اسکات فیتز جرالد
برگردان از مسعود رستاوند
هنگام غروب در رشته کوههای کنتاکی، تپههای وحشی از هر طرف سر برافراشته و با شیب تند به دنبال هم بالا و پایین می کشیدند.
پایین رشته کوه، جمینا تنتروم با دستگاه تقطیر خانوادهگی ویسکی به عمل میآورد.
او یک دختر نمونهی کوهستان بود.
پاهای برهنه، دستهای بزرگ و قوی که تا زیر زانو آویزان بودند، و چهرهای که زیبایی و طراوتش را کار سخت به یغما برده بود. اگرچه شانزده سال بیشتر نداشت، در دوازده سال گذشته با عمل آوردن ویسکی کوهستان از پاپی و ماپی اش نگهداری کرده بود. گهگاهی از کار باز میایستاد، یک ملاقه مشروب روح افزا بیرون میکشید، بعد با نیروی تازه کارش را ادامه می داد.
کارش این بود که گندم سیاه را توی خمره بریزد، با پا بکوبد و بیست دقیقه بعد محصول نهایی آماده میشد.
داشت یک ملاقهی دیگر بیرون می آورد که ناگهان صدایی شنید. از خمره سر بیرون آورد و بالا را نگاه کرد. صدا گفت:
- سلام
سر و کلهی مردی پیدا شد که پوتینهای شکار تا زیر گردنش کشیده بود:
- می تونی راه کلبه ی تنترومها رو نشونم بدی ؟
جمینا تنتروم بر و بر نگاهش کرد:
- تو از اوجه از او پایین اومودی؟
و به پایین تپه، جایی که شهرنشین لوییزویل قرار داشت اشاره کرد. هیچوقت آنطرفها نرفته بود، ولی روزی روزگاری، پیش از آنکه به دنیا بیاید، پدر پدربزرگش گور تنتروم به قصد کمپانی دو ژنرال به شهر رفته و هرگز باز نگشته بود. این شد که تنتروم ها نسل به نسل یاد گرفتند از تمدن بترسند.
مرد مات و مجذوب جیرینگ جیرینگ خندید، از آن خندههای کالیفرنیایی. یک چیزی در طنین خندهی مرد قلب جمینا را لرزاند. یک ملاقهی دیگر ویسکی برای خودش ریخت.
- دختر کوچولو ، اقای تنتروم کجاست ؟
این را مرد طوری پرسید که خالی از مهربانی نبود. جمینا یک پا را بلند کرد و انگشت بزرگ شصتش را به سمت جنگل گرفت :
" اوجه تو کلبه ، پشت او صنوبرا ، تنتروم پیره بابوی منه ."
مرد شهری تشکر کرد و با گامهای بلند سرازیر شد. او سر شار از جوانی، و چالاک بود. سوت میزد و آواز میخواند و روی دست راه میرفت و پشتک میزد و از هوای تازه و پاک کوهستان نفس میکشید.
هوای دور و بر دستگاه تقطیر شده بود مثل شراب.
جمینا تنتروم، مبهوت و مدهوش تماشا کرد. تا آن روز هیچکس مانند او به زندگیاش وارد نشده بود.
نشست روی علفها و انگشتهای پایش را دانه دانه شمرد. یازده تا شمرد. او ریاضی را در مدرسهی کوهستان آموخته بود.
ده سال پیش یک خانم شهری، مدرسهای در کوهستان دایر کرد. جمینا پول نداشت، ولی هزینهاش را با ویسکی پرداخت. هر روز صبح یک سطل با خودش میآورد و روی میز دوشیزه لافارگ می گذاشت . دوشیزه لافارگ پس از یک سال تدریس از بیماری جنون الکل مرد. درنتیجه تحصیلات جمینا متوقف شد.
آنسوی نهر دستگاه تقطیر دیگری بر پا بود، متعلق به دالدرومها. خاندان دالدروم و تنتروم هیچ برو بیایی با هم نداشتند.
از هم متنفر بودند.
پنجاه سال قبل جیم دالدروم پیر و جیم تنتروم پیر موقع بازی ورق با هم گلاویز شدند. جیم دالدروم شاه قلب را پرت کرد توی صورت جیم تتدروم، تنتروم پیر از کوره در رفت و با نه خشت حساب دالدروم را رسید. بقیه دالدروم ها و تنترومها هم به کارزار پیوستند و کارتهای بازی در کلبه به پرواز درآمد. هارستروم دالدروم، یکی از جوانترینها ، کف کلبه دراز کشیده و از درد به خودش میپیچید چون آس قلب را توی حلقش چپانده بودند. جیم تنتروم ایستاده کنار در کلبه، در حالی که صورتش از کینهای شیطانی برافروخته بود دسته دسته ورقها پرت میکرد. ماپی تنتروم پیر روی میز پرید و از دالدروم ها با ویسکی خیس و گرم پذیرایی کرد. هک دلدروم پیر که سرانجام توانسته بود از معرکه بگریزد همانطور که به طرف بیرون کلبه عقبنشینی میکرد با کیسهی توتون چپ و راست می زد و باقیماندهی خاندان خودش را از زیر دست و پا جمع میکرد. بعد سوار قاطرهایشان شدند و چهار نعل به خانه تاختند.
آن شب مرد پیر دالدروم، و پسرانش، پس از آن که پیمان خونخواهی بستند، برگشتند و چند ضربهی جانانه به پنجره تنتروم زدند، بعد یک میخ توی زنگ در فرو کردند، و به سرعت عقب کشیدند.
یک هفته بعد تنترومها توی دستگاه تقطیر دالدرومها روغن جگر ماهی ریختند، و به این ترتیب دشمنی آنها از سالی به سال دیگر کشیده شد. ابتدا خاندان یکی از روی زمین محو شد و بعد خاندان آن یکی.
هر روز جمینا در سمت نهر خودش، و باسکو دالدروم سمت نهر خودش با دستگاه تقطیر کار میکردند.
گهگاهی از روی کینهی خودکار موروثی، دو طرف متخاصم با ویسکی به جان هم میافتادند و جمینا وقتی بر میگشت خانه به اندازهی یک پرس غذای استاندارد رستورانهای فرانسوی بو میداد.
اما حالا جمینا فکریتر از آن بود که به آنسوی نهر نگاهی بیاندازد.
غریبه چقدر شگفتانگیز بود و چه لباس عجیبی پوشیده بود! از روی سادهدلی هیچوقت فکر نمیکرد آدم شهری متمدن هم وجود داشته باشد. باورهای او دربارهی شهر، در حد و حدود مردم سادهی کوهستان بود.
برگشت تا به کلبه برود. همینکه برگشت چیزی به گردنش چسبید، یک تکه اسفنج، خیسانده در ویسکی، که باسکو داندروم از آن سوی نهر پرتاب کرده بود.
با صدای بسیار بم مخصوص خودش فریاد زد:
-آهای سلام باسکو دالدروم.
-خدا نصفت کنه جمینا تنتروم.
غریبه داشت با پدرش حرف میزد. در زمین تنتروم طلا پیدا شده بود و غریبه، ادگار ادیسون، میخواست زمین را مفتی مفتی، به چند پول سیاه از چنگ او در بیاورد. داشت برآورد می کرد چند پول سیاه.
جمینا غریبه را سیاحت کرد. معرکه بود. وقتی حرف می زد لبهایش میجنبید. روی اجاق نشست به تماشا.
ناگهان صدای جیغ ترسناکی بلند شد. تنترومها به سمت پنجره یورش بردند. دالدرومها یابوهایشان را به درختان بسته و خودشان پشت بتهها و گلها پنهان شده بودند. بهزودی رگباری از سنگ و آجر به سمت پنجرهها باریدن گرفت و ساکنین کلبه سرشان را دزدیدند. جمینا جیغ کشید :
-پدر ، پدر !
پدر تیر و کمان کشی را از قلاب روی دیوار برداشت و با عشق و علاقه روی نوار لاستیکی آن دست کشید. ماپی پیر به سمت یک سوراخ خیز برداشت.
غریبه به هوش آمد که اوضاع قمر در عقرب است. خشمگین از دالدرومها، اول میخواست از دودکش بالا بخزد و جانش را در ببرد. بعد به فکرش رسید که ممکن است دری چیزی زیر تختخواب باشد، اما جمینا گفت که آن زیر چیزی نیست. دنبال راه فرار زیر تختخوابها و نیمکتها را گشت، ولی هر بار جمینا او را بیرون میکشید و خاطر نشان میکرد که آنجا هیچ دری نیست. در حالیکه از خشم برافروخته بود به در کلبه کوبید و سر دالدرومها فریاد کشید. اما آنها به جای اینکه جواب بدهند، رگبار آجر و سنگ بر پنجره را ادامه دادند. پاپی تنتروم پیر میدانست همینکه بتوانند خودشان را به یک روزنه برسانند باران سنگ به درون کلبه میبارد و جنگ تمام است .
هک دالدروم پیر، در حالیکه کف به زبان آورده بود و چپ و راست روی زمین تف میانداخت رهبری حمله را به عهده داشت. این وسط پرتابههای وحشتناک تیرکمان پاپی تونتروم بیحاصل نبودند. یک شلیک عالی یکی از دالدرومها را از پا در آورد، و دیگری را وادشت که یکسره از ته دل فریادهای دردناکی بکشد.
قدم به قدم به کلبه نزدیک شدند. غریبه به سمت جمینا داد زد :" باید فرار کنیم، من خودمو قربانی میکنم و تو رو از اینجا میبرم بیرون ."
پاپی تونتروم با صورتی چرک و سیاه داد زد :" نه ، نه هماینجا میمانی و میجنگی. من جمینا رو میبرم بیرون. من ماپی رو میبرم بیرون. من خودش رو هم میبرم بیرون."
مرد شهری که رنگش پریده بود و از خشم میلرزید، به سمت هام تنتروم برگشت که کنار در ایستاده بود و سوراخ پشت سوراخ به طرف دالدرومهای پیش رونده شلیک می کرد.
- ما رو پوشش می دی؟
هام گفت که او هم تنترومهایی دارد که نجاتشان بدهد، اما خودش میماند تا برای پوشش دادن به بقیه به غریبه کمک کند، به شرط اینکه غریبه راهی برای اینکار پیدا کند.
چیزی نگذشت که دود از سقف و کف کلبه بیرون زد. شم دالدروم به درون کلبه راه پیدا کرد و با جافت تنتروم که از یک سوراخی آویزان بود گلاویز شد. شعلههای آتش الکلی از همه طرف الو گرفت.
ویسکی توی وان حمام هم آتش گرفت و دیوارها شروع کردند به فرو ریختن.
جمینا و مرد شهری به هم نگاه کردند. مرد آهسته گفت : " جمینا "
جمینا جواب داد: " غریبه "
- ما با هم میمیریم. اگه زنده موندیم تو رو با خودم میبرم شهر و باهات عروسی میکنم. با مشروبی که تو میسازی حتم دارم موفق میشی.
