داستان‌گو
داستان کوتاه

 

 

اسکات فیتز جرالد

برگردان از مسعود رستاوند

 

هنگام غروب  در رشته کوه‌های کنتاکی، تپه‌های وحشی از هر طرف سر برافراشته و با شیب تند  به دنبال هم بالا و پایین می کشیدند.

پایین رشته کوه، جمینا تنتروم با دستگاه تقطیر خانواده‌گی ویسکی به عمل می‌آورد.

او یک دختر نمونه‌ی کوهستان بود.

پاهای برهنه،  دست‌های بزرگ و قوی که تا  زیر زانو  آویزان بودند، و چهره‌ای که زیبایی و طراوتش را کار سخت به یغما برده بود. اگرچه شانزده سال بیش‌تر نداشت، در دوازده سال گذشته با عمل آوردن ویسکی کوهستان از پاپی و ماپی اش نگهداری کرده بود. گهگاهی از کار باز می‌ایستاد، یک ملاقه  مشروب روح افزا  بیرون می‌کشید، بعد  با نیروی تازه کارش را ادامه می داد.

کارش این بود که  گندم سیاه را توی خمره بریزد، با پا بکوبد و بیست دقیقه بعد محصول نهایی آماده می‌شد.

داشت یک ملاقه‌ی دیگر  بیرون می آورد که ناگهان صدایی شنید. از خمره سر بیرون آورد و بالا را نگاه کرد. صدا گفت:

- سلام

سر و کله‌ی مردی پیدا شد که پوتین‌های شکار تا زیر گردنش کشیده بود:

- می تونی راه  کلبه ی تنتروم‌ها رو نشونم بدی ؟

جمینا تنتروم بر و بر نگاهش کرد:

- تو از اوجه  از او پایین اومودی؟

و به پایین تپه، جایی که شهرنشین لوییزویل قرار داشت اشاره کرد. هیچ‌وقت آن‌طرف‌ها نرفته بود، ولی  روزی روزگاری، پیش از آن‌که به دنیا بیاید، پدر پدربزرگ‌ش گور تنتروم به قصد کمپانی دو ژنرال به شهر رفته و هرگز باز نگشته بود. این شد که تنتروم ها نسل به نسل یاد گرفتند از تمدن بترسند.

مرد مات و مجذوب جیرینگ جیرینگ خندید، از آن خنده‌های کالیفرنیایی. یک چیزی در طنین خنده‌ی مرد  قلب جمینا را لرزاند. یک ملاقه‌ی دیگر ویسکی برای خودش ریخت.

- دختر کوچولو ، اقای تنتروم کجاست ؟

این را مرد  طوری پرسید که خالی از مهربانی نبود. جمینا یک پا  را بلند کرد و انگشت بزرگ شصتش را به سمت جنگل گرفت :

" اوجه  تو کلبه ،  پشت او صنوبرا ، تنتروم پیره  بابوی منه ."

مرد شهری تشکر کرد و با گامهای بلند سرازیر شد. او سر شار از جوانی، و چالاک بود.  سوت می‌زد و آواز می‌خواند و روی دست راه می‌رفت و پشتک می‌زد و از هوای تازه و پاک کوهستان نفس می‌کشید.   

هوای دور و بر دستگاه تقطیر شده بود مثل شراب.

جمینا تنتروم، مبهوت و مدهوش تماشا کرد. تا آن روز هیچ‌کس  مانند  او  به زندگی‌اش وارد نشده بود.

نشست روی علف‌ها و انگشت‌های پایش را دانه دانه  شمرد.  یازده تا شمرد. او ریاضی را در مدرسه‌ی کوهستان آموخته بود.

ده سال پیش یک خانم شهری،  مدرسه‌ای در کوهستان دایر کرد. جمینا پول نداشت، ولی هزینه‌اش را با ویسکی پرداخت. هر روز صبح یک سطل با خودش می‌آورد و روی میز دوشیزه لافارگ می گذاشت . دوشیزه لافارگ پس از یک سال تدریس از  بیماری جنون الکل مرد. درنتیجه تحصیلات جمینا متوقف شد.

آن‌سوی  نهر دستگاه تقطیر دیگری بر پا بود، متعلق به دالدروم‌ها. خاندان دالدروم و تنتروم هیچ برو بیایی با هم نداشتند.

از هم متنفر بودند.

