داستان‌گو
داستان کوتاه

گفت‌و‌گو با دختر ولادمیر مایاکوفسکی

 

النا ولادمیرونا مایاکوفسکی، دختر ولادمیر ولادمیرویچ مایاکوفسکی مشهورترین شاعر فوتوریست روسی است. النا مایاکوفسکی در سال 1993 موجودیت خود را فاش کرد. تا آن زمان، زیر اسم حقوقی خود، پاتریشیا تامپسون زنده‌گی می‌کرد. او پروفسور فلسفه و مدرس دانش‌گاه لی‌مان در نیویورک است. وی مولف پانزده کتاب، به علاوه‌‌ی کتاب "مایاکوفسکی" است که در منهتن منتشر شده؛ داستان النا، مادر و پدرش.

 

ماشا مِتِر.

 

 

ماشا متر: النا ولادمیرونا، ممکن است کمی بیش‌تر درباره‌ی تاریخ‌چه‌ی خانواده‌گی‌تان بگویید؟

 

النا مایاکوفسکی: پدربزرگ من [پدرشوهر مادرش]، مرد بسیار ثروت‌مندی در روسیه بود. او و خانواده‌ش پس از انقلاب ناچار شدند بین ترک کشور یا کشته‌شدن یکی را انتخاب کنند. مادرم برای خارج‌شدن از روسیه با مردی انگلیسی ساکن آمریکا ازدواج کرد. مرد انگلیسی عاشق مادرم بود. مادرم، جوان و زیبا، تحصیل‌کرده و جذاب بود. همه‌ی زنان روسی جذاب‌ند. آن وقت شوهر مادرم روسیه را ترک کرد اما دیگر به او اجازه‌ی بازگشت به آمریکا داده نشد. وقتی که من و مادرم در نیس بودیم، حدود سه‌سال داشتم و این تنها باری بود که مایاکوفسکی را دیدم. او خیلی زود به روسیه بازگشت و طولی نکشید که مرد. مادرم تا زمانی که زنده بود، عاشق مایاکوفسکی بود. این عشق بزرگ زنده‌گی او بود.

 

ماشا متر: چه‌طور کتاب مایاکوفسکی را در منهتن تمام کردید؟

 

النا مایاکوفسکی: مادرم احساس کرده بود که نمی‌‌خواهد هرگز از طریق وابسته‌گی و عشق‌ش به پدرم، بهره‌بردای و سرمایه‌اندوزی بکند. اما من فکر می‌کنم که داستان مادرم باید گفته شود. من به زنی در مسکو معرفی شدم که مادر و پدرم را باهم دیده بود و آن‌ها را به یاد می‌آورد. او گفت: "کنار آن‌ها، حضور سومی بود و آن عشق بود."

 

ماشا متر: عده‌ی زیادی در ابتدا نسبت به گفته‌های شما مقاومت می‌کردند. فکر می‌کنید چرا این‌طوری بوده؟

 

النا مایاکوفسکی: خب، دل‌داده‌ی همیشه‌گی او، لی‌لی یوریونا بریک، یک جذبه‌ی معنوی برای او خلق کرد و من فکر نمی‌کنم که مردم آن‌جوری، او را خیلی خوب درک کنند. من فکر می‌کنم ظاهرسازی و داستان‌های جعلی خیلی وقت‌ها مردم را گمراه می‌کند. لی‌لی بریک PR خوبی بود و من فکر می‌کنم او افسانه‌ی مایاکوفسکی را ترویج کرد و این واقعن راهی نبود که مردم او را به‌خوبی بفهمند و فکر می‌کنم که مادرم او را خیلی خوب می‌شناخت. بعد از آشنایی‌شان وقتی که در نیویورک بودند، هرروزشان را باهم می‌گذراندند. آن‌ها رابطه‌ی بسیار معنی‌داری با یک‌دیگر داشتند و پدرم وقتی درباره‌ی من حرف می‌زد، بسیار بااحتیاط می‌بود. او عکس من را در دفترش داشت و زمانی که مرد، لی‌لی بریک به دفترش آمد و آن عکس را برداشت. بدبختانه او مثل هم‌سر یک منتقد ادبی عضو آژانس NKVD بود.