جمینا او را برای لحظهای در آغوش کشید و در همآن حال انگشتهای پا را به نرمی پیش خودش شمرد. دود، غلیظ تر شد. پای چپش آتش گرفته بود. شد یک چراغ الکلی انسانی.
لبهایشان را روی هم گذاشتند و طولانی بوسیدند، بعد دیوار روی این دو ریخت و آنها را از صحنهی روزگار محو کرد:
-با هم یکی شدیم.
وقتی دالدرومها به درون حلقهی آتش راه پیدا کردند، آنها را مرده یافتند، درحالیکه بازوهایشان همدیگر را در بر گرفته بود. دالدروم پیر برآشفت.
کلاه از سر برگرفت .
آن را از ویسکی لبریز کرد و نوشید.
به آرامی گفت :
-اونا مردن. اونا واسه خاطر هم مردن، جنگ دیگه تمومه، نباس از هم جداشون کنیم.
پس جمینا و غریبه را به رودخانه انداختند. دو جهش آب که با افتادن دو جسد به درون رود برخاست با هم یکی شدند.
----------------------------------------------------------------------------------------- * این داستان را دوست خوبم مسعود رستاوند از سایت ShortStoryArchive انتخاب و برگردان کرده. * JEMINA, THE MOUNTAIN GIRL by: F. Scott Fitzgerald (1896-1940)لینک منبع اصلی:[+] *داستانگو برای نخستینبار این داستان را برای فارسی زبانان منتشر میکند.
اینجا با من
مدت بسیار و بسیاریست که به آینه نگاه نکردهام
فکر میکنم کور بودم
ولی حالا افکارم روشنتر شده
حالا دیگر چیزهای رفته از تو، دوباره باز نخواهند گشت
حالا دقیقهای نیست که مثل یک ساعت نگذرد
تو مثل پارهای از من هستی
اما من رانده شدهام.
خب، من دیگر آن دختر سابق نیستم
که تو میشناختیش
امیدوارم بودم حرفهایی را که هرگز نگفتهام، نشانت میدادم
میدانم که تو رفتهای
و من مثل یک بچهی کوچولو اینجا میمیرم، و حالا دارم احساسش میکنم
تو اویی که بهش نیاز دارم
و میدانم که مثل یک بچه گریه خواهم کرد
فقط برای اینکه تو هماین الان برگردی
برگردی اینجا با من
اینجا با من
میدانی که آن سکوت، گوشخراش است وقتی همهی شنوایی تو قلبت باشد
و من بدجور میخواستم که قوی و حقیقی باشم
اما ترسیدم و همه چیز را پشت سر رها کردم
میدانم که تو رفتهای
و من مثل یک بچهی کوچولو اینجا میمیرم، و حالا دارم احساسش میکنم
تو اویی که بهش نیاز دارم
و میدانم که مثل یک بچه گریه خواهم کرد
فقط برای اینکه تو هماین الان برگردی
برگردی اینجا با من
اینجا با من
خواهش میکنم
و میخواهم که پیشم بازگردی
لطفن
هرگز آن نگاه فرازمند را فراموش نمیکنم
صورتت
چهطور برگشت و ترک کرد،
بدون نشانی؟
می فهمم که تو کاری را کردی که باید میکردی
و ازت متشکرم
میدانم که تو رفتهای
و من مثل یک بچهی کوچولو اینجا میمیرم، و حالا دارم احساسش میکنم
تو اویی که بهش نیاز دارم
و میدانم که مثل یک بچه گریه خواهم کرد
فقط برای اینکه تو هماین الان برگردی
برگردی اینجا با من
اینجا با من

Here with me
Its been a long, long time since I looked into the mirror
I guess that I was blind
Now my reflections getting clearer
Now that youre gone things will never be the same again
Theres not a minute that goes by every hour of every day
Youre such a part of me
But I just pulled away
Well, Im not the same girl
You used to know
I wish I said the words I never showed
I know you had to go away
I died just a little, and I feel it now
Youre the one I need
I believe that I would cry just a little
Just to have you back now
Here with me
Here with me
You know that silence is loud when all you hear is your heart
And I wanted so badly just to be a part of something strong and true
But I was scared and left it all behind
I know you had to go away
I died just a little, and I feel it now
Youre the one I need
I believe that I would cry just a little
Just to have you back now
Here with me
Here with me
And Im asking
And Im wanting you to come back to me
Please?
I never will forget that look upon
Your face
How you turned away and left
Without a trace
But I understand that you did what you had to do
And I thank you
I know you had to go away
I died just a little, and I feel it now
Youre the one I need
I believe that I would cry just a little
Just to have you back now
Here with me
Here with me
-----------------------------------
+ Michell Branch
+The Spirit Room (2001)
(Lyrics By Michelle Branch, John Shanks)
©2001 I'm With The Band Music Publishing Company / Line One Publishing (ASCAP) / EMI Virgin Music, Inc.
+ از این ترانه خوشم میآید. میخواهم شروع کنم هر ترانهی انگلیسی که دوست دارم را اینجا برگردان کنم. از اینکه صفحهام سال به سال به روز نشود خیلی بهتر است. این چه محدودیتهای مسخرهایست که برای این صفحه درست کردهام که نمیتوانم بهروزش کنم؟
استو هالینگ: داشتم به در قند هندوانه نگاه میکردم و دیدم که کتاب در سیزدهم می 1964 در خانهای در بولیناس شروع شده (و به ژوان کیگر تقدیم شده). شما آن موقع خیلی جوان بودید. اولین خاطراتی که از بولیناس دارید چیست؟
ایانت براتیگان: احتمالن همآن سالها بوده؛ 1964. وقتی که جهارسالم بوده. پدرم مرد قد بلند و فقیری بود. بنابراین ما خیلی جاها پیاده میرفتیم و من انگشت شستش رو با دستم میگرفتم تا اون بتونه من رو همراه خودش بکشونه. ما میبایست پیاده تا پایین شهر تا مسا (Mesa) میرفتیم که برای من راه خیلی زیادی بود. بنابراین اون و دوستدخترش یک عصای بلند گرفتن و من دودستی ازش آویزون میشدم درحالیکه اونها من رو روی زمین میکشیدن.
استو: خیلیها فکر میکنند بولیناس به عنوان نمونهای از دهکده در کتاب در قند هندوانه به کار رفته. آیا او هیچوقت اشارهای به این کرد؟
ایانت: هوممم، من هیچوقت نشنیدم. ممکنه. اما میتونه بیگسور هم باشه. بنابرین تردید دارم که بگم...
استو: پس شما بعد از آنموقع مرتب اینجا بودهاید؟
ایانت: داسس یه خونه اینجا داشت، و من باید با پدر و یکی از دوستدخترهاش آنجا میرفتم. پدرم هیچوقت رانندهگی نمیکرد. ما احتمالن قبل از سال 1971 که اونجا خونهای خرید تو بولیناس بودیم. از آنموقع به بعد من آخر هفتهها اونجا میرم. تعطیلت بهار و مثل این.
استو: این همآن خانهایست که تراس داشت؟
ایانت: بله، و من هم واقعن دوستش داشتم. خونهی پر رفت و آمدی برای یه دختر یازدهساله بود. اما من دوستش داشتم. دست کم موقع روز. ولی شبها خیلی نه.
استو: شما دربارهی وضع آمد و شد خانه در کتابتان نوشتهاید، اما من شنیدم که دیگران میگویند پدرتون و دیگران آنجا مینشستند، مست میکردند و شوخی میساختن و این برای شما یک احساس جدی و واقعی بوده...
ایانت: آه بله. بعضی از این جمعشدنها فقط قصه ساختن بود. سهداستان، بسیاری از پیچ و خمهای داستانی، همه آنجا ساخته شدند. اما من یکبار آنجا از ژانویه تا ژوئن 1979 تنهایی زندهگی کردم و خیلی خوب بود. پدرم هم فکر میکرد آنجا شلوغ بود. اما نه در وضعیت بدش. میگفت یک چیزی مثل خودکشی اونجاست. او یکی از علاقهمندان به افسردهگی بوده. ولی حالا اونجا خیلی فرق کرده و مردم سرحالی اونجا زندهگی میکننن و همهچی روبهراهه. من احساسی دارم مثل اینکه اون خونه تونسته اونجا رو تجدید اسکان کنه.
استو: و پدرتون مدت زیادی رو در موناتانا اقامت کردهن درسته؟
ایانت: بله، و فکرمیکنم مدت زیادی رو هم در ژاپن. من در کالج مارین بودم. بسیار دوستداشتنی بود، چونکه اولینبار بود که یادم میآد ما اتاقهای زیادی برای زندهگیکردن داشتیم. پدرم همیشه در آپارتمان و در شهر زندهگی میکرد که خیلی خیلی کوچیک و مختص یک نویسنده بود. بدون هیچ اتاقی برای کسی یا چیزی، نه حتا جایی برای یه دوستدختر. وقتی که به بولیناس رفت، یکدفعه من صاحب اتاق خواب شدم و خیلی خوشحال بودم. یه خونهءی قدیمی بود که کسایی که قبلن اونجا زندهگی میکردن، کلی اثاثیه، مجلههای قدیمی دهههای سی و چهل رو جا گذاشته بودن و من عاشق خوندن اونها و کشف هرقسمت خونه بودم. پدرم دوستان زیادی داشت و کلی پختن و خوردن تو آشپزخانهی قدیمی و من توی حیاط تنیس بازی میگردم و به ساحل میرفتم و پیادهروی میکردم. هیچکس رو نمیشناختم اما کلی سرگرمی داشتم. اونجا خیلی قشنگه. اما من نمیدونم شما بخواید اینرو اینجا بنویسید و آدمهای زیادی رو اونجا جمع کنید.
استو: خوانندهگان ما تمایل دارند که اینها رو بدونند، پس هیچ مشکلی نیست.
ایانت: ساحلی به اسم ایفی رو یادم میآد که اونجا همیشه آشغالهایی رو میفروختن و یه آدم هپاتیتی رو هم یادمه که اونجا مرد. یادمه که برای مسابقهی طنابکشی چهارم ژولای اونجا بودم. این سفر عجیبی برای رسیدن به اونجا بود. اما فکر میکنم بهخاطر اون احساس امنیتی که میکردم مشکلی برام نبود. وقتی که برگشتم و از کالج مارین دور بودم، از اینکه مفتسوارها رو حتا شبها سوار کنم، ترسی نداشتم. مثل یه زن حامله و خریدهای خواروبارش، که حتا تا وقتیکه نشست توی ماشین صورتش رو ندیدم و نگرانیش بابت بستنیش که داشت قبل از اینکه به خونه برسه آب میشد. یکبار هم یادمه که ماشینم خراب شد و یه ماشین پر از پسر من رو سوار کردن و من نمیدونستم که باید سوار بشم یا نه. ولی اونها من رو تا بولیناس رسوندهن.
