئن بودیم؟ اگه دنبال‌ت نیومده بودیم که الان با سیم بسته بودیش به تخت خونه‌ت و با کو؟ کجاست؟ همیشه یکی تو ماشینت داری آهان، ایناهاش، با این افتاده بودی به جون‌ش.
-من داشتم می‌آوردمش.
-دبلدو رو؟
-به خدا
-خیله خب، خیله خب. می‌دونم راه بیافت.
خودرو راه افتاد.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/٧/۱ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
نشسته بودم روی نیمکتٍ نزدیک میدان و میتینگ را نگاه می‌کردم. روی یک مقوای بزرگ و سفید هم نوشته بودم: ”بی‌طرف” و گذاشته بودم کنارم. مرد طاسی که در وسط جمعیت بالای سکو بود، ناگهان نعره زد:
-... این‌ها برای ما از چی حرف می‌زنن؟ سازش؟ فکرکردن قرن نوزدهمِ، ما هم پاکوایم؟ ما با هیچ‌جور ائتلافی کنار نمی‌آیم، سازش... هرگز!، هرگز!، هرگز!…
سه‌بار فریاد زد. بعد احساس کردم جنب و جوشی در جمعیت پدید آمده.
-…ما هم‌این‌جا به این کله‌روغنی‌ها نشون می‌دیم که از چی ساخته شدیم، … از آهن، آره. این پاسی‌فیست‌های بچه‌نه‌نه رو بزنید ... نشونشون بدین...
یک‌دفعه همه به جان هم افتادند. یکی یقه‌ی مرد طاس را گرفت و کشیدش پایین. از این‌جور اتفاق‌ها خیلی کم می‌افتد. واقعاً دیدنی‌ست. شکلاتی از جیب کتم درآوردم و شروع کردم به مکیدن. یکی را آن وسط دیدم که با چوب محکم زد تو سر طرف مقابل‌ش. سر آن بابا شکافت، خون فواره زد. از لای جمعیت آمد بیرون و دوید به طرف درمان‌گاهی که آن‌طرف میدان بود. مجذوب صحنه‌ی زد و خورد بودم که داشت آرام‌آرم از به‌هم‌فشرده‌گی خارج می‌شد و دایره‌ی دعوا بزرگ‌تر می‌شد یکی محکم زد روی شانه‌ام:
-هی! این‌جا داری چی‌کار می‌کنی؟
دونفر بودند؛ از هم‌آن‌گروهی که سخنران‌شان آن مرد طاس بود. دست یکی‌شان چوب بیسبال بود.
-لالی؟
-اومدم میتینگ رو نگا کنم.
-بی‌طرفی، هان؟
-بله.
یکی‌شان به آن‌یکی گفت:
-راش، ببین لهجه داره.
-آره، خارجیه. از کدوم جهنمی هستی؟
-پارسیم.
-راش، گفت کجایی‌م؟
-نفهمیدم.
-از کجایی؟
-از پارس.
-راش، پارس کجاست؟
-نمی‌دونم. گمونم از این کشورفسقلی‌های آسیایی باشه که تازه مستقل شده.
-قیافه‌ش به آسیایی‌ها نمی‌خوره، بیش‌تر شبیه ایتالیایی‌ها یا یونانی‌هاست.
-بی‌ربط هم نمی‌گی.
-یونانی هستی یابو؟
-نه.
-ایتالیایی هستی، عوضی؟
-نه، پارسیم.
-راش، به‌نظرت این آشغال داره دروغ نمی‌گه؟
-آره، قیافه‌ش هم می‌خوره. سر کارمون گذاشته.
-شلوارشو نگا.
-کلاهشو.
-شبیه گارسون‌هاست.
-چرا بی‌طرفی؟
-باشه، الان می‌رم خونه‌مون.
-بشین سرجات ببینم.
-بیش‌تر طرف مایی یا اونا؟
-هیچ‌کدوم، بی‌طرفم.
-ته دلت، این‌وری‌ای یا اون‌وری؟
-هیچ‌کدوم.
-سخنران ما خوش‌تیپ‌تر بود یا مال اونا؟
-نمی‌دونم.
-نمی‌دونی؟
یقه‌ام را گرفت و بلندم کرد. شکلاتم افتاد روی زمین. آن‌یکی ساعتم را از مچ دستم باز کرد.
-روی اون مقوا اسم بلاک ما رو بنویس، زیرشم اسم کشورتو.
-نمی‌تونم.
-چرا؟
-چون از اون‌طرفیا کتک می‌خورم، ممکن هم هست از سرِ کارم بیرونم کنن.
-چی‌کاره‌ای؟
-کارمندم.
-دولتیه بدبخت، مثل ما باش؛ آهنی.
-ساعتم رو پس بدین.
هر دو خندیدند. یقه‌ام را ول کرد. کلتم را در آوردم و گرفتم زیر گلوی آن‌که چوب دست‌ش بود.
-به‌ش بگو ساعتم رو پس بده.
-راش، راست‌گقتی این‌بابا مال خود ایتالیاست،... ساعتش رو بده بابا الان منو می‌کشه.
ساعتم را پس گرفتم. آن‌دو رفتند. شکلات دیگری از جیبم درآوردم و شروع‌کردم به مکیدن، تا پلیس بیاید می‌توانم چند صحنه‌ی بزن‌بزن دیگر تماشا کنم.
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/٦/۳ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()