 

ماشا متر: آیا شما احساس می‌کنید که او مایاکوفسکی را در انحصار داشته؟

 

النا مایاکوفسکی: فکرمی‌کنم که او مطمنن از بخشی از این‌ها منفعت مادی می‌برده. منظورم حق امتیاز و دارایی او است که لی‌لی سریع تر از مادربزرگ و خاله‌هایم تصرف کرد. زنده‌گی‌نامه‌ای از مایاکوفسکی هست با بخشی به نام داچکا که درباره‌ی مالیات‌هایی‌ست که برسفارش‌های لی‌لی بریک بسته شده. من این‌طور فکر می‌کنم. در روسیه زنی را دیدم که ویراستار آن کتاب بود. او به من گفت که آن قسمت از کتاب برداشته شده. قسمتی که واکنش پدر من نسبت به این‌که توانایی نگه‌داری دخترش را نداشته. این لی‌لی بریک بود که پیش استالین رفته بود و استالین هم اظهار کرده بود که "مایاکوفسکی بزرگ‌ترین شاعر انقلاب است و بی‌احترامی به نام او، توهین به اتحاد شوروی است." و هم‌چین چرندیاتی. من فکر می کنم که مایاکوفسکی کشته شده، چون او یکی از نخستین مخالفین بوده و هنگامی که او از شیفته‌گی رژیم بلشویک درآمد، دیگر نمی‌توانست اجازه‌ی زنده‌گی کردن داشته باشد. به این خاطر است که من فکرمی‌کنم اگر تحقیقات معاصر درباره‌ی مایاکوفسکی انجام گیرد، نتیجه‌ی آن به کلی متفاوت از گذشته‌ها خواهد بود.

 

ماشا متر: هرگز لی‌لی بریک را ملاقات کرده‌اید؟

 

النا مایاکوفسکی: خیر. چون اگر او می‌توانست موافق مرگ پدرم باشد. با من چه‌کار می‌خواست بکند؟ او وقتی که مطلع شد اتفاقاتی ممکن است برای مایاکوفسکی روی بدهد، کشور را ترک کرد. وقتی که مایاکوفسکی کشته شد او در روسیه نبود. پدرم کشته شده، شما می‌دانید. او مطمئنن مرنکب خودکشی بالای سر زنی نشده، آن‌چنان که مردم فکر می‌کنند. اما این‌که او چه‌طور مرده، هنوز مشکوک است. من فکرمی‌کنم لی‌لی بریک او را تسلیم دشمن کرد.

 

ماشا متر: به کسانی که می‌گویند شما قصد دارید تا چهره‌ی خودتان را برجسته کنید چه می‌گویید؟

 

النا مایاکوفسکی: می‌خواهم به آن‌ها بگویم که من کاملن حق تصدی پروفسوری را با نام پروفسور تامپسون دارم. من پانزده کتابم را با هم‌این نام منتشر کرده‌ام. من حتا به مردم چیزی درباره‌ی فرزند مایاکوفسکی بودن تا سال 1993 نگفته‌ام. هنگامی که یادبود سدساله‌گی پدرم بود. من برای اثبات حقوقم بدون کمک او [مایاکوفسکی] بسیار موفق بوده‌ام. اگر کسی این را به من بگوید تنها می‌تواند شاهد خشم من باشد.

 

ماشا متر: شما تنها یک‌بار آن‌هم وقتی که سه‌ساله بوده‌اید مایاکوفسکی را دیده‌اید. پس عشق‌ورزی شما به او چه‌طوری است؟

 

النا مایاکوفسکی: او، من است. وقتی که "ابر شلوارپوش" را خواندم، او را کاملن درک کردم. یک‌بار متنی نوشتم به نام "ژنتیک و تفسیر"، به معنای فهمیدن مایاکوفسکی. چون من به‌شکل ژنتیکی [غریزی] به او علاقه‌مندم. من نوشته‌های او را مثل یک غریبه نخوانده‌ام، بلکه آن‌ها را مثل یک محرم خوانده‌ام.