استو: حالا یک ون زیبا مردم رو تا بالای تپه میبره. من یکجور حس کنایهآمیز موقع گفتن شما از احساس امنیتتان در آن زمان احساس میکنم چون هنوز هم نگرانیهای زیادی دربارهی مستها، خیابانگردهای متجاوز و پایینشهرنشینها وجود داره و حتمن این نگرانی در آنزمان بسیار بیشتر از حالا بوده.
ایانت: بله یادم میآد که مشاورهای اعتیادی در دههی هشتاد به بولیناس اومدن به نام مثلث برمودا. اما همهی وقتی که اونجا بودم، هرگز احساس ناامنی نکردم. هیچکس هم اذیتم نکرد. بهعلاوه اینکه احساس میکردی خیابانگردها واقعن جایی برای خوابیدن دارن، بنابراین بهنظر میآد که سختتر از سانفرانسیسکو یا جای دیگهای نبوده.
استو: تعداد زیادی از آنها جایی برای خواب داشتند.
ایانت: بله. بولیناس همیشه هردوحالت بیحالی و عصبیبودن رو داشته. بهنظر میآد بهجای اینکه خیابان گردها شیوهی زندهگیشون رو عوض کنن، ما باید شیوهی زندهگیمون رو عوض کنیم.
استو: داستان دیگری از زمانی که با پدرتان بودهاید، دارید؟
اینت: تعداد زیادی از خاطراتم دربارهی موقع خوابیدن من، وقت مهمونیهای اونها با شوخیهای بامزه و مشروب خوردنهای زیادشون هست. پدرم ارتباط عجیبی با موسیقی داشت اما هیچوقت یک مجموعهی بزرگ جمع نکرد و من فکر میکنم فقط یک استریو وقتی که به بولیناس رفت، خرید. یه آدمی به نام رابرت کریلی یادم میآد که همیشه به یه گروه آدم میاومد و اونها اوقات خوشی رو با ضبط استریو میگذروندن. یهبار از خواب بیدار شدم و دیدم که دستگاه استریو روی زمین افتاده و شکسته. ظاهرن پدرم که خیلی مست بوده، به اینکه یه آهنگ خاص در تمام طول شب پخش بشه اصرار کرده تا اینکه کریلی آخرسر دیوونه شده و دستگاه رو برداشته و کوبونده زمین.
استو: یادتون میآد چه آهنگی بود؟ شاید کریلی حق داشته.
ایانت: مطمئن نیستم. فکر میکنم که یه آهنگ از جوآن بائز بوده. ما هم اون دور و بر برای خودمون میشستیم و از اولین تلویزیونی که خریده بودیم، بیسبال تماشا میکردیم. یه تلویزیون قدیمی بزرگ و سیاه و سفید.
استو: دختر چنین مرد مشهوری بودن، احساس غریبی است؟
ایانت: نه واقعن. پدرم ویژهگیهای منفی زیادی هم داشت. اون خودش رو هیپی به حساب نمیآورد و من رو هم هماینطوری بزرگ کرد. حالا دختر من هم داره هماینجوری بزرگ میشه. اون راه خودش رو میرفت و نه به خرید رسیدن و وسایل جمعکردن و اینچیزها. به خاطر هماین بولیناس برای من خیلی جالب بوده.
استو: به کتاب خاصی از بین آثارش علاقهمندید؟
ایانت: این سئوال خیلی سختیه. شما چهطور؟
استو: هوممم. از این میترسیدم که اینو ازم بپرسید. احتمالن داستانهای کوتاهی که در کتاب انتقام چمن هست. من هنوز عاشق ژنرال متفقین اهل بیگ سور هستم. اون مثل یک داستان تاریخی بود. و از کارهای بعدی او، کار آخرش، پس باد در این راه نخواهد وزیزد، شگفتانگیز است، با اینکه این کتاب اثری تاریک و سیاه هست.
ایانت: آخرین باری که اونو دیدم، شبیه ساعت چهار است، یک نوشیدنی میخواهم بود. هرگز اونطوری ندیده بودمش. به هر حال برای مدت زیادی انتقام چمن برگزیدهی من هم بوده. اما حالا برای رویای بابیلون و در افتادن سامبورو بسیار مشتاقترم. من میخواهم دوباره در قند هندوانه را بخوانم.
استو: آیا دوباره برای دیدن اینجا برمیگردید؟
اینانت: برام بسیار سخت هست. خاطرات زیادی رو اینجا دارم. به اون خونه رفتن حتا سختتر هم هست. اما اینکه حالا مردم زیادی اونجا زندهگی میکنن برام لذت بخشه.
استو: میدونید، بعضیها سعی کردند دهکده رو به خاطر مرگ پدرتون سرزنش کنند. بهخاطر فرهنگ، آب و هوا، خانه یا بعضی مردم.
ایانت: درسته. به هر حال اون در اینباره زیاد با مردم صحبت نکرده. اون برام علیه سرعت سخنرانی میکرد. میگفت هنرمندهای بااستعدادی رو دیده که به این طریق از بین رفتن. اون از تنباکو هم متنفر بود. یه شوخی بود که همیشه میکرد و میگفت که وقتی پیر شد، میره و تنباکو میجوه و میره کف خونهی سیگاریها تف میکنه. چیز جالب این بود که اون خیلی کم قانون رو زیر پا میذاشت. البته گاهی قوانین ماهیگیری رو رعایت نمیکرد، ولی بهجز این چیز دیگهای نبود. در ضمن از گه سگ هم متنفر بود.
استو: از گه سگ؟! پس حالا تو بولیناس این براش یه مشکل اساسی میشه. بهنظر میآد خاطرات شما از اون خیلی مثبت هست.
ایانت: هرکی که پدرمو میشناخته، میدونه که اون یکی از آدمهای موفق در راههای عاشقانه بوده. شما نمیرید که یه گدای کثیف با آشغال های تمیز بشید. اونطور که اون اینکارو کرد. بدون هیچ چشمداشت و انتظاری برای نویسندهی نامدار جهان شدن. من اخیرن درک کردم که بیشتر مردم فقط میخواهن انگشتان دست راستشون رو وادار به نوشتن کنن. اما اون تقریبن در همهی کتابهاش، تمام اجزای مهم کار رو در مدت کوتاهی نوشته، و این کافیه. اون دیگه نباید تبدیل به تراژدی بشه. اون زندهگی خودش رو کرد. فکر میکنم من بهش خیلی مدیونم.
استو: وقتی که بچه بودم، دوتا نویسندهی مورد علاقهم تولکین و براتیگان بودند. من تمام کتابهای تازهی پدر شما رو میخوندم. وقتی خیلی جوان بودم. تو کلاس مدرسه، حتا گاهی معلمها کتابهام رو توقیف میکردهن. بعد با جک کرواک، همینگوی، کسی و دیگران ادامه دادم. دستکم تا اندازهای به او بدهکارم.
ایانت: این جریان رو از خیلیهای دیگه شنیدهم. اون تاثیر عجیبی داشت. مثل فاکنر. اون کیلو کیلو از فاکنر میخوند... بعضیها بهم گفتهن کن کسی (Ken Kesey) یهبار چیزی گفته مثل: پانسد سال بعد ما همه خاک میشیم اما هرکی زنده هست براتیگان رو هنوز میخونه.
استو: ستایش بهجایی است. حرف دیگهای برامون دارید؟
ایانت: از شما بسیار متشکرم و هماینطور از ژوان کیگر و مردمی که اونو بهخاطر میآرن. او آنها را دوست خواهد داشت. بدیهیا که بولیناس در دل اون جا داره.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
*این گفتوگو از سایت Tikky Wikky انتخاب و ترجمه شده. [+]
*بازنشر این گفتوگو تنها با لینک دادن به آن مجاز است.
*این گفتوگو در سایت هنری اثر منتشر گشته. [+]

گفتوگو با دختر ولادمیر مایاکوفسکی
النا ولادمیرونا مایاکوفسکی، دختر ولادمیر ولادمیرویچ مایاکوفسکی مشهورترین شاعر فوتوریست روسی است. النا مایاکوفسکی در سال 1993 موجودیت خود را فاش کرد. تا آن زمان، زیر اسم حقوقی خود، پاتریشیا تامپسون زندهگی میکرد. او پروفسور فلسفه و مدرس دانشگاه لیمان در نیویورک است. وی مولف پانزده کتاب، به علاوهی کتاب "مایاکوفسکی" است که در منهتن منتشر شده؛ داستان النا، مادر و پدرش.
ماشا مِتِر.
ماشا متر: النا ولادمیرونا، ممکن است کمی بیشتر دربارهی تاریخچهی خانوادهگیتان بگویید؟
النا مایاکوفسکی: پدربزرگ من [پدرشوهر مادرش]، مرد بسیار ثروتمندی در روسیه بود. او و خانوادهش پس از انقلاب ناچار شدند بین ترک کشور یا کشتهشدن یکی را انتخاب کنند. مادرم برای خارجشدن از روسیه با مردی انگلیسی ساکن آمریکا ازدواج کرد. مرد انگلیسی عاشق مادرم بود. مادرم، جوان و زیبا، تحصیلکرده و جذاب بود. همهی زنان روسی جذابند. آن وقت شوهر مادرم روسیه را ترک کرد اما دیگر به او اجازهی بازگشت به آمریکا داده نشد. وقتی که من و مادرم در نیس بودیم، حدود سهسال داشتم و این تنها باری بود که مایاکوفسکی را دیدم. او خیلی زود به روسیه بازگشت و طولی نکشید که مرد. مادرم تا زمانی که زنده بود، عاشق مایاکوفسکی بود. این عشق بزرگ زندهگی او بود.
ماشا متر: چهطور کتاب مایاکوفسکی را در منهتن تمام کردید؟
النا مایاکوفسکی: مادرم احساس کرده بود که نمیخواهد هرگز از طریق وابستهگی و عشقش به پدرم، بهرهبردای و سرمایهاندوزی بکند. اما من فکر میکنم که داستان مادرم باید گفته شود. من به زنی در مسکو معرفی شدم که مادر و پدرم را باهم دیده بود و آنها را به یاد میآورد. او گفت: "کنار آنها، حضور سومی بود و آن عشق بود."
ماشا متر: عدهی زیادی در ابتدا نسبت به گفتههای شما مقاومت میکردند. فکر میکنید چرا اینطوری بوده؟
النا مایاکوفسکی: خب، دلدادهی همیشهگی او، لیلی یوریونا بریک، یک جذبهی معنوی برای او خلق کرد و من فکر نمیکنم که مردم آنجوری، او را خیلی خوب درک کنند. من فکر میکنم ظاهرسازی و داستانهای جعلی خیلی وقتها مردم را گمراه میکند. لیلی بریک PR خوبی بود و من فکر میکنم او افسانهی مایاکوفسکی را ترویج کرد و این واقعن راهی نبود که مردم او را بهخوبی بفهمند و فکر میکنم که مادرم او را خیلی خوب میشناخت. بعد از آشناییشان وقتی که در نیویورک بودند، هرروزشان را باهم میگذراندند. آنها رابطهی بسیار معنیداری با یکدیگر داشتند و پدرم وقتی دربارهی من حرف میزد، بسیار بااحتیاط میبود. او عکس من را در دفترش داشت و زمانی که مرد، لیلی بریک به دفترش آمد و آن عکس را برداشت. بدبختانه او مثل همسر یک منتقد ادبی عضو آژانس NKVD بود.