نمی‌دانم. آن‌موقع از سال برای خودش کاری بود. با هروس و دختره یک اتاق از این درنارنجی‌های ارزان‌قیمت گرفتیم. کارمندٍ متل پرسید برای چند روز؟ گفتیم هرچندروز. گفت باید بک‌تاریخ مشخص کنید. هروس گفت سه. من گفتم چهار. دختره گفت پنج. توی Chat پیداش کرده بود. بد نبود. فقط در نظر اول یک‌ذره کوچولو می‌آمد. یک شکلات اسنایکرز را مدام میک می‌زد. تا به من نگاه می‌کرد، چشمان‌ش اندازه‌ی نخود می‌شدند. من که اهمیتی نمی‌دادم. این دخترهای چت‌رومِ Runner همه‌شان هیستریک دارند. آن سال هم که تنهایی دست یکی‌شان را گرفته بودم، تمام تعطیلات، از بعدازظهر شروع می‌کرد گریه‌کردن تا شب، از شب هم شروع می‌کردیم make love تا صبح. هم‌سایه‌ها را عاصی کرده بودیم.
-باید بریم طبقه‌ی بالا.
-چرا بالا؟
-چون اتاقمون طبقه‌ی بالاست.
مسخره بود. اتاق یک تخت بیش‌تر نداشت. به هروس گفتم:
-این چه وضعشه؟
-صاحبش گفته که همه‌ی اتاق‌های این‌جا یه تختٍ هستن.
-به کی گفته؟
-به مانلی.
-پس اسمش اینه؟
-آره ... من خسته‌م. می‌خوام صبح زود بیدار شم.
-آره منم.
من و هروس خوابیدیم، دختره هم آمد وسطمون خوابید.
-اون‌‌ چراغ رو خاموش کن.
هروس بود. صداش از زیر بالش می‌آمد. نمی‌دانم به من گفت یا نه؟ هم‌این‌که تکان خوردم دختره بلند شد چراغ را خاموش کرد و دوباره برگشت تو تخت. به پهلو خوابیده بودم و از پنجره نور تابلوی نئون فروش‌گاهِ روبه‌رو را می‌دیدم که نوشته‌بود ”به دنیای تازه خوش آمدید” و مدام خاموش و روشن می‌شد. این‌طوری اصلاً نمی‌توانستم بخوایم.
-این دستت رو از دور کمر من بردار.
دختره گفت:
-چه‌طوره اصلاً برم رو زمین بخوابم؟ هان؟
-هرجا می‌خوای بخواب ... ولی دستت رو از دور کمرم بردار. نمی‌ذاره خوب نفس بکشم.
-شما دوتا نمی‌خواید خفه‌شید؟
هروس بود که صداش از زیر بالش می‌آمد.
-ببین! من از بچه‌گی عادت کردم موقع خواب یه‌چیزی رو بغل کنم.
-آهان. بچه بودی چی رو بغل می‌کردی؟
-عروسکم رو.
-پس چرا نیاوردیش؟
-تو ماشینه.
-بهتره بری بیاریش.
-شما دوتا نمی‌خواید خفه‌شید؟
خوابیدیم. هرچند که دست‌ش را برنداشت. تا صبح هزاربار خواب دیدم که دارم در دریا غرق می‌شوم.
بیدار که شدم، تنها بودم. احتمالاً یا خیلی زود بیدار شده بودم یا خیلی دیر. ساعت که نداشتیم. طاق‌باز خوابیدم و سقف را نگاه کردم؛ چوبی بود. دختره از حمام آمد بیرون. موهایش را خشک می‌کرد. یک نگاهی به من کرد و بعد رفت جلوی آینه نشست.
-هروس کو؟
-بیدارشدم نبود.
بعد از این‌که یک‌چیزی خوردیم رفتیم ساحل. خبری از هروس نبود. حتماً یک‌جایی سرش گرم بود. این پسر خیلی فعال است. مانلی بعد از این‌که حسابی توی دریا بازی کرد، آمد پیشم -که نشسته بودم زیر چتر-:
-یه ساحل شنی می‌ارزه به سدتا سنگی.
بعد یک حوله پهن کرد و دمرو خوابید:
-قرار نیست به پشت‌م برنزه‌کننده بزنی؟
-هان؟
-بیا.
نصف تیوپ کرم را برایش تمام کردم. گفتم:
-من برمی‌گردم متل،... هوا دیگه خیلی داغ شده. باید ظهر باشه.
-تو ساعت داری؟
-نه، ولی گشنمه.
-آخه اینو تازه مالیدی.
-خیله خب.
یک‌ربعی گذشت. بلند شد و گفت که به نظر او هم هوا داغ است. برگشتیم متل. هروس نیامده بود. هرجا که بود حتماً داشت به‌ش خوش می‌گذشت. او بدون این‌که مانلی را امتحان کرده باشد، این‌جا را ترک نمی‌کند. گفت:
-خیلی باهم دوستین؟ تو و هروس رو می‌گم.
-آره خیلی.
سرش را اندخت پایین. موهایش دور صورت‌ش را گرفتند. رفت توی حمام. در پارتیشن را نبست. می‌دیدمش. دوش را باز کرد. سرش را بالا گرفت و موهایش را با دست‌ش عقب کشید. آب روی بدن‌ش سر می‌خورد، پوست‌ش برق می‌زد. آب می‌ریخت زمین و می‌رفت تو سوراخ فاضلاب.
-به چی نگا می‌کنی؟
خندید. بلندشدم از اتاق رفتم بیرون و رفتم از رستوران پایین، غذا گرفتم. وقتی که برگشتم بالا، نشسته بود روی تخت. هنوز لباس شنا تن‌ش بود و داشت با حوله خودش را خشک می‌کرد. گفت:
-کولرِ این‌جا از این سردتر نمی‌کنه؟
-نمی‌دونم.
-می‌خوای تا شب اون‌جا وایستی؟
-نمی‌دونم.
-یه دوست‌پسری داشتم که هر وقت ازش می‌پرسیدم منو دوست داری، می‌گفت نمی‌دونم.
-من دوستت ندارم.
-اینو که می‌دونم. این‌طور گفتن خیلی بهتره. آدم تکلیفشو می‌دونه. دیوونه نمی‌شه.
-اون پسر تو رو دیوونه کرد؟
-نه ... خسته‌م کرد. می‌دونی؟ تردید آدم رو می‌کشه. بالاخره یه‌جا می‌گی گورپدرش و می‌ری، حتا اگه...
-حتا اگه آبی باشه که می‌ره تو چاه فاضلاب.
-نشنیدم ... چی گفتی؟
-هیچی.
-برای آدمی که نمی‌خواد مالک باشه، همیشه مشکلات بیش‌تری پیش می‌آد ... نظرت درباره‌ی من چیه؟
-چرا موهاتو از پشت نمی‌بندی؟
-این‌طوری دوست داری؟
-فقط سئوال کردم.
-برام می‌بندی؟
گیره‌ی مو‌هایش را از جلوی آینه برداشتم. نشستم کنارش و موهایش را بستم. صورت‌ش را گرداند و من دیدم که یک قطره آب از روی بازواش سر خورد پایین. بعد نمی‌دانم چه شد که گره‌ی مایو‌اش را از پشت باز کردم.
-داری چی کار می‌کنی؟
چیزی نگفتم. گره‌ی پشتٍ گردن‌ش را هم باز کردم.
-می‌خوای چی کار کنی؟
لب‌م رفت روی گردن‌ش؛ مرطوب بود. لغزاندم تا روی لب‌ش. به هم چسبیدیم. بازوش را فشار دادم. داغ شدیم.
-کیفمو بده.
یک شکلات درآورد. یک تکه‌ش را گذاشت دهان‌ش. به من اشاره کرد. کاری که خواست را کردم...
-چه‌طوره؟ این روش چه‌طوره؟
-معرکه است ... معرکه است.
یکی دو ‌ساعت بعد بلندشدم و تنهایی رفتم دریا. هروس نبود. تا آخر تعطیلات هم پیدایش نشد. حتماً یک جای خیلی‌خوب سرش گرم بوده، مطمئنم. به دنیای تازه خوش آمدید؛ از این‌جورجاها. به‌نظرم همه‌ی تعطیلات آن سال شبیه شکلات بود. هیچ‌وقت نفهمیدم از خوردن شکلات لذت می‌برم یا در دهان نگه داشتنش یا اطمینان از این‌که هرچه‌قدر بخواهم در یخچال دارم.

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/٤/۱٧ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()

کسی توجهی نداشت؛ فقط من حواس‌م بود. کنترل آهنگ‌ها را سپردم دست دامون و خودم آمدم پایین. با دختره کسی نمی‌رقصید. حتا شک دارم که با کسی آمده بود. کفش‌ش و موهاش داد می‌زد که دخترمدرسه‌ای‌ست و احتمالاً به مامان‌ش گفته که دارد می‌رود خانه‌ی یکی از دوستان‌ش. خب، این نایت‌کلوپی که من توش کار می‌کن‌م، همه‌چیزش همیشه به‌هم ریخته است. سه ماه بود که به‌م هیچ پولی نداده بودند.
از پشت بازوش را گرفت‌م. وقتی روی‌ش را برگرداند، یک‌‌لحظه به نظرم آمد که قبلاً او را جایی دیده‌ام. نورگردان، بالای سرمان می‌چرخید. فکر کن‌م زیر نور صورتی جذاب‌تر بود. پله‌های آهنی را که نشان‌ش دادم، با سر گفت: ”نه!”. امکان نداشت. ولی هم‌این جواب را داد. اول فکر کردم شاید متوجه نشده. بغل گوش‌ش فریاد زدم:
-بریم تو اون اتاقه.
-نه!
خب، کاری‌ش نمی‌شد کرد. برگشت‌م بالا که دست‌گاه را از دامون بگیرم که دیدم پشت سرم است. گفت:
-تو اون اتاق چی هست؟
-هیچی نیست.
-پس چرا باید بریم اون‌جا؟
-دقیقاُ واسه هم‌این؛ چون چیزی توش نیست.
-و بعد؟
-نمی‌خوای یه‌چیزهایی رو تجربه کنی؟
-داری منو می‌ترسونی.
-ها ها!
-من مشروب نخوردم.
-از چشمات معلومه...؛ سنا بودی؟
-خیله خب،... فقط یه کمی.
-به مامانت چیزی نمی‌گم.
-می‌دونم.
یک شلوار جین آبی پوشیده بود و یک تی‌شرت آستین‌کوتاه سفید.
-می‌خوای اول یه‌کم برقصیم، بعد؟
-نه! من برای همه‌ی هفته، رقصیدم.
وقتی داشتیم از بین جمعیت رد می‌شدیم، اریک را دیدم:
-خب، می‌بینم که با کوچک‌تر از خودت...
-اه! دست‌ بردار اریک. ما داشتیم می‌رفیتم بیرون.
-پس بگذارید در خروجی رو نشونتون بدم؛ دقیقاُ پشت سرتونِ.
-باشه... خداحافظ اریک.
-صبرکن خوشگله. دوستت رو معرفی نمی‌کنی؟
-برو بالا، آهنگ‌ها دارن تکراری می‌شن. دامون تنهاست.
-ببینم، امشب با من...
-خفه‌شو دیگه.
نزدیک پله‌های آهنی که رسیدیم. دختره ایستاد.
-چت شد؟
-نه.
-چی نه؟
-نمی‌آم.
-چرا؟
-...
-صبرکن.
دست‌ش را گرفت‌م.
-چی شده؟ ... از این‌جا خوشت نمی‌آد؟ از من خوشت نمی‌آد؟
-نه.
-پس چی؟
-کار دست‌م ندی.
-دیوونه... منظورت چیه؟ من چه‌طور می‌تونم کار دستت بدم؟
توی اتاق، نشست روی تخت. یک‌دفعه همه‌چیز ساکت شد. روتختی صورتی بود. نشست‌م روی سندلی.
-سیگار می‌خوای؟
نگاه‌م کرد. به کفش‌هایش نگاه کرد. پاهایش را به هم چسباند. دوباره به من نگاه کرد. گفت‌م:
-می‌خوای پنجره رو باز کن‌م؟
-کدوم پنجره؟
-پشت سرت یکی هست.
پنجره را باز کردم.
-باید مامان خیلی دوستت داشته باشه.
-برای چی؟
-اون گردن‌بندٍ طلا، به نظر گرون می‌آد. هدیه‌ی تولدته؟
-این بدله ... یه سیگار می‌دی؟
روشن کردم. دادم دست‌ش. یک پک زد. دو پک زد. سیگار از دست‌ش افتاد روی موکت؛ برش داشت. پک زد. سرفه‌ش گرفت. توی جا سیگاری خاموش‌ش کرد. گفت:
-نمی‌خوای شروع کنی؟
-چرا.
نشست‌م کنارش. بوسیدم‌ش. تی‌شرت‌ش را در آوردم. موهای‌ش را جمع کردم. گردن‌بندش را درآوردم. پشت‌ش حک شده بود 750. اصل بود. بست‌م به گردن خودم. هر دو خندیدیم.
-اون چیه؟
به حلقه‌ای که از نوک پستان‌م رد شده بود، اشاره کرد.
-خیلی درد داره؟
-خب، بی‌حس می‌کنن.
-می‌تونم دست بزنم؟
خندیدم، گفت‌م آره. گفت‌م:
-نشونم بده.
و بعد روی هم غلتیدیم...