پنجاه سال قبل جیم دالدروم  پیر و جیم تنتروم پیر موقع بازی ورق با هم گلاویز شدند. جیم دالدروم  شاه قلب را پرت کرد توی صورت جیم تتدروم، تنتروم پیر از کوره در رفت و  با نه خشت حساب دالدروم را رسید. بقیه دالدروم ها و تنتروم‌ها هم به کارزار پیوستند و کارت‌های بازی در کلبه به پرواز درآمد. هارستروم دالدروم، یکی از جوان‌ترین‌ها ، کف کلبه دراز کشیده و از درد به خودش می‌پیچید چون آس قلب را  توی حلقش چپانده بودند. جیم تنتروم ایستاده کنار در کلبه، در حالی که صورت‌ش از کینه‌ای شیطانی برافروخته بود دسته دسته ورق‌ها پرت می‌کرد. ماپی تنتروم پیر روی میز پرید و از دالدروم ها با ویسکی خیس و گرم پذیرایی کرد. هک دلدروم پیر که سرانجام توانسته بود از معرکه بگریزد همان‌طور که به طرف بیرون کلبه عقب‌نشینی می‌کرد با کیسه‌ی توتون چپ و راست می زد و  باقیمانده‌ی خاندان خودش را از زیر دست و پا جمع می‌کرد. بعد سوار قاطرهای‌شان شدند و چهار نعل به خانه تاختند. 

آن شب مرد پیر دالدروم،  و پسران‌ش، پس از آن که پیمان خون‌خواهی بستند، برگشتند و چند ضربه‌ی جانانه به پنجره  تنتروم زدند، بعد  یک میخ توی زنگ در فرو کردند، و به سرعت عقب کشیدند.

یک هفته بعد تنتروم‌ها  توی دستگاه تقطیر دالدروم‌ها روغن جگر ماهی ریختند، و به این ترتیب دشمنی آن‌ها از سالی به سال دیگر کشیده شد. ابتدا  خاندان یکی از روی زمین محو شد و بعد خاندان آن یکی.

هر روز جمینا در سمت نهر خودش، و باسکو دالدروم سمت نهر خودش  با دست‌گاه تقطیر کار می‌کردند.

 گه‌گاهی از روی کینه‌ی خودکار موروثی، دو طرف متخاصم با ویسکی به جان هم می‌افتادند و جمینا وقتی بر می‌گشت خانه به اندازه‌ی  یک پرس غذای استاندارد رستوران‌های فرانسوی بو می‌داد.

اما حالا جمینا فکری‌تر از آن بود که به آن‌سوی نهر نگاهی بیاندازد.

غریبه چقدر شگفت‌انگیز بود و چه لباس عجیبی پوشیده بود! از روی ساده‌دلی هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد آدم شهری متمدن هم وجود داشته باشد. باورهای او درباره‌ی شهر، در حد و حدود مردم ساده‌ی کوهستان بود.

برگشت  تا به کلبه برود. همین‌که برگشت چیزی به گردنش چسبید، یک تکه اسفنج، خیسانده در  ویسکی، که باسکو داندروم از آن سوی نهر پرتاب کرده بود.

با صدای  بسیار بم مخصوص خودش فریاد زد:

-آهای سلام باسکو دالدروم.

-خدا نصفت کنه جمینا تنتروم.

غریبه داشت با پدرش حرف می‌زد. در زمین تنتروم طلا پیدا شده بود و غریبه، ادگار ادیسون، می‌خواست زمین را مفتی مفتی، به چند پول سیاه از چنگ او در بیاورد. داشت برآورد می کرد چند پول سیاه.

جمینا غریبه را سیاحت کرد. معرکه بود. وقتی حرف می زد لب‌های‌ش می‌جنبید. روی اجاق نشست به تماشا.

 ناگهان صدای جیغ ترسناکی بلند شد. تنتروم‌ها به سمت پنجره یورش بردند. دالدروم‌ها یابوهای‌شان را به درختان بسته و خودشان پشت بته‌ها و گل‌ها پنهان شده بودند. به‌زودی رگ‌باری از سنگ و آجر به سمت پنجره‌ها  باریدن گرفت و ساکنین کلبه سرشان را دزدیدند. جمینا جیغ کشید :

-پدر ، پدر !

پدر  تیر و کمان کشی را از قلاب روی دیوار برداشت و با عشق و علاقه روی نوار لاستیکی آن دست کشید. ماپی پیر  به سمت یک سوراخ  خیز برداشت.