ماشا متر: آیا شما احساس میکنید که او مایاکوفسکی را در انحصار داشته؟
النا مایاکوفسکی: فکرمیکنم که او مطمنن از بخشی از اینها منفعت مادی میبرده. منظورم حق امتیاز و دارایی او است که لیلی سریع تر از مادربزرگ و خالههایم تصرف کرد. زندهگینامهای از مایاکوفسکی هست با بخشی به نام داچکا که دربارهی مالیاتهاییست که برسفارشهای لیلی بریک بسته شده. من اینطور فکر میکنم. در روسیه زنی را دیدم که ویراستار آن کتاب بود. او به من گفت که آن قسمت از کتاب برداشته شده. قسمتی که واکنش پدر من نسبت به اینکه توانایی نگهداری دخترش را نداشته. این لیلی بریک بود که پیش استالین رفته بود و استالین هم اظهار کرده بود که "مایاکوفسکی بزرگترین شاعر انقلاب است و بیاحترامی به نام او، توهین به اتحاد شوروی است." و همچین چرندیاتی. من فکر می کنم که مایاکوفسکی کشته شده، چون او یکی از نخستین مخالفین بوده و هنگامی که او از شیفتهگی رژیم بلشویک درآمد، دیگر نمیتوانست اجازهی زندهگی کردن داشته باشد. به این خاطر است که من فکرمیکنم اگر تحقیقات معاصر دربارهی مایاکوفسکی انجام گیرد، نتیجهی آن به کلی متفاوت از گذشتهها خواهد بود.
ماشا متر: هرگز لیلی بریک را ملاقات کردهاید؟
النا مایاکوفسکی: خیر. چون اگر او میتوانست موافق مرگ پدرم باشد. با من چهکار میخواست بکند؟ او وقتی که مطلع شد اتفاقاتی ممکن است برای مایاکوفسکی روی بدهد، کشور را ترک کرد. وقتی که مایاکوفسکی کشته شد او در روسیه نبود. پدرم کشته شده، شما میدانید. او مطمئنن مرنکب خودکشی بالای سر زنی نشده، آنچنان که مردم فکر میکنند. اما اینکه او چهطور مرده، هنوز مشکوک است. من فکرمیکنم لیلی بریک او را تسلیم دشمن کرد.
ماشا متر: به کسانی که میگویند شما قصد دارید تا چهرهی خودتان را برجسته کنید چه میگویید؟
النا مایاکوفسکی: میخواهم به آنها بگویم که من کاملن حق تصدی پروفسوری را با نام پروفسور تامپسون دارم. من پانزده کتابم را با هماین نام منتشر کردهام. من حتا به مردم چیزی دربارهی فرزند مایاکوفسکی بودن تا سال 1993 نگفتهام. هنگامی که یادبود سدسالهگی پدرم بود. من برای اثبات حقوقم بدون کمک او [مایاکوفسکی] بسیار موفق بودهام. اگر کسی این را به من بگوید تنها میتواند شاهد خشم من باشد.
ماشا متر: شما تنها یکبار آنهم وقتی که سهساله بودهاید مایاکوفسکی را دیدهاید. پس عشقورزی شما به او چهطوری است؟
النا مایاکوفسکی: او، من است. وقتی که "ابر شلوارپوش" را خواندم، او را کاملن درک کردم. یکبار متنی نوشتم به نام "ژنتیک و تفسیر"، به معنای فهمیدن مایاکوفسکی. چون من بهشکل ژنتیکی [غریزی] به او علاقهمندم. من نوشتههای او را مثل یک غریبه نخواندهام، بلکه آنها را مثل یک محرم خواندهام.
ماشا متر: مایلید خوانندهگانتون چهگونه همراهیتان کنند؟
النا مایاکوفسکی: خب، من دوست دارم آنها دختر شاعر را که ذاتن فیلسوف است، درک کنند. کسی که یک چیز مشترک با پدر دارد و آن استعاره است. ما ایدهها و ادراکمان را از طریق استعاره ادامه دادیم. مایاکوفسکی از طریق شعر و من سعی میکنم از طریق فلسفه. بنابراین فکر میکنم خیلی از پدرم متفاوت نیستم. اگر چیزی باشد که من را مثل او کند، این است که من ایمان قویای دارم و سعی میکنم مطابق آنها زندهگی کنم. از اینکه او عمر کوتاهی داشت، و موجب شد تا او را بهتر نشناسم، احساس اندوه بزرگی میکنم. اما شما میدانید، کارهای زیادی را در زندهگیم انجام دادهام که بیشباهت به کارهای او نبوده. اما من هرگز صاحب تاثیر مستقیم او نبودهام. به این خاطر است که به نوشتهام نام "ژنتیک و تفسیر" دادهام. چون فکر میکنم بعضیچیزها آنجا روی کروموزوم ایکس است. یکبار برای مطالعه به بارنارد رفتم. هنگامی که یِوشنکو آمده بود. پیش او رفتم و گفتم من دختر مایاکوفسکی هستم. او گفت [تقلید صدای روسی] "مدارکت کجاست؟" و من به او گفتم: [ابروهایش را بالا میاندازد] اینها مدارک من هستند.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
*این مصاحبه از مجلهی the birch انتخاب و ترجمه شده. [+]
*بازنشر این گفتوگو تنها با لینک دادن به آن مجاز است.
دلدادهگان مایاکوفسکی
نخستین دیدار موثر مایاکوفسکی با خانوادهی بریک در سال 1915 بعد از مراسم خاکسپاری پدر لیلی صورت گرفت. هنگامی که مایاکوفسکی شعر بلند ابر شلوارپوش را در خانهی پدر لیلی خواند و اوسیپ بریک (شوهر لیلی) دیوانهی این شعر شد، و از آن هنگام تا زمان مرگ، مایاکوفسکی با آنها در خانههای مختلف زندهگی کرد. داستان دلدادهگی مایاکوفسکی و لیلی بریک، یکی از نادرترین داستانهای عاشقیست. موافقین و مخالفین بر اینکه مایاکوفسکی تا آخرین روزهای عمر نیز لیلی بریک را عاشقانه دوست میداشت، همعقیدهاند. مایاکوفسکی و لیلی باوجود قهر و آشتیها و معشوقهبازیهایشان، هیچگاه از همدیگر جدا نشدند. شیوهای در رابطه که کمتر کسی آنرا دنبال میکند. آن سه، اوسیپ بریک، لیلی و مایاکوفسکی روزها به دنبال کار خود میرفتند و شبها در یک خانه دور هم جمع میشدند و این شکل زندهگی تا سال 1930 ادامه یافت.
اگر کسی بدون داشتن اطلاع کافی از شکل و نوع رابطهی مایاکوفسکی با لیلی بریک این مصاحبه را بخواند بیگمان به این تصور میرسد که لیلی بریک زنی سودجو و خائن است.
النا ولادیمیرووا، پروفسور در مطالعات فمینیستی دانشکدهی لیمن است. او حاصل دیدار کوتاه مایاکوفسکی از نیویورک است. مایاکوفسکی در ماه می (اردیبهشت) سال 1925 طی سفری که به پاریس، مکزیک و آمریکا داشت در نیویورک با زنی به نام اِلی جونز، آشنا شد. او تا آخر نوامبر (آبان) در نیویورک ماند و بعد به روسیه بازگشت. نتیجهی این آشنایی کوتاه، دختری بود که در تابستان سال بعد بهدنیا آمد.
مرد انگلیسیای که او را شوهر مادرش معرفی میکند جورج جونز است. او بهخاطر ازدواج با دختری روسی، نتوانست دیگر اجازهی ورود به آمریکا را بهدست بیاورد.
در جایی از مصاحبه، النا از لیلی بریک شکایت میکند که او همچون همسر یک منتقد، عضو آژانس NKVD است. باید گفت که اوسیپ بریک، شوهر رسمی لیلی، منتقد برجستهی ادبیات روسیه بوده. در جایی دیگر اشاره میکند که لیلی بریک پیش استالین رفته. در حالی که این درست نیست و آنزمان به این راحتی نمیشد استالین را ملاقات کرد. لیلی بریک به استالین نامه نوشت و از اینکه بعد از مرگ مایاکوفسکی به آثار او بیتوجهی میشود و هیچ ناشری کتابهای او را چاپ نمیکند، شکایت میکند. استالین هم به یزوف نامهای مینویسد و در آن از مایاکوفسکی به عنوان ارزشمندترین و بهترین شاعر عصر شوروی نام میبرد.
جایی که النا دربارهی اطمینانش به کشتهشدن مایاکوفسکی اشاره میکند، دلایلی که میآورد بیپایه و اساس است. او جلوتر عنوان میکند که لیلی بریک در قتل مایاکوفسکی نقش داشته و او بوده که مایاکوفسکی را به دشمن فروخته.
مایاکوفسکی فردی ناشناخته برای دشمن (آنطور که النا اشاره کرده) نبوده. او هرگز عضو هیچ دسته و گروهی، به ویژه حزب کمونیسم نیز نشده؛ نزدیکترین گروهی که میتوان برای دشمنی که النا میگوید، فرض کرد. پس چهگونه کسی میتواند فردی سرشناس را به دشمنی که معلوم نیست کیست، بفروشد. و این دشمن نامعلوم چه دلیلی میتوانسته برای کشتن شاعر داشته باشد؟
مایاکوفسکی پیش از مرگ، دوبار –بهخاطر لیلی- دست به خودکشی زده بود وهردوبار هم از اسلحه استفاده کرده بود. روزهای آخر عمر نیز به یاکوبسن گفته بود که در وضع و حالیست که تنها یک عشق بزرگ میتواند او را نجات دهد. من فکر میکنم که علت معشوقهبازی های بسیارش در سالهای آخر عمر، هماین بوده. او در جستوجوی دلیلی برای زندهگی میگشته (و نمییافته).
در حالی که خودکشی مایاکوفسکی دلایل بسیاری داشته؛ انقلاب روسیه و رژیم بلشویک که او آنهمه به آن امید بسته بود، دوران سرد و زوالش را طی میکرد و از اجرای آنهمه برنامههای بزرگ خبری نبود. دیگری تب فوتوریسم که مایاکوفسکی هنرمند شمارهی یک آن بود، چندسالی میشد که خوابیده بود. برخوردهای نامناسب با نمایشنامهی حمام سونا، تحریم نمایشگاه بیستسال کار. ماجرای تاتیانا و ناکامیابیش از معشوقهها. اوضاع روحی مناسبی را برای شاعر حساس نساخته بود.