-ساعت چنده؟
-نزدیک یازده ... دیرت شده؟
-...
-اگه خسته‌ای، چراغ رو خاموش کن‌م بخوابی ... ببینمت ... داری گریه می‌کنی؟
-خواهش می‌کنم اون گردن‌بند رو ازم نگیر.
-چی؟
-هدیه‌ی مادربزرگمه. اگه بدون اون خونه برم ... خیلی گرونه، خواهش می‌کنم. به‌م برگردون.
-اینو می‌گی؟ من که نخواست‌م ازت بدزدم، ... بیا...
بست‌م به گردن‌ش. بغلم کرد. سرش را گذاشت روی شانه‌ام. یک‌شعر خواند. نفهمیدم به چه زبانی بود. باز یه‌کم گریه کرد. ازم معذرت خواهی کرد. گفت که پدرش دوروز پیش مرده. نگاه‌ش کردم. ریمل ریخته بود روی گونه‌اش. لباس‌ش را پوشید. خداحافظی کرد و از اتاق رفت بیرون.
نمی‌دان‌م چرا دل‌م خواست پسر بودم.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/٤/۳ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()

ساعت: پنج بعدازظهر. هفت ساعت دیگر باید داستان تازه‌ای این‌جا بگذارم، پس شروع می‌کن‌م به نوشتن:
چهل‌کیلومتر در ساعت بر یک خیابان خلوت. ریت‌ریتٍ گیتارِ ونجلیز. آخر شبِ یک آخر هفته. زن، سیگاری دیگر آتش زد، و هم‌آن‌طور که به روبه‌رو خیره شده بود، ‌گفت:
-تو اون کوچه نگه دارم؟
جوابی نیامد. صورت‌ش را گرداند. آرایش غلیظ، روی لب‌ها و چشم‌ها. دختر، سر تکان داد. خودرو، آرام رفت در یک کوچه‌ی بن‌بست؛ بیابانی در روبه‌رویش بود. چند سگ آن ته، زیر نورِ پروژکتور یک تأسیسات، به جان هم افتاده بودند. شیشه‌های برقی بالا رفتند. زن، خم شد روی دختر و بعد از این‌که صورت‌ش را لیس زد، لب‌های‌ش را گاز گرفت. دختر جیغ خفه‌ای زد:
-یواش‌تر...
نه، به‌درد نمی‌خورد. مزخرف است. دوباره فردا یک نامه می‌آید که آره، پدرت را در می‌آوریم...
ساعت: هفت شب. تلفن زنگ می‌خورد:
-بله؟
-سلام خسرو، کلوپ می‌آی؟
-آ ... نه، باید یه داستان بنویسم.
-پس باید داستان بنویسی.
-آره.
-باشه. خداحافظ.
ساعت: نه شب. یک ظرف گنده از چیپس گذاشته‌ام این کنار و نشسته‌ام پشت رایانه‌ام. شاید بتوان‌م قصه‌ای بنویس‌م، مثلاً این‌جوری:
-عکس‌ها، اون عکس‌ها حالا کجاست؟
-این‌جا چه‌خبره؟ چیه اون عکس‌ها مهم‌ان؟
-باید همه‌ی عکس‌هایی که از اون دختر گرفتید رو برگردونین.
-چرا؟....... به اونا دست نزن، بهش بگین به کاغذام کار نداشته باشه،... آره، آره با تو‌ام.
-ما می‌دونیم که تو هم عکاس چندتایی از اون‌ها بودی، اون نفر دیگه کی بوده؟
-نمی‌فهمم، نمی‌فهمم. اون‌ها فقط عکس‌های ژورنالیستی بوده‌ن، با ژست‌های مختلف. چیز خاصی نبوده. من هم فقط دکور رو درست می‌کردم. عکاسی هم بلد نیستم.
-اون عکس‌ها الان کجاست؟
-من نمی‌دونم... به این رفیقتون بگین چیزی تو اون کشو پیدا نمی‌کنه، با تو‌ام، هی! مگه شما پلیس‌ین؟
-عکاس کجاست؟ اسمش چیه؟
-خب، دیوید دوستمه، اما اون الان تو شهر نیست، برای یه کار رفته به... به یه جای دور.
-عکس‌ها پیش تو هست؟
-هی! چِت شده؟ هم‌این الان که بهت گفتم...؛ دست من نیست.
نه! آبکی‌ست. هیچی نیست. باید یک قصه‌ی دیگر پیدا کن‌م...
ساعت: ده: هنوز هیچی.
ساعت یازده: قرار نیست کسی بهم شام بده؟ من دارم از گرسنه‌گی می‌میرم... مامان...
ساعت یازده و سی‌دقیقه: فریبا، آرشیو داستان‌هام رو از تو قفسه بهم بده.
ساعت یازده و چهل دقیقه: خب، من نمی‌دونست‌م که همه‌شون رو اسفاده کردم!
ساعت یازده و پنجاه دقیقه: یادمه سال هفتاد و هشت، یک مقاله‌ی اجتماعی در هم‌شهری چاپ کرده‌م، آ.... تا حالا کسی از یک مقاله‌ی اجتماعی، یک داستان، در آورده؟ در نیاورده؟ م‌م‌م، خب، باشه اشکالی ندارد.
ساعت دوازده و سی دقیقه: فکر می‌کن‌م باید شش روز دیگر هم به این‌جا مرخصی بدهم.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/۳/٢٢ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()


یک‌نفر وقتی من بچه بوده‌ام، تنهایم گذاشته. از خواب بیدار شده‌ام. غروب بوده. برق خانه رفته بوده. رادیوی باتری‌ای گفته: “صدایی که هم‌اکنون می‌شنوید، اعلام وضعیت قرمز است...” من ترسیده‌ام. گریه کرده‌ام. صدا زده‌ام: “مادر ... مادر” آمده‌ام روبه‌روی در خانه نشسته‌ام. بیرون، صدای مردان، صدای غریبه‌ها، دزدان بچه. از پشتٍ شیشه‌ی مشجر دیدم که یک‌نفر رد شد؛ یک مرد بود، با ریش. صدای الله اکـبر می‌آید. تصویر گنگ خیابان، محو. رادیو را چه‌طور خاموش کن‌م؟ “مادر چرا نمی‌آیی؟... من از تاریکی می‌ترس‌م.“
شلوارک و لباس آستین‌کوتاه آبی، با نشان نیروی‌دریایی ارتش انگلیس، روی سینه. پنج‌سال هم ندارم. بالش‌م را برمی‌دارم و روبه‌روی در می‌نشینم. کبریت می‌کشم و چراغ نفتی را روشن می‌کن‌م. می‌دانم باید دور از خودم بگذارم‌ش.
نکند موقعی که داشته مغازه‌اش را می‌بسته، پاسدارها به‌خاطر فروختن عطر، او را برده باشند؟ مثل شاگرد بقالی پدربزرگ؛ ولی او توده‌ای بود. در خیابان که گرفتند‌ش، خاک در دهان‌ش ریختند، که داد نزند. دایی می‌گفت وقتی جسدش را تحویل گرفتند، چشم نداشت...؛ کاش عروسک‌م الان پیشم بود. توی اتاق کناری‌ست؛ آن تَه. در اتاق باز است؛ مثل تونل است. مثل وقتی که رفته بودیم شهربازی و فقط تونل‌وحشت‌ش کار می‌کرد. دست‌م را گذاشته بودم روی چشم‌هایم و جیغ می‌کشیدم. داشت‌م از قطار پایین می‌افتادم...
سرم را روی بالش می‌گذارم. خواب‌م می‌برد. خواب می‌بینم؛ خوابِ اسباب‌بازی می‌بینم... و وقتی بیدار می‌شوم که همه هستند و برق هم آمده و وضعیت سفید است؛ مادرم در آش‌پز‌خانه‌ است و من گرسنه‌ام. می‌آید، بغلم می‌کند و من را می‌چسباند به پستان‌هایش. “چرا هیچ‌وقت به تو نگقتم که چه‌قدر می‌ترس‌م، وقتی تنهایم می‌گذاری؟”

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/۳/۱٠ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
روزهای آخر ساسانیان

به: یـاد و خاکِ رستم فرخ‌زاد


امپراتوری ساسانیان:
دوسال از پادشاهی یزدگرد سوم می‌گذرد. اوضاع داخلی به‌شدت پریشان است. پایتخت، از جنوبِ میانه به حوالی سرحدات جنوب غربی منتقل شده است. دست‌گاه دینی زرتشتی در حال پاشیده‌گی کامل قرار دارد. شهرهای تحت تابعیت دولت ساسانی، وحدت مشترک ندارند. کشور در خطر حمله‌ی دوباره‌ی تازیان است. رستم فرخ‌زاد، وزیر بزرگ یزدگرد سوم و فرمانده‌ی کل سپاه مرکزی برای مقابله با تهدید یک‌پارچه‌ی تازیان، به ارتشِ ساسانی، سر و سامانی دوباره بخشیده.

