برای روشن شدن بیشتر بد نیست به خاطرهای از مرد خاکستری نگاه کنیم: صبح زود است و او همراه مادرش سوار اتوبوسیست که به جز آنها، تنها یک مسافر دارد. پیرمردیست که کلاه شاپو به سر دارد و در ردیف اول به پهلو نشسته و مرتب برمیگردد و مادرش را نگاه میکند. مردخاکستری گاهی به خواب میرود و سرش را به پهلوی مادر تکیه میدهد. بیدار میشود و صورت پیرمرد را میبیند که به مادرش لبخند میزند. اتوبوس میایستد و مادر دست کودک را میکشد.
از اتوبوس پیاده میشوند. از پلههای کثیف و کوچکی با پهنای کم بالا میروند و وارد ساختمانی با دیوارهای سفید و پنجرههای بزرگ میشوند. در اینجا کودک متوجه میشود که آنها در کلینیک پزشکی هستند. سکوت سنگینی جریان دارد. برای چند لحظهای آنجا میایستند. معلوم نیست چرا کسی در کلینیک وجود ندارد. صدای باز شدن سریع دری به گوش میرسد. پرستاری با شتاب در اتاقی را باز میکند و بیرون میآید و به سمت اتاق دیگری میرود. مادر دست او را رها میکند. پرستار در بین راه با مادر که آرام به سمتش میرفت روبهرو میشود. آندو میایستند و آرام صحبت میکنند. کودک از جایش تکان نمیخورد. گفتوگوی بین مادر و پرستار تمام میشود و مادر به آرامی سرش را رو به کودک میگرداند و با نگرانی نگاهش میکند. پرستار با لبخند به کودک اشاره میکند و ازش میخواهد که پیشش برود. کودک اینکار را میکند، چون مادر ساکت است. پرستار دستش را میگیرد و وارد اتاقی که از آن بیرون آمده بودند میکند. کودک سرش را میگرداند و تا وقتی که پرستار در را پشت سرشان ببندد، مادرش را نگاه میکند که آنجا ایستاده و جلوتر نمیآید تا تلاشی برای نجات او بکند. کودک که حالا مادرش را نمیبیند به رفتار پرستار مشکوک میشود، اما جایی نمیتواند برود چون پرستار مچ دستش را محکم گرفته و با مهربانی حرفهایی میزند که او گوش نمیکند. انگار بنا نیست مادر را دوباره ببیند. به مادرش فکر میکند و در ترس شناور میماند تا اینکه متوجه میشود پرستار دارد یک جمله را مدام تکرار میکند و آخرینبار که جمله را ادا کرده، لحنی محکم داشته. پرستار دوباره جمله را میگوید:
-لباسهاتو در بیار عزیزم.
کودک نمیپذیرد و پرستار بدذات که در یک لحظه مادرش را از دستش گرفته و از او خواسته بدنش را نشانش دهد حالا سعی میکند بلوزش را از تنش در آورد. یقهی بلوز لیمویی رنگ کودک تنگ است و در نتیجهی تلاش پرستار برای بیرون آوردن آن از سرش، چند لحظه نفس کشیدن کودک قطع میشود. پرستار حرف تندی دربارهی بلوز میزند و کودک طاقتش را از دست میدهد و زیر گریه میزند. پرستار یادش میافتد که باید نرم باشد. دوباره لحن مهربانش را از سر میگیرد و لابهلای حرفها از کودک میخواهد شلوارش را در آورد و وقتی دستش سراغ زیپ او میرود، کودک چنان جیغی میکشد که پرستار هول میکند، اما موفق میشود شلوار را از پای کودک درآورد. پهنای صورت کودک خیس است. مامانش را میخواهد و مدام صدایش میزند. تهاجم پرستار تمامی ندارد و تا از کودک هتک حرمت کامل نکند، دست بردار نیست. کودک شورتش را دو دستی میگیرد و در حالی که عقبعقب به سمت دری که از آن آمده بودند میرود مامانش را صدا میزند. بهنظر میآید پرستار موقتن دست از حمله برداشته، چون دستهایش روی زانوهایش است و دیگر حرف نمیزند. اما زمانی که کودک برای باز کردن در، دستش را از لباس بر میدارد، پرستار بیشرف شورت را از پای کودک میکشد و در میآورد. کودک دارد دیوانه میشود. تنها چیزی که در دنیا نمیخواهد ببیند هماین پرستار ایکبیریست که دست از سرش برنمیدارد و معلوم نیست از جان او چه میخواهد. وقتی دستهای پرستار دوباره به سمتش میأیند او دوباره جیغی از ته دل میکشد که مادرش را وادار میکند وارد اتاق شود. کودک در آغوش مادر خیانتکار میافتد و جهان به اندازهی آغوش نمناک مادر کوچک میشود. کودک نمیخواهد چشمهایش را باز کند، نمیخواهد از دنیا جدا شود ولی دنیا نمیتواند هماینطور کوچک بماند، باید بزرگ شود. باید منفجر شود. کودک را بغل میکنند و روی تختی میخوابانند. مادر در چندقدمی تخت، نظارهگری خاموش است. به گروه جلادین، پزشکی عجول و بیحوصله با سبیلی که به شکل هولناکی پرپشت و افتاده است، اضافه شده. با انگشت به چیزی مدام اشاره میکند اما پرستار که دودستی سعی میکند کودک را روی تخت بخواباند، متوجه نیست. کودک با چشم مسیر اشاره را دنبال میکند و به سینی فلزیای میرسد که توش پر از قیچیهای آهنیست. سینی که به صورت کودک نزدیک میشود، از هوش میرود و وقتی به هوش میآید که به جای شلوار، دامن پایش است و وسط پایش میسوزد.

