داستانگو سهساله شد
- فرانتس کافکا وقتی بیستساله بود در کابین قطار برای معشوق خود نوشت: “هنگام بازگشت، همچنان که زاغها را بر دشتهای پوشیده از برف نگاه میکردم، به خود میگفتم: میباید از موفقیت بپرهیزی.”
- قوانین موفقیت را دیگران تعیین کردهاند، و تمام راههایی که برای رسیدن به آن ابداع میشوند، هرچهقدر هم تازه و بکر باشند، بازهم به سکوها ختم میشوند و معیارهای تمام این سکوهای افتخار را دیگران وضع کردهند و بر تمامی مدالهای افتخار، عقاید قانونشدهی داورانست که حک شده.
- در راه موفقیت قدم برداشتن، یعنی پذیرفتن قوانین و عقاید تحمیلی دیگران. بردهی الگوهایی شدن که به عنوان ایدهآلها به ما نشان میدهند. اگر پولدار بشوی، آنوقت مورد احترام همه هستی. بنابراین من دنبال پول میروم و آدم ثروتمندی میشوم و مورد احترام مردم قرار میگیرم. آنوقت لبخند رضایت میزنم که آدم موفقی شدهام؛ ابتذال یعنی این.
- اما خودداری از پذیرش نظامها کار هرکسی نیست. هرکسی نمیتواند در مقابل نظامی که شبانهروز الگوها را به خوردمان میدهد، ایستادهگی کند.
- حتا رمانهای نویسندهگانی که در قرن پیش و امروز بزرگ میخوانندشان هم، ایدهآلها، همآنهاییست که در بیرون است؛ در رمان بینوایان اثر ویکتور هوگو، قهرمان رمان، ژان والژان به داماد خود، میگوید: “میبینم که به خوشبختی کامل رسیدهای و در زندهگیت چیزی کم نداری”. ماریو به چی رسیده بود که والژان این را به او گفت؟؛ به پول و به کزت. ثروتمند شده بود و زن زیبایی گرفته بود. هماین. رمان تمام شد. کتاب را ببندید.
- در رمان “جادهی ممنوع” از آرتور داناوان، جرالد رو میکند به آموس و میگوید:
- -از من به دل نگیر دوست من، ولی، با این کارها به جایی نمیرسی.
- “به جایی نمیرسی”، یعنی موفق نمیشوی. یعنی در قوانینی که ما ساختهایم، دوست من، تو جایی نخواهی داشت.
- روی سطح رودخانهی زندهگی را همیشه چیزهای سبک و توخالی میپوشاند: شهرت یکیشان است، و آدم ساده فقط روی آب را میبیند. موفقیت، یکی از بزرگترین آشغالهاییست که روی سطح این رودخانه برق میزند.
- آلبر کامو میگفت: “کسی متوجهی این نیست که بعضی افراد نیروی بسیار زیادی را صرفن برای معمولی بودن صرف میکنند.”
- آدمی در نهایت موفقیت که مبلغان جامعه و زندهگی سرمایهداری آنرا به عنوان انسان کامل و کسی که بیش از همه زندهگی را شناخته به ما معرفی میکنند، به معنای آدمیست که تا سرحد ممکن، به تایید دیگران و جامعه زنجیر شده و به بهترین شکل از خواستههای آنان اطاعت کرده.
- فرانتس کافکا در نامهای به فلیسه باور، که بر سر اجارهی آپارتمانی، دچار اختلاف عمیق شده بودند، نوشت: ”خواست تو کاملن منطقی بود: تو مثل همهی خانوادههای همطبقهی ما، یک آپارتمان قشنگ با مبلمان کامل میخواستی... ولی مجموعهی اظهار نظرهایت دربارهی آپارتمان، چه چیزی را ثابت میکند؟ فقط بیانگر این است که تو با دیگران همعقیده هستی، نه با من... من نیازی به خانهی دائمی ندارم که به طمعِ آن نظمِ بورژواییش، بخواهم به این تجارت [ازدواج] تن دهم... من از داشتن چنین خانهای به وحشت میافتم.” فرار کافکا از قواعدی که جامعه میخواهد بر گردهی او بگذارد در این نامه دیدنیست. فلیسه باور، نامزد او، که میخواست کافکا را به این زندهگی وادارد. اما کافکا، فلیسه و زندهگی معمولی را به تنهایی و نویسندهگی ترجیح داد.
- و آدم ناموفق، آدم گناهکاریست. او باید احساس گناه کند، چرا که نتوانسته از امکاناتی که جامعه به او داده بهره ببرد. پیش از این مذاهب، انسانها را دچار احساس گناه میکردند و حالا جامعهی سرمایهداری. قبلن بوسیدن زن و نوشیدن شراب گناه محسوب میشد، اما دیگر چه کسی از این کردارها احساس گناه میکند؟. این گناهان مربوط به گذشتههای دورند؛ کار مذهب تمام شده و حالا چیزهای تازهای هست؛ ما باید با چیزهای تازهای بجنگیم چون گناه نمیمیرد؛ هنوز وجود دارد؛ شما گناهکارید، اگر در عصر ترافیک، خودرو ندارید. شما گناهگارید اگر در عصر ارتباطات، موبایل ندارید و یا با وجود اینهمه مجلات مد، هنوز نفهمیدهاید که باید بینیتان را عمل کنید. جامعهی سرمایهداری ابزار خودش را دارد. کارش هماین است. به ما گناه تزریق میکند و محصول میفروشد؛ از توی صفحات وب، از توی روزنامههای رنگی، مجلات مد، از توی شبکههای تلویزیونی نکبت. الگوها را جلویمان میریزد و به ما میفهماند که این ماه باید مدل موهایمان چهطور باشد. رنگ فصل چیست؟ این فصل باید چه نوع ساعت مچیای داشته باشیم. خط چشم برجستهی آرکانسیل. عطر Heavens River. دیگه پشت چشم آبی مد نیست دخترم.
- جامعهی سرمایهداری به مایکل جکسون و جنیفر لوپز نیاز دارد. به الگوهای درخشان. به الماس شش قیراطیای که بِن اَفلِک به جنیفر لوپز هدیهی تولد میدهد بیشتر احتیاج دارد تا به فرانتس کافکا. فرانتس کافکا اصلن کدام خری است؟
- وبلاگ داستانگو امروز سه ساله شد. در یک سالی که گذشت آثار من بسیار کم بودند. این به خاطر ننوشتن من نیست، یلکه به دلیل ناتوانی من در به پایان بردن داستانهای بیشماریست که آغاز کردهام و هیچ. من به تازهگی توانایی انجام دادن هر کار مثبتی را از دست دادهام و فکر میکنم از درون این سکون، یا آثار بسیاری بیرون خواهند آمد یا هیچچیزی، چون من..
- ...چون من عاشق رابطههای از بینرفتهام، عاشق خانهها و باشگاههای متروک. آدمهای مرده. ژنرالهای بیمدال. آدمهای بیافتخار. مردانی که هدفهای بزرگی در سر داشتهند و هرگز به هدفشان نرسیدهند. دوندهگانی که یکسال برای اولشدن تمرینکردهند و روز مسابقه، پایشان پیچ خورده. کسانی که به خاطر قبول نشدن در کنکور، خودکشی کردهند.
- من عاشق شکستخوردن هستم.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٤/٧/٢٥ توسط خسرو نخعی
| پيام ها ()