سال 636 میلادی:
خلیفه‌ی دوم، عمربن‌خطاب، پس از تردید بسیار، سپاهی را به سرکرده‌گی سعدبن‌وقاص روانه‌ی جنگ با امپراتوری کرده. سپاهِ سعدبن‌وقاص در میان یکی از کانال‌های فرات و خندق‌شاپور، کنار رودی روان، متوقف می‌شود. ارتش امپراتوری نیز تحت فرماندهی رستم فرخ‌زاد با سردارانی چون فیروزان، هرمزان و بهمن جادویه –فاتح جنگ جسر-، با تأنی حرکت می‌کنند و در کنار بابل، مقابل سپاه عرب در آن‌سوی رودخانه فرود می‌آیند.
-قربان! نماینده‌ای از سوی سپاه عرب آمده و بر اظهار اسلام و قبول حتمی آن از سوی شما اصرار می‌کند. هم‌این‌طور خواسته تا اجازه دهید، نماینده‌ای سوی پایتخت روانه کنند.
رستم فرخ‌زاد نماینده را با این جواب سوی سعدبن‌وقاص، بازگرداند:
-من، فرمانده‌ی ارتش سدهزارنفری ساسانی‌م. فرستاده‌گانی را که بخواهی، سوی پایتخت روانه خواهم کرد.
سعد، فرستاده را پذیرفت و پاسخی دیگر داد:
-اگر شاه، دین اسلام را بپذیرد، دو دولت را شاد کرده و درود محمد را تا ابد، به‌دنبالِ خود خواهد داشت.
رستم فرخ‌زاد، دو فرستاده‌ی سعد را سوی شاه روانه کرد و پاسخ سعد را چنین داد:
-برای من در جنگ با شما مردن، بهتر از زنده ماندن و شما را از خود شاد دیدن است.

پایتختٍ ساسانی/ دربار یزدگرد:
-از سوی عمربن‌خطاب، برای پادشاه بزرگ ساسانی؛ یزدگرد سوم؛ دو دولت نزدیک به نبرد سهمگینی هستند. اما چنان‌چه پادشاه دعوت به اسلام را بپذیرند، دو دولت از این جنگ نجات می‌یابند. اسلام، دین صلح، حقیقت، برابری و دوستی‌ست. امپراتور! اسلام بیاورید تا رستگار شوید.
پادشاه از تخت پایین می‌آید و با نعره‌ای می‌گوید:
-تو... از بادیه‌ت با بوی پهن شتر، آمده‌ای این‌جا که به شاه ساسانی بگویی دین هزارساله‌ی نیاکان‌ش را رها کند و به دین چهارساله‌ی تازیان بپیوندد؟
پادشاه دو فرستاده را بازگرداند ولی پیش از این‌که بگذار آنان بروند، گفت:
-اگر مصونیت رسالت نداشتید، هردوتان را گردن می‌زدم.

دشت قادسیه:
سه روز است جنگ شروع شده. با این‌که از شام به ارتش تازیان، مدام نیروی کمکی می‌رسد. هنوز هیچ‌یک از طرفین پیروز نیستند. رستم فرخ‌زاد، درفش کاویان –نماد شوکت و قدرت ایران- را در برابر خود نصب کرده.

عصر روز سوم:
دو ارتش موقتاً از جنگ آسوده‌اند. اعراب با بانگ و آواز، سربازان ایرانی را به سپاه خود می‌خوانند. به آنان وعده‌ی امنیت جانی، مقام و پول می‌دهند. سربازان ارتش ایران، دسته‌دسته به سپاه دشمن می‌پیوندد.

شبِ روز سوم:
مسلمانان، جنگ را با حمله‌ای شدید آغاز می‌کنند. جنگ تا صبح فردا ادامه می‌یابد. نزدیک صبح، طوفان سهمگین شن به سود سپاه عرب و به‌زیان ارتش ایران در می‌گیرد. باد، ماسه‌ی صحرا را به صورت جنگ‌آوران ایرانی می‌پاشد...

پایتخت ساسانی/ دربار یزدگرد:
-قربان! پیک از جبهه‌ی غربی، خبری آورده است. قربان! خبر بسیار بدی‌ست؛ ارتش شکست خورده. بهمن جادویه، قهرمان جنگ جسر، کشته شده. نیروهای کمکی دیر به جبهه رسیدند. سربازان ما یا به دشمن پیوسته‌اند یا مرده‌اند. قربان! رستم فرخ‌زاد را مهاجمِ عرب؛ هلال‌بن‌علفه به قتل رسانده. درفش کاویان به دست اعراب افتاده؛ شهر سقوط کرده.

سال 637 میلادی:
تیسفون به تصرف سپاه اعراب درآمده. خزائن تیسفون را پیش عمربن‌خطاب فرستاده‌اند. تاجِ خسروانی و درفش کاویان در کعبه با هلهله‌ی بسیار مردم عرب به نمایش درآمد. یزدگرد به امید گردآوردن ایرانیان برای مقابله با تهدید تازه، به فلات ایران گریخته است.

سال 638 میلادی:
یزدگرد با فرستاده‌ای از چینی‌ها درخواست کمک می‌کند، اما هیچ‌کس به یاری آرمان محتضر او نمی‌شتابد.

سال 642 میلادی/ نهاوند:
یزدگرد توانسته لشکری را زیر نام ارتش ساسانی گردآوری کند و در برابر سپاه تازیان قرار دهد. ارتش از نخبه‌گان خالی‌ست. سرداران باهوش ایرانی، همه مرده‌اند. ارتش ساسانی بار دیگر شکست می‌خورد. سرزمین ایران، به‌تمامی از دست رفته است.

سال 651 میلادی/ مرو:
یزدگرد، به مرو آمده. ماهوی، مرزبانِ مرو، این میهمان ناخوانده را نمی‌خواهد، پس فرمان به دست‌گیری وی می‌دهد. یزدگرد فرار می‌کند و در آسیابی پنهان می‌شود. پادشاه تنهاست. آسیابان برای به‌دست‌آورن چند تکه جواهر، او را به قتل می‌رساند.
پرونده‌ی امپراتوری ساسانی برای همیشه بسته می‌شود.


----------------------------------------------------------------------------
* اعراب، دوبار پادشاهان ایرانی را دعوت به اسلام می‌کنند. بار نخست به خسروپرویز اظهار اسلام کرده بودند.
* داستان، بسیار بلندتر و داستانی‌تر از این بود، اما به‌ناچار کوتاه‌اش کردم.
* روایت به زمان حال، نگذاشت نشان دهم که رستم فرخ‌زاد با دانش به این‌که شکست می‌خورد، جنگید.
* نام داستان از نام ترانه‌ای از راجر واترز گرفته شده.
* منابع: شاه‌نامه. تاریخ ایران (جلد سوم-قسمت اول). ایران در زمان ساسانیان. معماهای تاریخ. فرهنگ ده‌خدا. فرهنگ شاه‌نامه. فرهنگ اساطیر.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/۳/٤ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()

شب است. کنارِ نمی‌دانم کدام اتوبان، ول‌گردی می‌کن‌م. مست‌م. گرسنه‌ام. ماشین‌ها با سرعت از روبه‌رو می‌آیند و از کنارم می‌گذرند. روی چمن‌های کنار اتوبان می‌نشینم؛ خیس است. سردم می‌شود. باید یک‌ساعت دیگر جایی باشم. جشن تولد چهل‌ساله‌گی کسی است. منتظرم هستند. نمی‌دانم کجاست؟؛ نشانی‌اش در کاغذی، در جیب عقب ِشلوارم است. آیا خانه‌اشان از این‌جا دور است؟
یاد قصه‌ای می‌افتم: جادوگری در راهی جنگلی، به مرد گرسنه‌ای برمی‌خورد. مرد گرسنه، طلب کمک می کند. جادوگر معجزه می‌کند و برایش شیرینی زنجبیلی کوچکی می‌آورد. مرد می‌گوید که این غذا، برای سیرکردن‌م، کافی نیست. جادوگر پاسخ می‌دهد که این یک غذای معمولی نیست و چون آن را بخوری و باز هم بخواهی، شیرینی‌ای دیگر، برابرت به‌وجود خواهد آمد، اما اگر دست‌ببری و آن را برداری، شکم‌ات از شیرینی قبل، خالی خواهد شد. ... حکایت می‌گوید که آن مرد از گرسنه‌گی جان‌سپرد در حالی‌که بیش از سد شیرینی خورده بود.
باد می‌آید ... بادِ گرم. دیرم نشود ... مردی آمده کنارم. می‌پرسد:
-آقا،... ساعت دارید؟
-خیر... ندارم.
-دلتون می‌خواد براتون یه ترانه بخونم؟
-دلم نمی‌خواد.
-من صدای خوبی دارم، حتا می‌تونم آواز بخونم.
-نمی‌خوام برام آواز بخونید.
-دوباره بگید اسمتون چی بود؟
-اسم‌م رو نگفتم.
-شب قشنگیه... چرا دارید گریه می‌کنید؟
-گریه نمی‌کنم.
-این عکس هم‌سرتون هست؟
-نه...
-آه... بله، می‌فهمم... دوسش دارید؟
-من در مرحله‌ی فالیک تثبیت شده‌م ... اگه اون بمیره...
-اسم‌ش چی هست؟
-مدت‌هاست که از یادم رفته... با یک‌عالم کیک زنجبیلی ... چه‌قدر دلم می‌خواد اسمش رو به یاد بیارم.
-از دست‌تون داره خون می‌آد. زمین خوردید؟
-ممکنه کمک کنید این نشانی رو پیدا کنم؟
کاغذ را از جیبم در می‌آورم و نشان‌اش می‌دهم. مکثی می‌کند. می‌گوید:
-این‌جا دیگه وجود نداره... الان اتوبان شده، خیلی وقت پیش... بگذارید ببینم... پایینِ این کاغذ، یه تاریخِ... اما شما که چهارسالِ پیش به این جشن دعوت شدید.
-نه... الان منتظرم هستن.
-چی گفتید؟
مرد، دست‌م را می‌گیرد و بلندم می‌کند. راه می‌افتیم. انگار یک‌لحظه می‌ایستد:
-آقا!... عکس‌ِ مادرتون رو روی چمن‌ها جا گذاشتید.
-اسم من دامون نیست.
-عکس رو جا گذاشتین.
-فکر می‌کنید به جشن تولد برسم؟