النا جایی میگوید که آن طور که مردم فکر میکنند مایاکوفسکی بالای سرزنی خودکشی نکرده. این زن که النا از او یاد میکند به احتمال زیاد باید ورونیکا پولونسکایا باشد. آخرین کسی که او را زنده دید و البته هنگام شلیک گلوله بالای سر مایاکوفسکی نبوده، بلکه دقایقی پس از اینکه ورونیکا، اتاق مایاکوفسکی را در پاساژ لوبیانکا ترک میکند دست به این کار میزند و ورونیکا پس از شنیدن صدای گلوله به همراه همسایهها وراد اتاق میشود. ورونیکا پولونسکایا که از ماه می 1929 تا زمان مرگ مایاکوفسکی در آوریل 1930 با مایاکوفسکی رابطه داشت، خاطراتش را در کتابی با نام من عاشق مایاکوفسکی بودم (که علی شفیعی آنرا به فارسی برگردانده) هشت سال پس از مرگ مایاکوفسکی به چاپ رساند. (که من بسیار علاقهمندم روزی این کتاب را کالبدشکافی کنم). او در این کتاب به صراحت بیان کرده که مایاکوفسکی عاشق او بوده و او نیز چنین. ورونیکا نیز مانند الی جونز زمانی که همسر داشت با مایاکوفسکی بود و در هماین مدت کوتاه رابطهشان دوبار از او سقط جنین کرد. قطعن هیچکدام از معشوقههای مایاکوفسکی برای او جای لیلی بریک را نمیگرفتند. خود ورونیکا نیز اینرا در کتابش بیان کرده: متوجه شدم که لیلی بریک به مسائل عاشقی مایاکوفسکی نه تنها بیاعتناست، بلکه او را تشویق هم میکند. اما اگر کسی قصد داشت روی مردش تاثیر عمیق بگذارد برایش غیر قابل قبول بود. او میخواست برای همیشه تنها فرد متعلق به ولادیمیر ولادیمیرویچ باشد، موجودی یگانه و بینظیر برای مایاکوفسکی.
در بین معشوقههای مایاکوفسکی، تاتیانا آلکسیونا (که خوشبختانه کتابی دربارهی ماجرایش با مایاکوفسکی چاپ نکرده) مهمترینشان بوده. مایاکوفسکی همان شبی که از سفر نیزا که برای دیدار مجدد الی جونز و دخترش رفته بود، بازگشت با دختر جوان روسی که در پاریس ساکن بود، آشنا شد. رابطهی آندو بهسرعت چنان عمیق شد که مایاکوفسکی تصمیم گرفت با او ازدواج کند. لیلی بریک شدیدن مخالف این ازدواج بود. برای او چنین اتفاقی غیرممکن میبود. اما زمانی که مایاکوفسکی برای انجام تصمیمش قصد رفتن به پاریس را داشت، به او اجازهی خروج از کشور داده نشد. بنگت یانگفلت که کتابی دربارهی رابطهی لیلی و مایاکوفسکی به چاپ رسانده این احتمال را که خانوادهی بریک با نفوذشان مانع از ویزا گرفتن مایاکوفسکی و درنتیجه ازدواجش شدهاند را مطرح کرده.
النا جایی دربارهی اطمینان از این که لیلی بریک از سود حق امتیاز آثار مایاکوفسکی استفاده میکرده و قبل از اینکه مادربزرگ و خالههایش آنرا تصرف کند، حق امتیاز را بهدست آورده صحبت میکند. مایاکوفسکی پیش از خودکشی، نامهای با نام نامهی خداحافظی که بهروشنی یک وصیتنامه بود، نوشت و درآن نامه حق امتیاز آثارش را و هماینطور دستنوشتههای نخستینش را به خانوادهی بریک بخشید.
تقریبن هر زنی که برای مدت کوتاهی با مایاکوفسکی رابطه داشته همهجا اعلام کرده که عاشق مایاکوفسکی بوده و بیشتر از آن مایاکوفسکی عاشق او بوده است. راههای زیادی برای جاودانهشدن وجود دارد که رابطه با مردی بزرگ و نامدار یکی از آنهاست و هنگامی این رابطه ارزشمند خواهد بود که آن مرد بزرگ و نامدار دلبسته و وابستهی آنها بوده باشد.

سیمپسون با نوشتن این گفتوگوی خیالی بین مصاحبهگری همجنسباز و اسکار وایلد، او را از قرن نوزدهم به روزگار امروز کشانده و خواننده در خلال گفتوگو، از اسکار وایلدی که خود را ارباب سخن مینامد و آرزو دارد مردم او را به خاطر دستاوردهای زبانشناسیش به یاد بیاورند، میبیند که او بسیاری از واژهها و معانی را در امروز نمیفهمد و به اینطریق نویسنده نشان میدهد که همجنسگرایی نسبت به سد سال گذشته، چهقدر تفاوت کرده و دیگر کسی مثل اسکار وایلد مشهور را به خاطر داشتن اینجور روابط به دادگاه نمیکشند و دو سال به زندان نمیاندازند.
اسکار وایلد میپرسد پس این مردان گی که نه بچهای و نه هنری دارند چه میکنند؟، و بعد پاسخ مصاحبهکننده به این سئوال خواندنیست. سیمسپون نشان میدهد که هرچند مردان گی غرورمند از گیبودنشان هستند، اما اینها بیشتر ادا است و دیگر دید اسکار وایلد از این نوع ارتباط که آنرا عشق بزرگ، ناب و شریف میخواند، تنها در عدهی کمی از گیها وجود دارد. چرا که گیبودن، امروزه عمومی و عامی شده، و هرچیز عمومی، سطحی و مبتذل است.
دادگاه سلطنتی باوراستریت که وایلد را به خاطر روابطش با بوسی به زندان انداخته بود، امروزه تبدیل به هتل شده است.
در زبان انگلیسی واژههای زیادی هستند که معنی همجنسگرا و همجنسگرایی میدهند، اما در زبان فارسی ما برای همهشان تنها یکی دو کلمهی معادل داریم. این باعث میشود که در متنی اینچنین، نارساییهای از ترجمه نیز به ضعف برگردان افزوده شود و واژههای متعدد، تنها یک کلمه ترجمه شوند. این بود که تصمیم گرفتم تا با نوشتن انگلیسی همآن کلمات، بدون ترجمه و آوردن معنی فارسیش در پرانتز، تفاوت آنها را به خواننده نشان دهم.
نبود این دست واژهها در زبان ما، به دید من، تنها به خاطر توجیهناپذیر بودن عمل آن در جامعه است. چه در هماین متن هم میبینیم که اسکار وایلدٍ خیالی، واژهی “گی” را به معنی سابقش که در سد سال پیش رواج داشته، میگیرد. هماینطور کلمات مشابه دیگری مثل کمپ، یا هوموفوبیا را نمیفهمد.
متن زیر یکی از نوشتههای مشهور مارک سیمپسون است که اولینبار در سال 1995 در مجلهی Attitude چاپ شد و بعد از آن در کتاب دنیای عجیب و غریبی است، آمد.
Greek to me
-چه احساسی دارید از اینکه مشهورترین فاسد جهان هستید؟
اسکار وایلد: هوممم، شاید من ناامیدانه فریب خوردهام. اما ترجیح میدهم فکرکنم که شهرتم در آخرین سالهای قرن بیستم از نتایج زبانشناسیم است تا نتایج فعالیتهای همجنسگرایانهم. پس از این گذر زمانی، وقتی مردم دربارهی افسانهی سخنم حرف میزنند، تصویر این افسانه که زنده میشود، بیشتر با یک تیاتر، یک سالن یا یک رستوران درجه یک همبستهگی دارد تا یک فاحشهخانه. -بله، البته، اما شما دارید قهرمان میلیونها آدم فاسد میشوید...
اسکار وایلد: قهرمان؟ در کدام راه؟
-اول از همه یک مرد گِی؛ کسی که به گِیها احساس و درک میدهد، کسی که به آنها اسم و صورت میدهد.
اسکار وایلد: میتوانم به شما اطمینان بدهم که من اولین مرد شاد و خوشحال نیستم. بسیاری فاسد دیگر هم وجود داشته. اگرچه مسلمن، من برای مدتی در زیادهروی محض در ورزشکاری، دومی نداشتم.
-نه نه نه. شما متوجهی منظور من نشدید. امروزه “gay” همجنسباز معنی میدهد. اومم، شما ترجیح میدهید عشق یونانی یا یورانی را چه بنامید؟ مدت زیادی نیست که از این اشاره به این گناه استفاده میشود. خب، نه زیاد.
اسکار وایلد:چی؟ شما کلمهی دیگری برای نامیدن این بزرگترین عشق به جز همجنسباز (gay) ندارید؟ چه وحشتناک! پس چهطور بین ناب و شریف و فاسد و پلید را تشخیص میدهید؟ کجاست کسی که تصور میکرد کمال مطلوب را پیدا کرده؟ در آشغالهاست؟ کجاست عشقی که به شکسپیر، میشل آنجلو و اسکندر الهام میداد؟ حتمن، من به دنبال عشق –و ستارهها- در آشغالها گشتهام و این اشتباهم بوده. اما چه وقتی اشتباههای یک فرد بهعنوان بیانیهی او پذیرفته میشود؟ آیا عشق که شهامت گفتن نامش را ندارد، میتواند عشقی بشود که شلوارش را بالا بکشد؟
-اما بیشک سخنرانی شما در دادگاه دربارهی عشق که جرات بیان نامش را ندارد و چهگونه روشنفکرانهتر از جسمانیت و تربیتیتر از شهوانیت است، فقط طفره رفتن از موضوع بوده.
اسکار وایلد: از دیدگاه مخالف، این احتمالن یکی از صادقانهترین لحظات زندهگیم بوده. یا بهتر بگویم یکی از نادر لحظات ریاکاریم. این هیأت منصفه را تکان داد، و تقریبن خودم را هم تکان داد. از سوی دیگر، این بهترین کارم نبود. همهی هنر، هرچیزی که هنر نامیده میشود، باید کاملن بیفایده باشد. من صادق بودم، اما این صداقت نیرنگ خوبی نبود. این تراژدی زندهگیم پس از تباهی بود.
-خب، با این همه شما یک قهرمان همجنسباز باقی ماندهابد مثل مردان یورانی که دلاورانه در برابر ضد همجنسبازی (homophobia) بریتانیا ایستادهگی کردند.