غریبه  به هوش آمد که اوضاع قمر در عقرب است. خشمگین از دالدروم‌ها،  اول می‌خواست از  دودکش بالا بخزد و جانش را در ببرد. بعد به فکرش رسید که ممکن است دری چیزی زیر تختخواب باشد، اما جمینا گفت که آن زیر چیزی نیست. دنبال راه  فرار زیر تختخواب‌ها و  نیمکت‌ها را گشت، ولی هر بار جمینا او را بیرون می‌کشید و خاطر نشان می‌کرد که آن‌جا هیچ دری نیست. در حالی‌که از خشم برافروخته بود به در کلبه کوبید و  سر دالدروم‌ها فریاد کشید. اما آن‌ها به جای این‌که جواب بدهند، رگ‌بار آجر و سنگ بر پنجره را ادامه دادند. پاپی تنتروم پیر می‌دانست همین‌که بتوانند خودشان را به یک روزنه برسانند باران سنگ به درون کلبه می‌بارد و جنگ تمام است .  

هک دالدروم پیر، در حالی‌که کف به زبان آورده بود و چپ و راست روی زمین تف می‌انداخت رهبری حمله را به عهده داشت. این وسط  پرتابه‌های وحشتناک تیرکمان پاپی تونتروم بی‌حاصل  نبودند. یک شلیک عالی یکی از دالدروم‌ها را از پا در آورد، و دیگری را وادشت که یکسره از ته دل فریادهای دردناکی بکشد.

قدم به قدم به کلبه نزدیک شدند. غریبه به سمت جمینا داد زد :" باید فرار کنیم، من خودمو قربانی می‌کنم و تو رو از این‌جا می‌برم بیرون ."

پاپی تونتروم با صورتی چرک و سیاه  داد زد :" نه ، نه هم‌این‌جا می‌مانی و می‌جنگی. من جمینا رو می‌برم بیرون. من ماپی رو می‌برم بیرون. من خودش رو هم می‌برم بیرون."

مرد شهری که رنگ‌ش پریده بود و از خشم می‌لرزید، به سمت هام تنتروم برگشت که کنار در ایستاده بود و سوراخ پشت سوراخ  به طرف دالدروم‌های پیش رونده شلیک می کرد. 

- ما رو  پوشش می دی؟

هام گفت که او هم  تنترومهایی دارد که نجات‌شان بدهد، اما خودش می‌ماند تا  برای  پوشش دادن به بقیه به غریبه کمک کند، به شرط این‌که غریبه راهی برای این‌کار پیدا کند.

چیزی نگذشت که دود از سقف و کف کلبه بیرون زد. شم دالدروم  به  درون کلبه راه پیدا کرد و با جافت تنتروم که از یک سوراخی آویزان بود گلاویز شد. شعله‌های آتش الکلی از همه طرف الو گرفت. 

ویسکی توی وان حمام هم آتش گرفت و دیوارها شروع کردند به فرو ریختن.

جمینا و مرد شهری به هم نگاه کردند. مرد آهسته گفت : " جمینا "

جمینا جواب داد:  " غریبه "

- ما با هم می‌میریم. اگه زنده موندیم تو رو با خودم می‌برم شهر و باهات عروسی می‌کنم. با مشروبی که تو می‌سازی حتم دارم موفق می‌شی.

جمینا او را برای لحظه‌ای در آغوش کشید و در هم‌آن حال انگشت‌های پا را به نرمی پیش خودش شمرد. دود، غلیظ تر شد. پای چپ‌ش آتش گرفته بود. شد یک چراغ الکلی انسانی.

لب‌های‌شان را روی هم گذاشتند و طولانی بوسیدند، بعد دیوار روی این دو ریخت و آن‌ها را از صحنه‌ی روزگار محو کرد:

-با هم  یکی شدیم.

وقتی دالدروم‌ها به درون حلقه‌ی آتش راه پیدا کردند،  آن‌ها را مرده یافتند، درحالی‌که بازوهایشان هم‌دیگر را در بر گرفته بود. دالدروم پیر برآشفت.

کلاه از سر برگرفت .

آن را از ویسکی لب‌ریز کرد و نوشید.

به آرامی گفت :

-اونا مردن.  اونا  واسه خاطر هم مردن، جنگ دیگه تمومه، نباس از هم جداشون کنیم.

پس  جمینا و غریبه را به رودخانه انداختند. دو جهش آب که با افتادن دو جسد  به درون رود برخاست  با هم یکی شدند.

 -----------------------------------------------------------------------------------------

* این داستان را دوست خوبم مسعود رستاوند از سایت ShortStoryArchive انتخاب و برگردان کرده.

* JEMINA, THE MOUNTAIN GIRL by: F. Scott Fitzgerald (1896-1940)لینک منبع اصلی:[+]

*داستان‌گو برای نخستین‌بار این داستان را برای فارسی زبانان منتشر می‌کند.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
قالب وبلاگ