------------------------------------------------------------------------------------------------------------
* مرحله‌ی فالیک: مرحله‌ی اصلیِ عقده‌ی اودیپ است که بر اثر آن کودک آرزو دارد خود را جانشین والد هم‌جنس خویش کند و با والد ناهم‌جنس تماس بدنی و جنسی داشته باشد.
* حکایتی که در داستان گفته شد، از نویسنده است و اقتباسی نیست.

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/٢/٢٢ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()

من استفراغ خدایم
در لحظات شهوانی مادرم
*و خالی‌شدن عقده‌های پدرم


در جلسه‌ی یکی از گروه‌های هم‌جنس‌خواه هستم. روی سندلی‌ای نشسته‌ام که راحت نیست. هوای اتاق، جهنم است. دارم خفه می‌شوم. مردی که در وسط جمع نشسته مثل سگٍ هار، خطابه‌ای را می‌خواند. کثافت، ریش‌اش به اندازه‌ی ریش طالبان بلند است. لباس گل و گشادی تن‌اش است. نگاه‌م برای لحظه‌ای به مرد مسنی می‌افتد که چند سندلی آن‌طرف‌تر نشسته، صورت چروک‌خورده‌ای دارد. از آن هروئینی‌های قهار است. نمی‌دانم چرا چشم‌هایم می‌سوزد.
اعلام می‌کنند که زمان استراحت است و در هم‌آن لحظه صدای کرکننده‌ی گیتار الکترونیک باب دیلن بلند می‌شود: قژژژژژژ... قژژژژژژژ... انگار ماشین‌تراش روشن است.
مسئول روابط عمومی کلوپ، یک زنِ چهل و چندساله است. چندبار خواسته که باهاش بخوابم. قیافه‌اش حال آدم را به هم می‌زند. به درد هم‌این آش و لاش‌های این‌جا می‌خورد. با دو گیلاس مشروب می‌آید طرفم:
-هنوزم نمی‌خوای عضو بشی؟
-ببینید! من فقط برای ارضای کنجکاویم این‌جا می‌آم.
-می‌دونستی که خیلی‌آ این‌جا می‌خوانت؟
-جدی؟ پس یادم باشه دفعه‌ی بعد صورتم رو اصلاح نکنم.
-برای اونا که فرقی نمی‌کنه.... مخصوصاً اون یکی... خیلی می‌خوادت...
هم‌آن مردیکه را نشان می‌دهد که شبیه طالبان است. می‌گویم:
-این راسته که شما قبلاً جنین سقط می‌کردین؟
-آره... خیلی وقت پیش ولش کردم.... خسته‌م کرده بود، حالمو به هم می‌زد، ... بذار یه چیزیو بهت بگم؛ کثافت‌کاریِ هم‌جنس‌بازا، بیش‌تر از دیگرجنس‌خواه‌ها نیست... ولی یه فرق مهم باهاش داره...؛ این‌که حداقل تو این‌جور رابطه کسی بچه پس نمی‌ندازه... یه نفرِ دیگه به خاطر لذت‌بردن دوتا آدم حشری، بدبخت نمی‌شه...
-فکر کردن به این‌که چیزی این‌قدر مبتذل سرنوشت ما رو تعیین کرده،... پاک ناامیدکننده است.
-آره... ولی پیغمبراش هم، این‌جوری به دنیا اومده‌ن، مگه نه؟
مکثی می‌کند:
-مشروبت رو بخور.
-بله ممنون
-وقتی اصل لذت بردنه، چه فرق می‌کنه طرف هم‌جنست هست یا نه؟
-یه سئوال:... شما از این‌که یکی آب کمرشو تو شکم مادرتون خالی کرده، ناراحتین؟
-فقط اینو می‌دونم پسر جون که وجودم رو در این‌جا هیچ خوش ندارم... اسکاچ هم هست، می‌خوای؟
-نه ممنون... من دیگه باید برم.
-واسه‌ی برنامه‌ی آخر نمی‌مونی؟
-نه... باید برم.
-باشه... راستی؛ یادت باشه، تهٍ این خیابون، یه اتاق هست که هر وقت بخوای می‌تونیم باهم بخوابیم.
-یادم می‌مونه.
-خوبه.

--------------------------------------------------------
* شعر از رضا کافی


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/٢/۱٦ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()

تُف‌کردن حقیقت، هیچ‌چیز را تغییر نمی‌دهد، رویاها باز نمی‌گردند و تو ناچاری هرچه تُف‌کرده‌ای را دوباره ببلعی. خیلی‌ها این راه را رفته‌اند. گله نکن که در دایره‌ای. غصه‌نخور اگر دور و برت کسی را نمی‌بینی. شکایت نکن اگر گاهی خسته می‌شوی، به زمین می‌افتی، ضجه می‌زنی. درکِ حقیقت، درکِ حقارت است و تو باید چیزی را نشان بدهی که استقامت نیست، که جسارت نیست، که آن هیچ‌چیز نیست، این فقط یک اضطراب بازی‌ست -که دست‌مایه‌ی کهنه‌ی حاکم شده است-.
پس اگر شب‌هنگام در تلاشی تا قفل‌اش را بازکنی، هیچ تعجب نکن که هدیه‌ای پیش‌بینی‌نشده برای تو و دوست‌دخترت از راه برسد. جشن، تکمیل است؛... بفرمایید بیرون.

رییسِ دادگاه: بار چندم بود که با ایشون هم‌خوابه می‌شدید؟
متهم: آقای قاضی این اتهامه.
رییس دادگاه: فرمودید در یک خانواده‌ی متدین بزرگ شدین؟
متهم: بله، هم‌این‌طوره.
رییس دادگاه: متدین به چه دینی هستید؟
متهم: مسلماً دین من، […] است.

هیچ نگران نشو اگر همه‌ی سالن در هم‌همه‌ای پیچیده است. هیچ نگران نشو اگر چشمان قاضی آن‌طور باز شده است. امیدوار باش که مسیر را وکیل‌ات خوب از بر باشد.
ابروهای در هم شده، فریادهای رعدآسا، عرق‌های سرد، ریخته شده بر کف شیارهای خانه‌ای فولادین.

رییس دادگاه: مجازات زنای با محارم می‌دونی چی‌ست؟
متهم: آقای قاضی این اتهامه.
رییس دادگاه: خاله‌تون قبل از شما، اتهام رو پذیرفتن؛ شما انکار می‌کنید؟
متهم: ایشون خاله‌ی من نیستن.
رییس دادگاه: خانم میترا افشار چه نسبتی با شما دارند؟
متهم: ایشون … معشوقه‌ی من هستن.

نگران نشو! این فقط تخریب یک داستان است در دل تو. نگران نشو! این فقط انتخاب یک مسیر جاه‌طلبانه است. می‌گویی واقعیت‌ها از رویت عبور کرده‌اند؟ تو برنخیز و نخواه که خواب پریشان‌شده‌ات را پس بگیری. ادامه بده؛ برای جوینده، چه اهمیتی دارد اگر حقایق مدت‌هاست که پوسیده؟

رییس دادگاه: و این به اصطلاح خودتون معشوقه از نظر حقوقی چه نسبتی باهاتون دارن؟
متهم: ایشون از یه مادر دیگه هستن.
رییس دادگاه: بر اساس قوانین حقوقی، دو فرزند از یک پدر مشترک، حقوقی یک‌سان دارند و ایشون خواهرِ ناتنیِ مادرِ شما به حساب می‌آن و محرم شما هستن.
متهم: خیر.
رییس دادگاه: یعنی چه؟
متهم: این‌جا شاکی کیه؟
رییس دادگاه: شاکی رو هنوز نشناختید؟… خوب معلومه، چون وقتی مادرتون دنبال وکیل براتون بگرده و پدربزرگتون دنبال وکیل برای دخترش و همه‌ی خانوده‌ی شما و ایشون مدام اعتراض کنن که شکایتی ندارن، شما باید هم به این خیال برید که شاکی باید از بین هم‌این‌ها باشه… کی شما رو به این خیال برده که لزوماً باید خانواده‌ی خاله‌تون شاکی شما باشن؟

باز، آینه کسی را فریب داده ولی تو فراموش کن و در ذهنِ بی‌خانه‌ات، آن حجم بی‌معنا را بازآفرینی نکن. این‌ها فقط اجراهای بامهارت حقه‌هایی قدیمی‌اند.