اسکار وایلد: من مطمئن نیستم که این “ترس از یکنواختی“ که شما به آن اشاره کردید چیست. استاد کلاسیک من همواره به من گفته که کسی نباید هرگز یونانی و لاتین را با هم قاطی کند... و نه، من آنطوری فهمیده نمیشوم. کاملن روشن است که معیارها به خطا رفتهند. (و نه فقط به اینخاطر که شما دارید میخندید). من از خارجی بودن، از یهودی بودن، از نوکیسه بودن و از بیشتر حالتهای باهوش بودن متنفرم. انگلیسی مسابقهی بخشایندهایست چون میتواند شما را در همهی چیزها به جز استعداد درونی داشتن ببخشاید. من مرتکب گناه اصلی صعود به بالای نردبان اجتماعی شدهام و ادای جماعتی را که من را در آنجا نگاه میکنند، در میآورم. مردم هرگز بهخاطر از بین بردن اوهامشان برایتان دستهگل نمیآورند. آنها همیشه پشت شما با چاقو میآبند. به هر حال در من، انگلیسیِ اجتماعی خوب تشخیص داده شده. میبینید، من یک حیلهگر بودم، یک ریاکار، یک دزد و یک شارلاتان. تمام این فضیلتهای اساسیست که انگلیس بزرگ را ساخته.
-بله کاملن. اما من فکر میکنم شما دوباره متوجهی من نشدید. ضد همجنسگرایی (homophobia) ترس و بیزاری از همجنسگرایی است. آنها مجذوب همآن سکس سابق هستند.
اسکار وایلد: آه، پس ضد همجنسگرایی، یک انجمن است؟
-بله. به نوعی. اما امروزه میتواند به چالش کشیده شود. امروزه چیزی هست به نام غرور گِی. مردان گِی به دنیا نشان میدهند که آنها از گِی بودنشان سربلندند، که آنها دیگر شرمسار نیستند. شما به مسیر آنها کمک کردهاید.
اسکار وایلد: غرور چیزیست که دربارهش میدانم. غرور چیزیست که از آن درس ویژهای برای راهنمایی شدنم به سقوط ساختم. من مصیبت را به زندهگیم دعوت کردم و با بیخردی خودبینانهی بیپایان برایش میز باشکوهی برپا کردم. بهویژه با بوسی (Bosie). ... پدرش کاملن دیوانه بود و وقتی هم که مادر بوسی او را تحریک میکرد، من کاملن دیوانه میشدم. آنوقت من با تعقیب قانونی او برای اینکه آنچه بودم، مرا خوانده بود، تقدیرم را رقم زدم. در نقشهی وسیعی که تنها شکسپیر میتوانست طرحش را بکشد، مصیبتزادهگی بر من وقتیست که سعی میکردم یک احمق دروغگو بودن را امتحان کنم. احمقها راستگو هستند. حتا یک دانشآموز خنگ نمایش هم اینرا میداند. و بزرگترینِ احمقها –کشیشها- هم وقتی که میگوید غرور مقدمهی سقوط است، راست میگوید.
-اما این به واسطهی غرور گی بودن است که مردان گی را موفق به چیره شدن بر تعدی و قضاوت تبعیضآمیز کرد، و این شما را به یادها میآورد.
اسکار وایلد: پوسیدن در زندان بعد از حکمم و زوال رفتن در پاریس مثل یک آبرنگ ارزان زیر باران... بعد از آزاد شدنم، من وقت برای مواجهه با غرور که مدام با من دیدار میکرد و با مهربانی خودش را تفسیر میکرد، داشتم. فکر میکنم من ارباب سخن هستم و میتوانم حواسم را در خاکی مثل بوسی استنشاق کنم. معانی را آنجا که اراده کنم، بگیرم، زیبایی را در هرجایی که علاقهمند باشم پیدا کنم. مهم نیست که چهقدر کثیف و پست یا آلوده است که حقیقت و دروغ، نگرانی دیگران برای گفتن یک دروغ حسابی است. من ریا را به شیوهی تکثیر وجودم، دیدم.
-اما امروز، ما شما را به عنوان یک پستمدرنیست میشناسیم. یک بذلهگو با ماسکهای مختلف. ارباب اعتبار و سندیت. شما یکی از خالقان آنچه که امروز کمپ (همجنسباز) میگویند، هستید.
اسکار وایلد: من نمیدانم این کمپی که شما از آن صحبت میکنید چیست. زیباشناسی سرچشمهی راهنمای من بوده. اما به شما دربارهی این سندیت و اعتبار خواهم گفت؛ غرور یک ماسک است. پشت آن شما همیشه چیز دیگری را پیدا خواهید کرد، گاهی اوفات یک ماسک دیگر، که غالبن غیر از اندوه چیزی نیست. اما اندوه ماسک نیست. اندوه صرفن اندوه است. هرچند ثابت کردنش بسیار سخت است. همچنین اندوه هنر بزرگیست. در اندوه، شما انتخابی به جز دیدن اشیاء و اشخاص آنچنان که واقعن هستند، ندارید. پس از سقوطم، اندوه تنها هویتم و رئالیسم تنها همدمم بوده.
-اما به هماین دلیل است که غرور گی بودن اهمیت دارد. مردان گی از جهان، بیرون آمدند و اعلام کردند که واقعن کی هستند و خواستار آن شدند که دنیا آنها را بپذیرد بنابراین آنها مثل شما شکنجه نمیشوند.
اسکار وایلد: دارید میگویید که شما از روی ارادهی خودتان با خودتان رفتار کردهاید، و اینطوری تمام عظمت قانون، نشریات آشغالی، مقام مارکیز کویینزبری و دولت روز را که با من درافتاده بودند، گرفتهاید؟ که شما خودتان را در محکمه قرار میدهید و زندهگی خصوصیتان را در معرض دید جهانیان میگذارید؟
-شما نشان داید که در معرض دید بودن چیز مهمی است. شما به عشقی که اسم نداشت، اسم بخشیدید. در نسلهای کمی یک جنبش پرورش یافت که به اندازهی کافی قدرت داشت که تمایلات جنسی مردم را تشویق به بازشدن کند.
اسکار وایلد: شگفتآور است. شما ریای من را با تشریفات عجیب خودتان از “بیرون آمدن“ تحسین میکنید. شما بهنظر باهوش میرسید. مثل یک مذهبی متعصب برای برهنهکردن خودتان پیشِ روی دنیـا. یک راه عجیب و غریب برای هر تازهوارد. غفلتن اصول کلیسا، به نظر کاملن خوشایند میرسد. مرد جوانِ خراب و عزیز من، ”بیرون آمدنِ“ من بر تمام چیزهایی که داشتم و بهایی داشت، ارزش نهاد. اما بیشتر از همه بر همسر و فرزندانم.
-امروزه مردان گی ازدواج نمیکنند، یا دستکم با یک زن ازدواج نمیکنند.
اسکار وایلد: شما ازدواج نمیکنید؟ یعنی هیچ زنی در زندهگیتان وجود ندارد؟ پس چهطور خودتان را تکثیر میکنید؟
-ما جانوران واخوردهی جدا افتادهایم. ما ازدواج نمیکنیم. ما راه راست را رها کردهایم.
اسکار وایلد: چی را رها کردهاید؟... خب، مهم نیست. یعنی شما بچه ندارید؟ اما این خیلی وحشتناک است. شما باید از بین همهی چیزهای افسانهای، دربارهی زمان خودتان به من بگویید؛ چیزی که بهنظرم تکاندهنده میرسد. فرزندان من باارزشترین چیزهای جهان برایم هستند. وقتی دادگاه آنها را ازمن گرفت، ضربهی تلخی خوردم. تلخ و جگرسوز بهخاطر دوری از آنها و نه تحقیر و زندان و برشکستهگی. هیچ بچهای؟ خب، این مردان “گیِ“ امروزی، همهگی هنرمندند؟
-خب، نه. نه آنجور هنرمندی که شما منظورتان هست.
اسکار وایلد: و برای چی تارک دنیا شدهاند؟ اگر آنها نه بچهای دارند و نه هنری، پس چه جور همکاری با هم میکنند؟ میراث آنها برای آیندهگان چیست؟ با چه وعدهای از ابدیت، خودشان را به چیزی دلگرم نگه میدارند؟
-خب، بعضی از این مردان در تلویزیون آموزش چهگونه استفادهکردن از کرم مرطوبکننده و چهطور تمیز نگهداشتن لباس زیر را میدهند. جنبش زیباشناسیِ امروزه، نسبتن بزرگ و باعظمت شده. یا کوچک، بستهگی به دید شما دارد. اما بیشترِ مردان گی فقط از زندهگی لذت میبرند و روزشان را هرطور که پیش بیاید میگذرانند و عدهی کمی هم سعی میکنند کارها را برای نسل بعدی، یکخورده بهتر کنند.
اسکار وایلد: پس همهی اینها لذت است؟
-البته این بخشی از گی بودن در امروز است. لذت این است که مردان گی توانستند خودشان را قانونی کنند و تمایلات جنسیشان را در دنیایی که آنها را بدنام کرده بود، بروز دادند.
اسکار وایلد: وحشتزده شدهام. کجا یک مفهوم گناه، شایستهی این جهان لذتها و بیمایهگیها خواهد بود؟ در دورهی قبل از توقیف، من به خودم اجازه داده بودم که بردهی اشتیاق و اشتهایم باشم. من به استعدادم، به کشورم، خانواده و اجدادم خیانت کردم. من کاملن و کاملن بازندهام. شهوتم نتوانست من یا اینچیزی که شما میگویید “تمایلات جنسی“ را قانونی کند. ابن من را بهکلی باطل کرد. ارباب سخن حتا ارباب روح خودش هم نبود. من در فساد، چاق و گنده شدم. مثل فرمانروای عثمانی. من تمام شبهقارهها را بلعیدهام، اما گرسنهگی را ترک کردهام. درمان روح بهوسیلهی معانی، احساس و ادراک، نقشهی یک سرنوشت بدسگال است و من آن سرنوشتم.
-اما شما یکبار نگفتید که فیلسوف کسیست که بر خطر گناهی که دیگران از رشدش خسته شدهاند، سخنرانی میکند؟ و آن لذت چیزی است که فرد باید برایش زندهگی کند، از وقتی که هیچ سنی تمایلی به شادی ندارد؟
اسکار وایلد: نه من نگفتهام. لرد هنری ووتن در رمان تصویر دوریان گری گفته. اما، بله، لرد هنری خودم بودهام. یا یکی از ماسکهایی که گذاشته بودهم. هرچند این احساسات در سبکی ناب هستند: فقط یک احمق از آنها برداشتی ادیبانه میکند.