 

ماشا متر: مایلید خواننده‌گان‌تون چه‌گونه هم‌راهی‌تان کنند؟

 

النا مایاکوفسکی: خب، من دوست دارم آن‌ها دختر شاعر را که ذاتن فیلسوف است، درک کنند. کسی که یک چیز مشترک با پدر دارد و آن استعاره است. ما ایده‌ها و ادراکمان را از طریق استعاره ادامه دادیم. مایاکوفسکی از طریق شعر و من سعی می‌کنم از طریق فلسفه. بنابراین فکر می‌کنم خیلی از پدرم متفاوت نیستم. اگر چیزی باشد که من را مثل او کند، این است که من ایمان قوی‌ای دارم و سعی می‌کنم مطابق آن‌ها زنده‌گی کنم. از این‌که او عمر کوتاهی داشت، و موجب شد تا او را بهتر نشناسم، احساس اندوه بزرگی می‌کنم. اما شما می‌دانید، کارهای زیادی را در زنده‌گی‌م انجام داده‌ام که بی‌شباهت به کارهای او نبوده. اما من هرگز صاحب تاثیر مستقیم او نبوده‌ام. به این خاطر است که به نوشته‌ام نام "ژنتیک و تفسیر" داده‌ام. چون فکر می‌کنم بعضی‌چیزها آن‌جا روی کروموزوم ایکس است. یک‌بار برای مطالعه به بارنارد رفتم. هنگامی که یِوشنکو آمده بود. پیش او رفتم و گفتم من دختر مایاکوفسکی هستم. او گفت [تقلید صدای روسی] "مدارکت کجاست؟" و من به او گفتم: [ابروهایش را بالا می‌اندازد] این‌ها مدارک من هستند.

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

*این مصاحبه از مجله‌ی  the birch انتخاب  و ترجمه شده. [+]

 

*بازنشر این گفت‌و‌گو تنها با لینک دادن به آن مجاز است.

 

 

 

دل‌داده‌گان مایاکوفسکی

 

 

نخستین دیدار موثر مایاکوفسکی با خانواده‌ی بریک در سال 1915 بعد از مراسم خاک‌سپاری پدر لی‌لی صورت گرفت. هنگامی که مایاکوفسکی شعر بلند ابر شلوارپوش را در خانه‌ی پدر لی‌لی خواند و اوسیپ بریک (شوهر لی‌لی) دیوانه‌ی این شعر شد، و از آن هنگام تا زمان مرگ، مایاکوفسکی با آن‌ها در خانه‌ها‌ی مختلف زنده‌گی کرد. داستان دل‌داده‌گی مایاکوفسکی و لی‌لی بریک، یکی از نادرترین داستان‌های عاشقی‌ست. موافقین و مخالفین بر این‌که مایاکوفسکی تا آخرین روزهای عمر نیز لی‌لی بریک را عاشقانه دوست می‌داشت، هم‌عقیده‌اند. مایاکوفسکی و لی‌لی باوجود قهر و آشتی‌ها و معشوقه‌بازی‌هایشان، هیچ‌گاه از هم‌دیگر جدا نشدند. شیوه‌ای در رابطه که کمتر کسی آن‌را دنبال می‌کند. آن‌ سه، اوسیپ بریک، لی‌لی و مایاکوفسکی روزها به دنبال کار خود می‌رفتند و شب‌ها در یک خانه دور هم جمع می‌شدند و این شکل زنده‌گی تا سال 1930 ادامه یافت.

 

 اگر کسی بدون داشتن اطلاع کافی از شکل و نوع رابطه‌ی مایاکوفسکی با لی‌لی بریک این مصاحبه را بخواند بی‌گمان به این تصور می‌رسد که لی‌لی بریک زنی سودجو و خائن است.

 

النا ولادیمیرووا، پروفسور در مطالعات فمینیستی دانش‌کده‌ی لی‌من است. او حاصل دیدار کوتاه مایاکوفسکی از نیویورک است. مایاکوفسکی در ماه می (اردی‌بهشت) سال 1925 طی سفری که به پاریس، مکزیک و آمریکا داشت در نیویورک با زنی به نام اِلی جونز، آشنا شد. او تا آخر نوامبر (آبان) در نیویورک ماند و بعد به روسیه بازگشت. نتیجه‌ی این آشنایی کوتاه، دختری بود که در تابستان سال بعد به‌دنیا آمد.