رییس دادگاه: لازم به ذکر می‌بینم که بگم بعضی از جرم‌ها، نیازی به شاکی ندارن… و اقسام زنا جزو این دسته هستند… شما خودتون رو متدین هم می‌دونین، بعله؟ متدین به چی؟ به انجام اعمال شنیع؟ به نزول شرف انسانیت تا حد یک حیوان زبون؟ به انجام هر کثافتی به اسم عشق؟
متهم: چیزایی هست، با پیوندی خیلی عمیق‌تر از قراردادهای عمه و خاله. ارتباط، درگیر قواعد مسخره‌ی قراردادهان. دادگاه برای شکایت کدوم شاکی برپا شده؟ چه دلیلی به شما اجازه می‌ده حقیقت رو انکار کنید؟
رییس دادگاه: ظاهراً قصد شما، سفسطه در روند کار دادگاهِ. اتهام را می‌پذیرید یا خیر؟
متهم:…
رییس دادگاه: اتهام را قبول دارید یا خیر؟
متهم: نمی‌پذیرم.
رییس دادگاه: شما مثل این‌که هم‌اون در رویا به‌سر می‌برید… خانم میترا افشار، سه‌بار اقرار کرده‌ن و شما هنوز اعتراف نکردین. این سرسختی شما رو نمی‌فهمم. به هر حال، ظاهراً کار ما با شما تمام است… متهمه رو به پیش‌گاه بخوانید.

قراردادهایی هست، هرگز نوشته نشده و هرگز هم کشف نشده. با این‌که همه از آن آگاه‌اند ولی هیچ‌کس از اجزاء کارش باخبر نیست. پس وقتی که دخترک را برای فقط لحظه‌ای در گذر از روبه‌روی خود می‌بینی، همه‌ی آن‌چه ناگفتنی‌ست را با او مبادله کن. این نه جسارت است، نه سرکشیِ حس آشوب‌طلب.

رییس دادگاه: خانم میترا افشار، شما در سه جلسه‌ی گذشته، اقرار به عمل کرده‌اید. اعتراف یک‌بار دیگه‌ی شما، جلسه‌ی دادگاه رو خاتمه می‌بخشه. آیا اعتراف می‌کنید؟
متهمه:…
رییس دادگاه: آیا اقرار می‌کنین؟
متهمه: بله.
رییس دادگاه: امیدوارم تدین شما به اندازه‌ی خواهرزاده‌تون نباشه، آیا از عملی که انجام داده‌اید، توبه می‌کنید؟
متهمه: بله توبه می‌کنم.

می‌گویند حقیقت تلخ است؛ دروغ می‌گویند. این شیرینی رویاست که حقیقت را تلخ نشان می‌دهد. پس اگر همه‌چیز در دره‌ی تو سبز است، هیچ دلیل نمی‌شود حضور واقعیت، روزی آن‌را شوره‌زار نکند. شاید یک‌روز به خودت اجازه بدهی و بر بالای رنگین‌کمانی بنشینی و همه‌ی حقایق را از “من” ببری بیرون و یا سرانجام حصار آن جاده‌ی دوار را بشکنی و راهی به بیرون –آره!- راهی به بیرون…

رییس دادگاه: با توجه به این‌که متهم و متهمه در سن قانونی هستند و با توجه به چهار بار اقرار متهمه. حکم ایشان در قسم زنا با محارم نسبی شمرده می‌شه. البته با توجه به درخواست متهمه برای آزمایش مجدد بارداری، حکم درباره‌ی ایشون، معلق باقی می‌مونه. اما درباره‌ی آقای شروین مرادی، علی‌رغم عدم اعتراف ایشون و با توجه به مدارک و اقرار متهمه، بنا به بند الف ماده‌ی نود و نه قوانین و مقررات مجازات اسلامی مصوبِ سه شهریور سال هزار و سیسد و شست و یک، دادگاه، حد قتل را درباره‌ی ایشان لازم‌الاجرا می‌داند. ختم جلسه.

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/٢/۱٠ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()

از خواب می‌پرم. تلفن زنگ می‌خورد. گوشی را برمی‌دارم؛ شروین است. بریده‌بریده می‌گوید:
-میترا خودکشی کرده. خاک‌سپاری فردا صبحه. از بیمارستان بهت زنگ زدم، خونه نبودی. شما دوتا... یعنی.... بالاخره تو یه زمانی دوسش داشتی، حالیته چی می‌گم؟
-آره.
-پدرش دیروز داشت خودشو تیکه‌تیکه می‌کرد... من نفهمیدم میترا چرا این‌کارو کرده. مث این‌که خواهر بزرگه‌ش می‌دونست اما هرکار کردم باهام حرف نزد... الو؟
-خونه‌شون هنوز هم‌اون‌جاست؟
-آره.
-صبح می‌آم.
دیر می‌رسم. جلوی خانه‌اشان شلوغ است. دور و بر را نگاه می‌کنم، از شروین خبری نیست. در عوض او که نمی‌خواهم ببینم را می‌بینم؛ یک آدم لاغر قد بلند با پیراهن سیاه که آستین‌هایش را تا آرنج بالا زده با عینک دودی؛ مانی است. میترا بعد از من عاشق این بابا شد. رفت براش گفت که عامل افسرده‌گی‌ش و شدیدشدن آسم‌ش و رد شدن‌ش در کنکور، همه تقصیر فرخ، -یعنی من- بوده و این‌که من فقط او را برای خوابیدن می‌خواسته‌ام و از این‌حرف‌ها.
نمی‌دانم، این چهارسال ازش خبری نداشتم، هیچ‌کس نداشت؛ همه‌ی دوستان‌اش چه دختر و چه پسر، کم‌کم باهاش قطع رابطه کردند. فقط می‌دانستم که یک سال بعد با مانی هم به‌هم زد، و شنیدم مانی که من را ”انگل آدم‌های زودباور“ لقب داده بود، باعث شده که میترا یک‌بار سقط جنین کند.
الهام را می‌بینم. تنها ایستاده. دستی تکان می‌دهد. کنارش که می‌رسم، می‌گوید:
-اگه تو عمرش یه کار خوب کرده باشه، هم‌این بوده.
-موافقم.
الهام هم یکی از شخصیت‌های بازی بود. شروین، الهام را دوست داشت، الهام، مانی را دوست داشت. مانی، میترا را و میترا همه را. می‌پرسم:
-شروین رو ندیدی؟
-مث این‌که هنوز نیومده.
-خاکش کرده‌ن؟
-نه،... تو خونه‌ست؛ وایستادیم بیارن‌ش بیرون.
جمشید را می‌بینم که از ته خیابان می‌آید، مانی را زودتر از ما می‌بیند. با هم احوال‌پرسی می‌کنند. دست مانی را می‌کشد و می‌آیند سمت ما. قبل از این‌که جمشید به ما سلام کند، مانی لب‌خندی می‌زند و به من می‌گوید:
-فاسقِ نه‌نه‌ت هم بمیره، این‌طوری سیاه می‌پوشی؟
پیش از آن‌که فکری کنم، یقه‌اش را می‌گیرم و او هم. درگیر می‌شویم و فحش و مشت است که رد و بدل می‌شود. یقه‌ی لباسم جر می‌خورد. با مشت می‌زند توی چشم‌ام. همه‌چیز یک لحظه‌ سفید می‌شود. سرم دنگ صدا می‌دهد. با همه‌ی قدرت دست راستم می‌کوبم تو صورت‌ش؛ درست نمی‌بینم. دیگران مداخله می‌کنند. از دماغ‌ش مثل آفتابه خون می‌آید. جدایمان می‌کنند. فریاد می‌زند:
-به‌خاطر این... به خاطر این انچوچک بود که اون خودشو ... بگو به اینا... تو اون نامه اسم کی بوده؟ ... ولم کنید ببینم.... فرخ بهمنی، لاشه‌ت رو می‌فرستم پیش نه‌نه‌ت...
-خفه‌شو مادرجنده.
جنازه را از خانه می‌آورند بیرون. صدای مردانه‌ی لااله‌الاالله، بلند می‌شود. پشت‌م می‌لرزد. شروین را قاطی جمعیت می‌بینم. دنبال جنازه راه می‌افتیم. به الهام می‌گویم:
-جریان نامه چیه؟
-خودم نخوندم، ولی شنیده‌م که میترا توش از تو اسم برده... گفته که عامل اصلی شکست‌ش تو بودی.
-شما اینو می‌دونستین بعد بهم گفتین امروز بیام؟
-به حقِ محمد ان الرسول‌الله...
-وایسا،... فقط برادرش این موضوع رو می‌دونه... اونم که می‌دونی، خواهرشو می‌شناسه که چه جوونوری بوده... مطمئن باش به پلیس چیزی نمی‌گه.
-پس مانی از کجا خبر داره؟
-اشهد... ان... لا اله الا الله...
-نمی‌دونم.
-شروین... شروین باید بدونه.
شروین را گیر می‌آورم. می‌گوید:
-اصلاً چنین نامه‌ای وجود نداره... این شایعه‌ای هست که مانی ساخته.... صبرکن، کجا می‌ری؟
-خونه.
-سر خاک نمی‌آی؟
-گور پدرش. این آدم هیچ‌وقت سودی بهم نرسوند... اون‌موقع که یواشکی ماشین پدرش رو برداشته بود و با مانی رفته بود شمال و برگشتن‌ها تصادف کرده‌بوده‌ن، به پدرش گفته بوده که فرخ پشت فرمون بوده... سر خودکشی اول‌ش یادت نیست؟ مچ دست‌ش رو با تیغ زده بوده، وقتی خون رو دیده، ترسیده... بعد که بهش گفته‌ن چرا این‌کارو کردی، گفته به‌خاطر فرخ...