-آیا پیامی هست که مایل باشید به طرفدارانتان بدهید؟
اسکار وایلد: اگر تنها یک چیز باشد که من مایل به برانگیختن تفکر طرفداران زیبایی نسل امروز باشم، این است: تحت هر پیشآمدی، به پسرانی که پدرانشان نمیتوانند واژهی “لواطگری“ را تلفظ کنند، عشق نورزید. آموزش آنها احتمالن بسیار پست و تربیت آنها از آن هم بدتر است. ---------------------------------------------------------------------------------------------------------
*این متن از سایت اینترنتی mark simpson انتخاب و برگردان شده [+]
**بازنشر این متن تنها با لینک دادن به آن مجاز است.

برگردان از خسرو نخعی
چارلز بوکوفسکی، مصاحبههای زیادی در زندهگیش نداشته و من خوششانس بودم که توانستم بیش از یکبار با او گفتوگو کنم. آنچه در زیر میآید به احتمال زیاد قبلن جایی منتشر نشده. حدس میزنم که این مصاحبه در حدود سال 1987 انجام شده باشد. وقتی که در حال تحقیق روی بوکوفسکی در آلمان غربی بودم. در مدت تحقیق، ساعتهای زیادی را با مترجم آلمانی او کارل ویزنز، در مانهیم آلمان صحبت کردم. او، کار بسیاری از نویسندهگان پیشتاز آمریکایی را به آلمانی برگردانده و آنها را با توجهی قلبی که مهمترینش به بوکفسکی بوده، به خوانندهگان آلمانی معرفی کرده.جی دووارتی
دوواِرتی: کتابهای شما بیش از دو و نیم میلیون نسخه در آلمان غربی به فروش رسیده. آنها در هر فروشگاه آموزشی، هر ایستگاه مترو و هر فروشگاه کتابی وجود دارند. همآنطور که کارل ویزنر، مترجم آلمانی شما گفته، آنها خودبهخود فروخته میشوند، و به هبچ توصیه و تبلیغی احتیاج ندارند. چهطوری به چنین موفقیت خارقالعادهای در آنجا دست پیدا کردهاید؟
بوکفسکی: من ایمان دارم که مردم آلمان برای شرطیندی و معرفی، خیلی آزادند. چرا اینطوریست، نمیدانم. اینجا در ایالات متحده، یک ادبیات ساکن و بیخطر را بیشتر ترجیح میدهند. اینجا مردم نمیخواهند تکان بخورند یا بیدار بشوند. آنها ترجیح میدهند بخوایند، همآنطور که زندهگی میکنند. برای آنها، چیزی که اطمینانبخش و پیر است، چیز خوبیست.
دوواِرتی: احساس میکنید که خوانندهگان آلمانی، چه چیزی را در آثار شما میبینند؟ آیا شما واقعن احساس میکنید، همآنطور که در بعضی شعرهایتان گفتهاید، موفقیت منحصرن به قدرت کار مترجمان بستهگی دارد؟
بوکفسکی: برای مردم آلمان، مطمئنم اینکه در آنجا به دنیا آمدهام، کمککننده است. این به فروش میلیونها نسخه کمکی نمیکند. شاید برای سدهزاتاش. من تحفهام. مترجمان من؟ خب، احتمالن آن لعنتیها کارشان خوب است. کتابها در فرانسه، ایتالیا و اسپانیا فروش خوبی داشتند. در انگلیس نه. کی میداند چرا؟ من نمیدانم. شما میدانید که سعی من این است که زبان و ساختار کارم ساده و آشکار باشد: این به این معنی نیست که من چیزی نمیگویم. به این معنی است که من حرفم را مستقیمن و بدون پردهی دودی نشان میدهم. انگلیسیها و آمریکاییها به ادبیات کهن کوفتی عادت کردهاند و با همآن چرندیات قدیمی خواب میشوند. اگر آنها چیزی را بخوانند و ببینند که برایشان جالب نیست یا نمیتوانند آنرا بفهمند، بیشتر اوقات آنرا سنگین فرض میکنند. یا من اینطور فهمیدهام.
دوواِرتی: چرا فکر میکنید آمریکاییها شما را قبول ندارند؟ آیا این مسئلهای مربوط با تیراژ است که جان مارتین، ناشر شما، توانایی کافی را برایش ندارد و مثلن، یک ناشر نیویورکی باید مبلغ کتابهای شما باشد و آنها را به طریقی به بازار فروش برساند؟
بوکوفسکی: بله. انتشارات Black Sparrow تیراژ محدودی دارد و این باعث میشود که شهرتم در آمریکا به شکل قابل توجهی محدود شود. هنوز آنها از من پشت هم کتاب چاپ میکنند و بیشتر این کتابها هوز زیر چاپ یا آماده است. Black Sparrow و من با هم شروع کردیم و آرزوی من این است که با هم نیز تمام کنیم. اینجوری خیلی مناسب خواهد بود. اگر من به یک انتشارات بزرگ در نیویورک میرفتم، میتوانستم فروش بیشتری در آمریکا داشته باشم، و میتوانستم ثروتمند شوم. اما شک دارم که بازهم نوشتن را ماهرانه و شاد ادامه میدادم. همچنین شک دارم که میتوانستم آنجا نیز همآنقدر آزادی داشته باشم که در Black Sparrow دارم. به عنوان نویسنده، خودم را در بهترین دنیاها میبینم: مشهور در جایدیگر و کارکننده در اینجا. خدایان، بسیاری از دامهای نویسندهگان متوسط آمریکایی را بر من بخشیدهند. BS وقتی سراغم آمد که کس دیگری حاضر نبود. این پس از سالها کار مثل یک کارگر معمولی و یک نویسندهی گرسنه، نادیده گرفتهشدن توسط ناشران بزرگ، و بیشتر مجلات مهم، به دست آمده و حالا این بسیار حقناشناسی خواهد بود اگر من به دنبال یک ناشر نیویورکی بروم. درحقیقت، من میل کمی به انجامش دارم.
دوواِرتی: نامههای اخیر شما به کارل ویزنر، که در حدود سال 1961 شروع شده، نیرومند، خشمگین و با بینش باورنکردنی توصیف شدهند. بعضی از آنهایی که دیدم، نامههایی قائم به ذات بودند که شما نوشته بودید. و ویزنر، وقتی این مکاتبات را شروع کرده که هنوز دانشآموز بوده. درحالی که هیچکدام از شما قبل از شروع نامهنگاری نه همدیگر را دیده بودید و نه چیزی از هم شنیده بودید. چه انگیزهای باعث شد که این نامهها را برای او بنویسید؟
بوکوفسکی: حرفی ندارم که بگویم همهی اینها چهطور با کارل ویزنر شروع شد؛ تقریبن سهدههی پیش بوده. ولی یکجورایی ما با هم مکاتبه میکردیم. مطمئنم که او چندتا از کارهایم را در بعضی نشریات کوچک آمریکا دیده بود و ما نامهنگاری با هم را شروع کردیم. نامههای او بسیار بـُرنده و سرگرمکننده بودند (مثل زندهگی در برزخ)، و او من را وادار به مبارزه در تاریکی ابدی میکرد. نامههای کارل همیشه و هنوز مثل الهامی از زندهگی، از امید و از دانایی بوده و هست. من در ادارهی پست گهگاهی کار میکردم و با یک زن دیوانهی الکلی تو یک آپارتمان زندهگی میکردم و یکطورهایی هم مینوشتم. همهی پولی که درمیآوردیم صرف نوشیدن میشد. ما درهم و برهم و در یک میل مفرط به ناامیدی زندهگی میکردیم. یادم میآید که حتا برای خریدن کفش، پول نداشتم. میخهای کفش کهنهام وقتی که راه میرفتم توی پام فرو میرفت. هرشب مست میکردیم درحالی که من مجبور بودم ساعت پنج صبح از خواب بیدار بشوم. موقعی که مینوشتم، شعر از هماینها بیرون میآمد و نامههایی که کارل میفرستاد تنها جادوی خوب برایم بود.
دوواِرتی: ویزنر را چهطور تصور میکنید؟
بوکوفسکی: چهطور تصورش میکنم؟ همآنجوری که بود، وقتی که باهاش ملاقات کردم. یک آدم شگفتانگیز جهنمی.
دوواِرتی: مهمترین و اساسیترین بحثی که شما در مکاتباتتان درگیرش شدید، چه بود؟
بوکوفسکی: نامهنوشتن به کارل ویزنر. احساس میکردم که با کارل، میتوانم هرچیزی را که میخواستهام بگویم، و خیلی وقتها هم موفق میشدم.
دوواِرتی: آیا امروز کسی هست که شما به تفصیل و باجدیت به او نامه بنویسید؟
بوکوفسکی: نه.
دوواِرتی: آیا احساس میکنید نامههایی که با ویزنر یا هرکس دیگر نوشتهاید برایتان مثل یک تمرین ، یا یک آزمایش برای نوشتن یا ایدهپردازی بوده؟
بوکوفسکی: نه، من هرگز تواناییهای نویسندهگیم را در نوشتن نامه امتحان نکردهام. مثلن، خواندهم که همینگوی وقتی که نمیتوانسته چیزی بنویسد، نامه مینوشته. برای من، این خیانت به کسیست که دارید برایش نامه مینویسید. من نامه مینوشتم، چون آنها همآنموقع به ذهنم میآمدند. یک نیاز بودند. یک فریاد. یک خنده. یک چنین چیزی. من هیچوقت زیر دستم کاربن نمیگذاشتم.
دوواِرتی: آیا شعرها و داستانهایتان هیجوقت از بین نامههایتان بیرون آمدهاند؟
بوکوفسکی: بعضی از داستانها و شعرهایم از نامهها بیرون آمدهند. اگر اینطور شده، بعد از نوشتن نامه بوده. یک فکر کوچک: “اَه، شاید بایداین خط یا ایده را یکجای دیگر استفاده کنم.” ولی نه در خیلی از وقتها. نامه اول نوشته میشده.
دوواِرتی: کارل ویزنر، نامههای اخیر شما به او را “غذای روح“ توصیف کرده. شما از دریافت نامه از چه کسی بیشتر از همه لذت میبردید و چرا؟
بوکوفسکی: باید بگویم که، نامههای کارل از همه بهتر بوده. من را برای هفتهها به جریان میانداخت. من حتا گاهی اوقات برایش نامه مینوشتم که بگویم: ”لعنتی، تو زندهگیم رو نجات دادی”. و این حقیقت دارد. بدون کارل، من مرده بودم، یا نزدیک به مردن یا دیوانهگی یا نزدیک به دیوانهگی، یا یکجایی توی سطلی از لجن داشتم باوهسرایی میکردم.
دوواِرتی: شما همیشه دربارهی تاریخگذاری نامههایتان بسیار وسواسی بودهاید، و انرژی زیادی را دستکم برای نامههای ویزنر صرف کردهاید. آیا با هیچ انگیزهای از پیش، نامهها را به سانتا باربارا فروختهاید؟ آیا احساس میکردید آدمهایی بیرون از کسی که بهش دارید نامه مینویسید، وجود دارند؟ یعنی، آیا فکر میکنید که آگاهانه یا ناآگاهانه برای آیندهگان مینوشتید؟
بوکوفسکی: نامههای کارل، به سانتا باربارا فروخته شد همراه دیگر چیزها، چون اینطوری آنها باقی میماندند. من حتا نامهها را نداشتم. ازکارل دربارهشان پرسیدم و او گفت اهمیتی ندارد. هماین. نه، من هیچوقت به آدمهایی بیرون از کارل در نامهها فکر نکردهام. اگر اینطور بود، آنها نامههای گُهی از آب در میآمدند. من به کارل نامه مینوشتم چون احساس میکردم او میداند چه میگویم و جوابهایش سرورآمیز، دیوانهکننده، شجاعانه و راهنما بودند. من یکدنیا نامههای ادبی خواندهام، نامههای چاپ شده که نویسندهگان مشهوری نوشته بودهاند. بهنظر میآید که آنها برای بیش از یکنفر مینوشتهاند. این کارشان بوده، مگر اینکه به من نامه مینوشتند.