 

مرد انگلیسی‌ای که او را شوهر مادرش معرفی می‌کند جورج جونز است. او به‌خاطر ازدواج با دختری روسی، نتوانست دیگر اجازه‌ی ورود به آمریکا را به‌دست بیاورد.

 

در جایی از مصاحبه، النا از لی‌لی بریک شکایت می‌کند که او هم‌چون هم‌سر یک منتقد، عضو آژانس NKVD است. باید گفت که اوسیپ بریک، شوهر رسمی لی‌لی، منتقد برجسته‌ی ادبیات روسیه بوده. در جایی دیگر اشاره می‌کند که لی‌لی بریک پیش استالین رفته. در حالی که این درست نیست و آن‌زمان به این راحتی نمی‌شد استالین را ملاقات کرد. لی‌لی بریک به استالین نامه نوشت و از این‌که بعد از مرگ مایاکوفسکی به آثار او بی‌توجهی می‌شود و هیچ ناشری کتاب‌های او را چاپ نمی‌کند، شکایت می‌کند. استالین هم به یزوف نامه‌ای می‌نویسد و در آن از مایاکوفسکی به عنوان ارزشمندترین و بهترین شاعر عصر شوروی نام می‌برد.

 

جایی که النا درباره‌ی اطمینان‌ش به کشته‌شدن مایاکوفسکی اشاره می‌کند، دلایلی که می‌آورد بی‌پایه و اساس است. او جلوتر عنوان می‌کند که لی‌لی بریک در قتل مایاکوفسکی نقش داشته و او بوده که مایاکوفسکی را به دشمن فروخته.

 

مایاکوفسکی فردی ناشناخته برای دشمن (آن‌طور که النا اشاره کرده) نبوده. او هرگز عضو هیچ دسته و گروهی، به ویژه حزب کمونیسم نیز نشده؛ نزدیک‌ترین گروهی که می‌توان برای دشمنی که النا می‌گوید، فرض کرد. پس چه‌گونه کسی می‌تواند فردی سرشناس را به دشمنی که معلوم نیست کی‌ست، بفروشد. و این دشمن نامعلوم چه دلیلی می‌توانسته برای کشتن شاعر داشته باشد؟

 

مایاکوفسکی پیش از مرگ، دوبار –به‌خاطر لی‌لی- دست به خودکشی زده بود وهردوبار هم از اسلحه استفاده کرده بود. روزهای آخر عمر نیز به یاکوبسن گفته بود که در وضع و حالی‌ست که تنها یک عشق بزرگ می‌تواند او را نجات دهد. من فکر می‌کنم که علت معشوقه‌بازی های بسیار‌ش در سال‌های آخر عمر، هم‌این بوده. او در جست‌و‌جوی دلیلی برای زنده‌گی می‌گشته (و نمی‌یافته).

 

در حالی که خودکشی مایاکوفسکی دلایل بسیاری داشته؛ انقلاب روسیه و رژیم بلشویک که او آن‌همه به آن امید بسته بود، دوران سرد و زوال‌ش را طی می‌کرد و از اجرای آن‌همه برنامه‌های بزرگ خبری نبود. دیگری تب فوتوریسم که مایاکوفسکی هنرمند شماره‌ی یک آن بود، چندسالی می‌شد که خوابیده بود. برخوردهای نامناسب با نمایش‌نامه‌ی حمام سونا، تحریم نمایش‌گاه بیست‌سال‌ کار. ماجرای تاتیانا و ناکامیابی‌ش از معشوقه‌ها. اوضاع روحی مناسبی را برای شاعر حساس نساخته بود.