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/٢/٤ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()

مدیرِ صحنه، سٍن را برای صحنه‌ی پایانی به پسر جوان سپرد و پیش از این‌که بگذارد او پشت تریبون برود، به او گفت:
-جمعیتو ببین! دستٍ کم دویست-سیسُد نفر می‌شن. یک‌ساعت دیگه برمی‌گردم، اگه سخنرانیت تا اون موقع بتونه فقط ده‌تاشونو نگه‌داره، قولی رو که بهت دادم، عملی می‌کنم.
یک ساعت دیگر که مدیر صحنه بازگشت، شاهد منظره‌ای باورنکردنی شد؛ جمعیت، نه‌تنها کم نشده بود، بلکه تعدادشان به نزدیک دوبرابر رسیده بود. مدیرصحنه، زیر لب گفت: یعنی حرفای این نیم‌وجبی این‌قدر خریدار داره؟!
بعدها مدیر، قولی را که به پسر داده بود، عملی کرد. اما هرگز نفهمید که آن پسر در ابتدای سخن‌رانی‌اش، به جماعت وعده‌ی آمدن یک گروهِ موسیقی مشهور را داده بود.

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/۱/٢٩ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
 دیروز خواستم تو را برای کسی توصیف کنم. تو شبیه هیچ‌کدام از دخترهایی که قبلاً دیده‌ام، نیستی. نمی‌شد بگویم درست عینِ بریتنی اسپیرز می‌مونه، فقط موهاش قرمزه، مدل لب و دهنش هم فرق می‌کنه و... البته خواننده هم نیست. نمی‌شد این را بگویم چون تو شبیه بریتنی اسپیرز نیستی. آخر سر گفتم تو شبیه خاطره‌ای هستی که از دوازده‌ساله‌گی‌ام دارم. گمانم سال 45 یا 46 بود، هم‌آن حوالی:
تو کوچه، بین پسرهای محل، جلسه است. (بزرگ‌ترینشان سیزده و کوچک‌ترینشان هشت ساله است) موضوع جلسه، نفی زیباییِ دختر کوچه‌امان است. دو هفته است به این‌جا آمد‌ه‌اند. ده‌ساله است. به همه‌ی پسرهای کوچه، جواب رد داده. حتا به جمشید که پدرش از همه پول‌دارتر است. یکی می‌گوید:
-کی گفته خوشگله؟ با اون چشاش. دیدی چه‌طوری نگا می‌کنه؟ شبیه مادرفولادزره است، اه اه...
-راه رفتنش مث اردک می‌مونه، با اون چادر گل‌گلیش.
-چرا موهاشو نمی‌گی؟ از حموم اومده، خشک نکرده، زنگ زده...
همه می‌خندند. اما دروغ است. این‌ها تنها برای این است که خودمان را راضی کنیم. دختره خوشگل است، خیلی زیاد. مدرسه‌اش با مدرسه‌ی خواهرم یکی‌ست. ‌یک‌روز، نامه‌ای نوشتم و دادم به خواهرم تا به‌ش بدهد. فردایش تو کوچه دیدم‌اش، چنان عشوه‌ای آمد که از کارم پشیمان شدم.
ظهر است. از مدرسه برمی‌گردم. او را می‌بینم که در کوچه است و با چند نفر دیگر، لی‌لی بازی می‌کند. هرگز نفهمیدم این بازی چه‌جوری‌ست. از کنارشان می‌گذرم. سنگی می‌خورد به پشت پایم. رویم را می‌گردانم. او بوده. لب‌خند شیطنت‌آمیزی می‌زند. خم می‌شوم و سنگ را از روی زمین بر می‌دارم. لب‌خندش گم می‌شود. سنگ را می‌گذارم در جیبم و می‌روم. می‌شنوم که دوستان‌ش از پشت‌سرم می‌گویند:
-آهااای؟ آهاای سنگمونو بده. با تو‌ایم.... هی پسره،...
چهارشنبه‌سوری‌ست. همه بیرون‌اند. توی کوچه آتشی برپاست. چادر سرم کرده‌ام و آمده‌ام قاشق‌زنی. می‌روم دم خانه‌ی آن‌ها. در می‌زنم. در را هم‌او باز می‌کند. قاشق را تق‌تق می‌زنم به کاسه. از لای چادر می‌بینم که ریز می‌خندد. می‌گوید:
-بی‌چاره! شناختمت، کفشات معلومن. مامانم نیست. وایسا برات آجیل بیارم.
و می‌دود. من چادرم را می‌اندازم. او برمی‌گردد و یک‌مشت آجیل می‌ریزد در کاسه‌ام. می‌گوید:
-بیا این‌جا یه‌چیزی نشونت بدم.
می‌روم تو. در اتاق پذیرایی، میزی را نشانم می‌دهد که رویش پر است از شیرینی و شکلات. با هیجان می‌گوید:
-بیا تو اتاقم یه چیز دیگه رو نشونت بدم.
می‌رویم به اتاق‌ش:
-این میزو مامانم امروز برام خریده، قشنگه؟
-خیلی.
برمی‌گردد و لحظه‌ای نگاه‌م می‌کند. می‌گویم:
-ولی تو از میزت قشنگ‌تری.
می‌خندد. دست‌ش را می‌گیرم. رنگ‌ش می‌پرد....
-چی کار می‌خوای بکنی؟ ... اگه مامانم بیاد...آ... آه.... چی‌کارم کردی؟
فکرمی‌کن‌م کار بزرگی انجام داده‌ام. احساس‌می‌کنم بالغ شده‌ام. دم در، می‌شنوم که می‌گوید:
-من هنوز نامه‌ت رو پیشم دارم.
لب‌خندی به‌ش می‌زنم و از خانه‌اشان می‌روم. خوش‌حال، با اعتماد به نفس، دل‌م می‌خواهد از روی هرچه آتش در دنیاست بپرم...
آره!... فکر می‌کنم تو این شکلی هستی، شبیه این خاطره، حتا اگر اسمی نداشته باشی.

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/۱/٢۳ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()

-این به حافظه‌تون کمکی می‌کنه؟
دادستان، ناگهان اسلحه‌ی یک‌متری سنگینی را زیر بینیِ آدم ساکتی که در جای‌گاه متهم نشسته بود، گرفت:
-این رو می‌شناسید؟
هٍروس نگاهی به اسلحه انداخت:
-اس آر 43 خودکار.
-ظاهراَ شما به تیراندازی با هر نوع اسلحه‌ای مهارت دارید.
وکیل ناگهان فریاد کشید:
-اعتراض دارم. ما قبلاً ثابت کردیم که متهم نمی‌تونسته اون‌شب تیراندازی کنه، چون دست راستش گچ گرفته‌شده بوده.
هروس از جا بلند شد و طوری که انگار بخواهد بچه‌ای را ادب کند، گفت:
-من می‌تونستم اون‌شب، با هر اسلحه‌ای دامون رو از فاصله‌ی دویست‌متری با دست چپم بزنم.
دادگاه شلوغ شد. قاضی چندبار با چکش روی میز کوبید.
-آیا می‌پذیرید که دامون رو اون شب با این اسلحه نشانه گرفتید و...
-اعتراض دارم...
-...و به‌طرفش شلیک کردین و اونو کشتین؟ قبول دارین؟
-خیر، قبول ندارم.
-در ساعت قتل کجا بودین؟
-خوابیده بودم.
-کجا؟
-خونه ... خونه‌ی... خونمون.
-چرا راستش رو نمی‌گین آقای هروس؟ چرا نمی‌گید که اون شب، دور از چشم هم‌سرتون، در خانه‌ی معشوقه‌تون بودین و در حال معاشقه با رفیقه‌تون...
-اعتراض دارم. این‌ها ربطی به دادگاه...
-بله، من خونه‌ی سارا بودم.
دادگاه باز شلوغ شد. وکیل، کلافه روی سندلی‌اش ولو شد.
-بعد چه کردید؟
-بعد هم‌اون‌جا خوابیدم.
-چه خوابی دیدید؟
-اعتراض دارم...
-خوابِ زن دیدم.
صدای گریه‌ی هم‌سرِ هروس از ردیف سوم بلند شد. دادستان چشمانش برق زد:
-دقت کنید! بعد از یک معاشقه‌ی طولانی، بعد از این‌که متهم، هوس درون‌اش فروکش کرده، بعد از آن، باز هم خواب زن دیده. ببینید این مرد شهوت‌پرست... ببینید این مرد خیانت‌کار...
-بالاخره اون متهمه که آدم کشته یا با معشوقه‌ش خوابیده؟
قاضی با چکش روی میز کوبید. دادستان ادامه داد:
-و بعد چرا این رو هم نمی‌گید که معشوقه‌تون، هم‌سرِ سابق دامون است که شما اون شب با بی‌رحمی کشتیدش.
دادگاه باز شلوغ شد. دادستان، سارا را به جای‌گاه شهود خواند. سارا با ناز و ادای غیرطبیعی به جای‌گاه آمد. یک دامن تنگٍ بسیار کوتاه پوشیده بود و پاهایش بدون جوراب بودند. چند جوان از ردیف‌های عقب، سوت زدند. قاضی، عینک‌اش را روی بینی جابه‌جا کرد. دادستان:
-آیا هروس از خونه‌تون بیرون رفت و دوباره برگشت؟
-بله.
-کی برگشت؟
-بک دقیقه بعد... رفته بود از تو ماشین، کاندوم بیاره.
هم‌سرِ هروس بعد از جیغی، غش کرد. دادستان با رنگ پریده گفت:
-به جز اون چی؟ خانومِ...
-بله یک‌بار دیگه رفت.
دادستان رنگش را بازیافت:
-چرا رفت؟
-رفت به هم‌سایه بگه سگش رو ساکت کنه، چون مدام واق‌واق می‌کرد و مزاحمِ کارمون بود.
-آیا تونست ساکتش کنه؟
-خفه‌ش کرد.
-هم‌سایه رو؟
-خیر، سگ رو.
-اعتراض...
قاضی با چکش روی میز کوبید و ادامه‌ی دادرسی را به وکیل سپرد. وکیل:
-سارا خانم، آیا ممکنه هم‌سر سابقون، خودکشی کرده باشه؟
-بله.
-از چه بابت می‌گید بله؟
-از این بابت که اون عاشق من بود. من بودم که ازش طلاق گرفتم و اون می‌دونست که من با هروس رابطه دارم.
دادستان: آیا کسی باور می‌کنه که یک مرد، وسط خیابون رو برای خودکشی انتخاب کنه؟ اونم لختٍ مادرزاد؟
وکیل: ثابت شده که دامون لحظه‌ی مرگ، تحت تأثیر مخدر بوده و لخت هم نبوده، مایو تنش بوده.
قاضی با چکش چندبار روی میز کوبید و اعلام کرد ادامه‌ی دادرسی می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی دادگاه...