بوکوفسکی: نامهنوشتن، مثل شعر نوشتن، مثل داستان و رمان، به من کمک میکند تا از دیوانهگی و از تسلیمشدن فرار کنم. من نامهها را در شب مینویسم. وقتی که مستم، همآنطوری که چیزهای دیگرم را مینویسم.
- *بازنشر این گفتوگو تنها با لینک دادن به آن مجاز است.
- برگردان از خسرو نخعی
- آران آگویار: میخواهم این مصاحبه را با یکی از نه داستان شروع کنم، در ابتدا ممکن است داستان “بیبی هلدر” را خلاصه کنید؟
- جومپا لاهیری: داستان دربارهی یک آدم ناجور است؛ یک زن جوان که در ساختمان بیقوارهای در کلکته زندهگی میکند و تحت حمایت پسرعمو و زنش است که مغازهای دارند. او دچار صرع است و زندهگی محافظتشدهای دارد: بنابراین او بسیار بیتجربه و خام است. داستان بهطور اساسی دربارهی گرفتاریهای دهکده با بیماری و ازدواج، و شوهر پیدا کردن برای اوست.
- آران آگویار: او یک شخصیت نادر و غیر معمولی است که بیشتر مردم به آسانی باهاش ملاقات نمیکنند. چه چیزی باعث شد که شما بیبی هلدر را به این خوبی بشناسید؟
- جومپا لاهیری: رفتن به هند و دیدار مردم. برای آن داستان، من زمینه را از زن جوانی که در طی دو سری از بازدیدهایم از هند داشتهام، شناختم. من هیچوقت ندیدم که آن زن مشکل مزاجی داشته باشد. اما میدانم که میخواست ازدواج کند. او در همآن ساختمانی بود که عمه و عمویم در آن زندهگی میکردند، و ما یکجور دوستی باهم پیدا کرده بودیم، نه خیلی عمیق و پایدار ولی یکجور دوستی. از عمهام شنیدم که او حملههای صرعی دارد...
- آران آگویار: شما با سندیت شرح میدهید که بیبی دچار یک حملهی ناگهانی در خیابان میشود، و جمعیت نمیدانستند چه کنند، تا اینکه یکنفر فریاد میزند: “چرم!“. آیا راوی واقعی یکنفر دیگراست و شما فقط نویسندهاید؟
- جومپا لاهیری: خیر. من مکاملهای کوتاهی با عمهام داشتم دربارهی آخرینباری که این زن دچار حمله شد. او گفت که: “اگر شما چیزی را که از چرم ساخته شده باشد نزدیک او بگیرید، بهش کمک میکند.” این توی سرم فرورفت. عمهم واقعن هرگز چیزی را برایم شرح نداد، او استعداد قصهگویی ندارد.
- آران آگویار: حالا، چه میشد اگر روای، داستان را مثل یک شاهد عینی رو میکرد؟ مثلن، یک راوی نوجوان بهتر از یک پیرزن یا یک مادر است. آیا ممکن بود تمرکز کردن او، باعث میشد که پیرنگ از زن بیمار به، شاید، تاثیرگذاری روی خود راوی تغییر جهت بدهد؟
- جومپا لاهیری: شاید، شاید هم نه. راوی هیچ شخص بهخصوصی نیست. گروهی از زنان است. بنابراین صدای راوی هویت مشخصی ندارد. من میخواستم داستان فاکنر، شاخه گلی برای امیلی که راویِ آن را بسیار تحسین میکنم را امتحان کنم. به اینخاطر داستان را اینطور نوشتم. این یک تجربهی شخصی بود.
- آران آگویار: تا چه اندازه دیدار از محلی خارجی پیش از نوشتن داستانی که در آنجا رخ میدهد نیازمند یا مفید است؟ در دههی 60، یک نویسندهی انگلیسی رمانهای پلیسی، داستانهای زیادی را دربارهی یک بازرس پلیس بمبئی نوشت. اما چندسال بعد معلوم شد که او هیچوقت در بمبئی نبوده.
- جومپا لاهیری: من داستانهایی را در مکانهای خارجی شروع کردهام، زمانی که هیچ تصوری از آن نداشتهام و هماینطور هیچ دسترسی هم به آن نداشتهام و میبایست که به خرده جستوجوها و سئوالاتم اعتماد کنم تا از این طریق قدری جزئیات به دست بیاورم. اگر شما یک کتاب مرجع خوب داشته باشید و اسم چندتا خیابان اصلی را بدانید به همراه یککم توصیفات، میتوانید به راحتی هر داستانی را که در هرجایی اتفاق میافتد، بنویسید. اما برای من، بله، ممنون سفرهایم به هند برای بسیاری از داستانهایم هستم.
- آران آگویار: افسانههای بیپایان هندی از پانچاتارا، مثل حکایت آسپ، غالبن با یک پند اخلاقی به پایان میرسند. داستانهای شما اصولن بر ارتباط متمرکزند.
- حومپا لاهیری: ارتباطها از انتشار یک نکتهی اخلاقی جلوگیری نمیکنند... من وقتی مینشینم تا داستانی را شروع کنم، به این که بخواهم دربارهی یک فکر، یا یک پیام بنویسم، فکر نمیکنم. من فقط سعی میکنم داستانی را بنویسم. (که به اندازهی کافی دشوار هست). یک پیام آشکار، یا یک پند اخلاقی، یا یک چیزی مثل این [میخندد]، فکر میکنم وجودش خوب باشد. اما چیزی نیست که با جدیت بهش فکر کنم. این برای صادق بودن با شما.
- آران آگویار: شما مترجم دردها را برای هندیها، آسیایی-آمریکاییها و برای شنودهها عام فروشگاههای کتاب خواندید. آیا واکنشهایشان متفاوت یود؟
- جومپا لاهیری: واکنشها متفاوت نبود. آدمها متفاوت بودند. وقتی که برای شنودههای هندی میخواندم، آنها سئوالات زیادی میکردند که بیشتر بر پایهی بازنمایی داستان و هویت بود. هماین هفتهی پیش در انگلستان هم اتفاق افتاد. بعضی هندیها میآیند و میگویند که یکی از داستانها، چیزهای بسیار خاصی از تجربههایشان را به یاد آنها میآورد، که این شاید، شاید هم نه، وضعیتی برای غیرهندیها هم باشد. اما من همچنان نامههای باورنکردنی از مردمی که هندی نیستند، و زن نیستند، دریافت میکنم.
- آران آگویار: هرگز به مجلههای اینترنتی مثل pifmagazine.com سر زدهاید؟
- جومپا لاهیری: من هیچوقت به اینترنت دسترسی نداشتهام. [آه میکشد]. در حقیقت، من به چیزهایی که روی کامپیوتر دیگران است، ایستاده نگاه میکنم. مدت کوتاه در زندهگیم، یک پست الکترونیک باز کردم، دوبار در حقیقت... اما این چیزی است که در حال حاضر نمیخواهم در زندهگیم وجود داشته باشد.
- آران آگویار: آیا این حرف به این معنیست که شما در دورهای از تقابل سنت در برابر مدرنیسم هستید؟
- جومپا لاهیری: خیر.[با دهان بسته میخندد]. تمام دنیای اینترنت برایم مثل یک آشفتهگی میماند. بهویژه از وقتی که توانسته روی کامپیوتر من باشد، یعنی جایی که مینویسم. دلم میخواهد که به کامپیوتر بهطور روانشناختی فکر کنم، که بیشتر مثل یک فضای خالی است تا چیزی مثل فشار دادن یک دکمه و پدیدار شدن دنیا.
- آران آگویار: شما قراردادی برای نگارش یک رمان دارید. میتوانید اشارهای به ماهیت این کتاب بکنید؟
- جومپا لاهیری: صحبت دربارهی کاری که الان در حال انجامش هستم برایم بسیار سخت است. تنها زمانی که چیزی را به پایان میرسانم است که میتوانم واقعن در قالب واژه، تشریحش کنم.
- آران آگویار: بعضی داستانهای کوتاه، رمان میشوند.
- جومپا لاهیری: رمانهایی را دیدهام که از دل یک مجموعه داستان بیرون آمدهند. اما چنین چیزی برای من رخ نمیدهد که بخواهم از داستانهایم رمانی بسازم، یا رویشان کار کنم. آنها برای من تمام شده هستند، بنابراین احساس نمیکنم که باید برگردم و روی آنها را ماله بکشم.
- آران آگویار: ممکن است توصیهای به داستاننویسان تازهکاری بکنید که میخواهند اولین کارشان را برای نیویورکر یا ناشرانی که کمتر شناختهشده هستند، بفرستند؟
- جومپا لاهیری: من هیچوقت اولین داستانی را که نوشتم برای جایی نفرستادم. به خودم فرصت دادم تا داستانهای بیشتری بنویسم. من شروع به نوشتن کردم و بعد کتابی خریدم که میگفت کجا میشود یک داستان را پست کرد. چون من میخواستم آنها را بیرون بدهم و آنوقت چیزهای دیگری بنویسم. این برای سالها ادامه داشت. گاهی یادداشت زیبایی دریافت میکنید، که این به شما برای بار بعدی که مینشینید تا بنویسید، قدری الهام میدهد. این یک راه اتصال با تمام دنیا، سردبیرها، ناشران و دیگران و دیگران است. اما باید دانست که این ابدن یک هدف نیست. اگر اتفاق بیافتد؛ افتاده. اگر هم برای مدت زیادی رخ ندهد، باز هم قابل قبول است.
- آران آگویار: در آخر، آیا حلقهای الماسین در دست دارید؟ نیل دایاموند آهنگی دارد به اسم “کابوی الماسین” که میگوید: “...رسیدن نامه و کارت دعوت از مردمی که اصلن نمیشناسمشان، و پیشنهادهایی از آنسوی نلفن...” آیا شما با کتاب مترجم دردها، احساسی مثل کابوی الماسین ندارید؟
- جومپا لاهیری: ها، ها، ها! راستش الان فقط احساس خستهگی میکنم. تابستان بسیار هیجانانگیز و بیقراری را گذراندهام.
- ----------------------------------------------------------------------------------------------------
- *جومپا لاهیری برای فارسیزبانان بسیار نامآشناست. اولین کتاب این نویسنده، “مترجم دردها (Interpreter of Maladies)“، که برندهی جایزهی پولیتزر سال دوهزار در زمینهی ادبیات داستانی شد را در ایران هشت مترجم به فارسی برگرداندند. اخیرن رمان تازهی او “همنام (namesake)” نیز به فارسی برگردانده شده.
- *بازنشر این گفتوگو تنها با لینک دادن به آن مجاز است.