 

النا جایی می‌‌گوید که آن طور که مردم فکر می‌کنند مایاکوفسکی بالای سرزنی خودکشی نکرده. این زن که النا از او یاد می‌کند به احتمال زیاد باید ورونیکا پولونسکایا باشد. آخرین کسی که او را زنده دید و البته هنگام شلیک گلوله بالای سر مایاکوفسکی نبوده، بلکه دقایقی پس از این‌که ورونیکا، اتاق مایاکوفسکی را در پاساژ لوبیانکا ترک می‌کند دست به این کار می‌زند و ورونیکا پس از شنیدن صدای گلوله به هم‌راه هم‌سایه‌ها وراد اتاق می‌شود. ورونیکا پولونسکایا که از ماه می 1929 تا زمان مرگ مایاکوفسکی در آوریل 1930 با مایاکوفسکی رابطه داشت، خاطرات‌ش را در کتابی با نام من عاشق مایاکوفسکی بودم (که علی شفیعی آن‌را به فارسی برگردانده) هشت سال پس از مرگ مایاکوفسکی به چاپ رساند. (که من بسیار علاقه‌مندم روزی این کتاب را کالبدشکافی کنم). او در این کتاب به صراحت بیان کرده که مایاکوفسکی عاشق او بوده و او نیز چنین. ورونیکا نیز مانند الی جونز زمانی که هم‌سر داشت با مایاکوفسکی بود و در هم‌این مدت کوتاه رابطه‌شان دوبار از او سقط جنین کرد. قطعن هیچ‌کدام از معشوقه‌های مایاکوفسکی برای او جای لی‌لی بریک را نمی‌گرفتند. خود ورونیکا نیز این‌را در کتاب‌ش بیان کرده: متوجه شدم که لی‌لی بریک به مسائل عاشقی مایاکوفسکی نه تنها بی‌اعتناست، بلکه او را تشویق هم می‌کند. اما اگر کسی قصد داشت روی مردش تاثیر عمیق بگذارد برایش غیر قابل قبول بود. او می‌خواست برای همیشه تنها فرد متعلق به ولادیمیر ولادیمیرویچ باشد، موجودی یگانه و بی‌نظیر برای مایاکوفسکی.

 

            در بین معشوقه‌های مایاکوفسکی، تاتیانا آلکسیونا (که خوش‌بختانه کتابی درباره‌ی ماجرایش با مایاکوفسکی چاپ نکرده) مهم‌ترین‌شان بوده. مایاکوفسکی همان شبی که از سفر نیزا که برای دیدار مجدد الی جونز و دخترش رفته بود، بازگشت با دختر جوان روسی که در پاریس ساکن بود، آشنا شد. رابطه‌ی آن‌دو به‌سرعت چنان عمیق شد که مایاکوفسکی تصمیم گرفت با او ازدواج کند. لی‌لی بریک شدیدن مخالف این ازدواج بود. برای او چنین اتفاقی غیرممکن می‌بود. اما زمانی که مایاکوفسکی برای انجام تصمیم‌ش قصد رفتن به پاریس را داشت، به او اجازه‌ی خروج از کشور داده نشد. بنگت یانگفلت که کتابی درباره‌ی رابطه‌ی لی‌لی و مایاکوفسکی به‌ چاپ رسانده این احتمال را که خانواده‌ی بریک با نفوذشان مانع از ویزا گرفتن مایاکوفسکی و درنتیجه ازدواج‌ش شده‌اند را مطرح کرده.

 

النا جایی درباره‌ی اطمینان از این که لی‌لی بریک از سود حق امتیاز آثار مایاکوفسکی استفاده می‌کرده و قبل از این‌که مادربزرگ و خاله‌های‌ش آن‌را تصرف کند، حق امتیاز را به‌دست آورده صحبت می‌کند. مایاکوفسکی پیش از خودکشی، نامه‌ای با نام نامه‌ی خداحافظی که به‌روشنی یک وصیتنامه بود، نوشت و درآن نامه حق امتیاز آثارش را و هم‌این‌طور دست‌نوشته‌های نخستین‌ش را به خانواده‌ی بریک بخشید.

 

            تقریبن هر زنی که برای مدت کوتاهی با مایاکوفسکی رابطه داشته همه‌جا اعلام کرده که عاشق مایاکوفسکی بوده و بیش‌تر از آن مایاکوفسکی عاشق او بوده است. راه‌های زیادی برای جاودانه‌شدن وجود دارد که رابطه با مردی بزرگ و نام‌دار یکی از آن‌هاست و هنگامی این‌ رابطه ارزش‌مند خواهد بود که آن مرد بزرگ و نام‌دار دل‌بسته‌ و وابسته‌ی آن‌ها بوده باشد.

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
قالب وبلاگ