------------------------------------------------------------------------------------------------------
نسخه‌ی کامل و انگلیسیِ این داستان که “من” نوشتم‌ش با نام: “Tell me sara, where were you last night?” منتخب داستانِ ماهِ کلوپ داستان‌نویسی Haunted house در کشور یونان شده است.

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/۱/۱٠ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()

سیزده‌ساله‌ام. مادرم، من را گذاشته خانه‌ی پدربزرگ؛ تابستان است. جز خاله‌ام، کسی خانه نیست. می‌آوردم در اتاق، یک بالش به من می‌دهد؛ مهربان شده است. می‌گوید:
-از صبح بازی کردی. خیلی خسته‌شدی، حالا بخواب.
هیچ زنی، زیباتر از او در دنیا وجود ندارد. هرشب بهانه می‌گیرم که باید پهلوی او بخوابم. دروغ است؛ نمی‌خوابم؛ تا صبح به لب‌های نیمه‌بازش نگاه می‌کنم و به صدای آرام نفس‌کشیدنش گوش می‌دهم. یادم می‌آید یک‌بار او به خواب رفته بود و من دست‌م را زده بودم زیر چانه، نشسته بودم کنارش و می‌دیدم که لب‌های او خشکٍ خشک شده‌اند. حس کردم باید سخت تشنه باشد. دستمال‌کاغذی را فرو بردم در آب. با احتیاط و آرام، تا نزدیکی لب‌هایش آوردم و در حالی که دست‌م می‌لرزید، دستمال‌کاغذیِ خیس را کشیدم روی......... نکشیدم؛ ترسِ بیدارشدنش، من را متوقف کرد. اگر این‌طور می‌شد، بسترش را برای شب‌های بعد از دست می‌دادم...

----------------------------------------------------------------------------------------------------
این نوشته، پاره‌ای از داستانِ بلند “سنگٍ سرد” است که یک‌سال پیش شروع کرده‌ام و هنوز...

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/۱/٤ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()

سه‌شنبه/ شب: پدر با نعره‌ای در پیش‌گاه خانه گفت: مرگ بر بلشویک‌ها!. نفهمیدم یعنی چی.
چهارشنبه/ صبح: امروز برف زیادی بارید. معلم پیانو نیامد. من حسابی بازی کردم.
پنج‌شنبه/ بعدازظهر: یک‌نفر ریشو، مهمان مادرم است. کنج‌کاوم موضوع صحبتشان را بدانم. کلماتی که می‌شنوم بی‌معنی‌اند: انقلاب. کمونیسم. اقتصاد. از خانم لیوادا درباره‌ی این‌ها سئوال می‌کنم. جواب می‌دهد که بهتر است به جای گوش ایستادن، درس ریاضی‌ام را بهتر کنم وگرنه به مادرم گزارش می‌دهد.
جمعه/ ظهر: خواهرم بی‌مقدمه سرمیز نهار، شروع به گریه‌کردن می‌کند. پدر از غذا خوردن دست می‌کشد. یکی از خدمت‌کارها، خواهرم را به اتاقش می‌برد. مادر به من اشاره می‌کند که غذایم را بخورم.
شنبه: امروز روز حمام است. خدمت‌کار حمامم می‌کند. زن پیری است. از بوی صابون بدم می‌آید. دلم می‌خواهد وقتی بدنم لیز می‌شود، با خودم بازی کنم ولی او تا آخرین لحظه‌ی حمام، پهلویم است. کٍی می‌میرد؟
یک‌شنبه: من را به مهمانی نبردند. اجازه دارم تا شب بازی کنم؛ اما نمی‌خواهم.
دوشنبه/ صبح: نامه‌ای آمده با این امضاء: “قفقازهای آزاد”. خطاب به پدرم است. نوشته‌اند که او حکم دارزدن یک قفقاز را صادر کرده و این‌که دیر یا زود باید برود و گورش را گم کند. در خانه جهنمی برپاست. من می‌ترسم. خواهرم در آغوشم می‌گیرد.
سه‌شنبه/ ظهر: سرانجام پسر خانواده‌ی گانوفسکی را دیدم. می‌گویند با خواهرم سر و سری دارد. از نگاه‌هایش که چیزی نفهمیدم. نظامی است.
چهارشنبه/ شب: صدای گلوله‌ای همه را از خواب بیدار می‌کند. دوان دوان پایین می‌آیم، از کتفٍ پدرم خون جاری‌ست. طرف را گرفته‌اند؛ نتوانسته فرار کند، یا نخواسته. جوانکی‌ست که به زحمت بیست سالش می‌شود. کف سالن افتاده. رنگش پریده. تندتند نفس می‌زند. مدام به یک‌یک ما نگاه می‌کند. بیش‌تر از همه به پدرم. همه دورش حلقه زده‌ایم. پدرم کلتش را می‌آورد و نوک اسلحه را می‌گذارد روی پیشانیِ جوانک. خشکم زده. مادرم جیغ می‌کشد. پدرم با فریادی به من، خواهرم و مادرم می‌گوید که برویم به اتاق‌هایمان. یکی از خدمت‌کارها می‌خواهد من را ببرد بالا. از دست‌ش فرار می‌کنم. پیش‌کار به پدرم می‌گوید: نکنید آقا!. نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد به آن جوان دست بزنم. خدمت‌کار من را بغل می‌کند و می‌برد بالا. در را رویم قفل می‌کند. گوشم را می‌چسبانم به در. صدای گلوله‌ای می‌آید. یعنی چه شد؟
پنج‌شنبه/ عصر: عمه‌ام، میهمان ماست. پلیور زردی برایم آورده. وقتی می‌پوشم آستین‌هایش تا زانوهایم می‌رسند. ده سال دیگر به دردم خواهد خورد.
جمعه: با دخترعمه‌ام در باغ آدم برفی می‌سازیم. چندسالی از من بزرگ‌تر است. باهاش شوخی می‌کنم و خرده‌ای برف را در یقه‌ی لباس‌ش می‌ریزم. دنبالم می‌کند. من فرار می‌کنم. زیر پایم خالی می‌شود و می‌خورم زمین. می‌افتد رویم... به‌نظرم هم‌آن مزه‌ی برف را می‌دهد. شب برایم تعریف می‌کند که یواشکی از لای در دیده که پدر و مادرش این کار را می‌کنند. فکر می‌کنم آن‌ها به این‌کار مجبورند.
شنبه: پدرم را کشتند. مادر اشک می‌ریزد. خاک‌سپاری مراسم عجیبی است. لای دست و پا گم می‌شوم. پسر خانواده‌ی گانوفسکی، لحظه‌ای از خواهرم جدا نمی‌شود. نمی‌دانم چرا همه به من می‌گویند بی‌چاره؟
یک‌شنبه: خدمت‌کارِ پیرمان می‌میرد. تنها یک‌روز بعد از مرگ پدر. خیلی خوش‌حالم؛ از این به بعد تنها حمام می‌کنم.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۱/۱٢/٢٤ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
قالب وبلاگ