داستان‌گو
داستان کوتاه

برگردان از خسرو نخعی

 

 

چارلز بوکوفسکی، مصاحبه‌های زیادی در  زنده‌گی‌ش نداشته و من خوش‌شانس بودم که توانستم بیش از یک‌بار با او گفت‌و‌گو کنم. آن‌چه در زیر می‌آید به احتمال زیاد قبلن جایی منتشر نشده. حدس می‌زنم که این مصاحبه در حدود سال 1987 انجام شده باشد. وقتی که در حال تحقیق روی بوکوفسکی در آلمان غربی بودم. در مدت تحقیق، ساعت‌های زیادی را با مترجم آلمانی او کارل ویزنز، در مانهیم آلمان صحبت کردم. او، کار بسیاری از نویسنده‌گان پیش‌تاز آمریکایی را به آلمانی برگردانده و آن‌ها را با توجهی قلبی که مهم‌ترین‌ش به بوکفسکی بوده، به خواننده‌گان آلمانی معرفی کرده.

 

جی دووارتی

 

 

دوواِرتی: کتاب‌های شما بیش از دو و نیم میلیون نسخه در آلمان غربی به فروش رسیده. آن‌ها در هر فروش‌گاه آموزشی، هر ایست‌گاه مترو و هر فروش‌گاه کتابی وجود دارند. هم‌آن‌طور که کارل ویزنر، مترجم آلمانی شما گفته، آن‌ها خودبه‌خود فروخته می‌شوند، و به هبچ توصیه و تبلیغی احتیاج ندارند. چه‌طوری به چنین موفقیت خارق‌العاده‌ای در آن‌جا دست پیدا کرده‌اید؟

 

 

بوکفسکی: من ایمان دارم که مردم آلمان برای شرط‌یندی و معرفی، خیلی آزادند. چرا این‌طوری‌ست، نمی‌دانم. این‌جا در ایالات متحده، یک ادبیات ساکن و بی‌خطر را بیش‌تر ترجیح می‌دهند. این‌جا مردم نمی‌خواهند تکان بخورند یا بیدار بشوند. آن‌ها ترجیح می‌دهند بخوایند، هم‌آن‌طور که زنده‌گی می‌کنند. برای آن‌ها، چیزی که اطمینان‌بخش و پیر است، چیز خوبی‌ست.

 

 

دوواِرتی: احساس می‌کنید که خواننده‌گان آلمانی، چه چیزی را در آثار شما می‌بینند؟ آیا شما واقعن احساس می‌کنید، هم‌آن‌طور که در بعضی شعرهایتان گفته‌اید، موفقیت منحصرن به قدرت کار مترجمان بسته‌گی دارد؟

 

 

بوکفسکی: برای مردم آلمان، مطمئنم این‌که در آن‌جا به دنیا آمده‌ام، کمک‌کننده‌ است. این به فروش میلیون‌ها نسخه کمکی نمی‌کند. شاید برای سدهزاتاش. من تحفه‌ام. مترجمان من؟ خب، احتمالن آن لعنتی‌ها کارشان خوب است. کتاب‌ها در فرانسه، ایتالیا و اسپانیا فروش خوبی داشتند. در انگلیس نه. کی می‌داند چرا؟ من نمی‌دانم. شما می‌دانید که سعی من این است که زبان و ساختار کارم ساده و آشکار باشد: این به این معنی نیست که من چیزی نمی‌گویم. به این معنی است که من حرفم را مستقیمن و بدون پرده‌ی دودی نشان می‌دهم. انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها به ادبیات کهن کوفتی عادت کرده‌اند و با هم‌آن چرندیات قدیمی خواب می‌شوند. اگر آن‌ها چیزی را بخوانند و ببینند که برایشان جالب نیست یا نمی‌توانند آن‌را بفهمند، بیش‌تر اوقات آن‌را سنگین فرض می‌کنند. یا من این‌طور فهمیده‌ام.

 

 

دوواِرتی: چرا فکر می‌کنید آمریکایی‌ها شما را قبول ندارند؟ آیا این مسئله‌ای مربوط با تیراژ است که جان مارتین، ناشر شما، توانایی کافی را برایش ندارد و مثلن، یک ناشر نیویورکی باید مبلغ کتاب‌های شما باشد و آن‌ها را به طریقی به بازار فروش برساند؟

 

 

بوکوفسکی: بله. انتشارات Black Sparrow تیراژ محدودی دارد و این باعث می‌شود که شهرتم در آمریکا به شکل قابل توجهی محدود شود. هنوز آن‌ها از من پشت هم کتاب چاپ می‌کنند و بیش‌تر این کتاب‌ها هوز زیر چاپ یا آماده است. Black Sparrow و من با هم شروع کردیم و آرزوی من این است که با هم نیز تمام کنیم. این‌جوری خیلی مناسب خواهد بود. اگر من به یک انتشارات بزرگ در نیویورک می‌رفتم، می‌توانستم فروش بیش‌تری در آمریکا داشته باشم، و می‌توانستم ثروت‌مند شوم. اما شک دارم که بازهم نوشتن را ماهرانه و شاد ادامه می‌دادم. هم‌چنین شک دارم که می‌توانستم آن‌جا نیز هم‌آن‌قدر آزادی داشته باشم که در Black Sparrow دارم. به عنوان نویسنده، خودم را در بهترین دنیاها می‌بینم: مشهور در جای‌دیگر و کارکننده در این‌جا. خدایان، بسیاری از دام‌های نویسنده‌گان متوسط آمریکایی را بر من بخشیده‌‌ند. BS وقتی سراغم آمد که کس دیگری حاضر نبود. این پس از سال‌ها کار مثل یک کارگر معمولی و یک نویسنده‌ی گرسنه، نادیده‌ گرفته‌شدن توسط ناشران بزرگ، و بیش‌تر مجلات مهم، به دست آمده و حالا این بسیار حق‌ناشناسی خواهد بود اگر من به دنبال یک ناشر نیویورکی بروم. درحقیقت، من میل کمی به انجام‌ش دارم.

 

 

دوواِرتی: نامه‌های اخیر شما به کارل ویزنر، که در حدود سال 1961 شروع شده، نیرومند، خشمگین و با بینش باورنکردنی توصیف شده‌ند. بعضی از آن‌هایی که دیدم، نامه‌هایی قائم به ذات بودند که شما نوشته بودید. و ویزنر، وقتی این مکاتبات را شروع کرده که هنوز دانش‌آموز بوده. درحالی که هیچ‌کدام از شما قبل از شروع نامه‌نگاری نه هم‌دیگر را دیده بودید و نه چیزی از هم شنیده بودید. چه انگیزه‌ای باعث شد که این نامه‌ها را برای او بنویسید؟

 

 

بوکوفسکی: حرفی ندارم که بگویم همه‌ی این‌ها چه‌طور با کارل ویزنر شروع شد؛ تقریبن سه‌دهه‌ی پیش بوده. ولی یک‌جورایی ما با هم مکاتبه می‌کردیم. مطمئنم که او چندتا از کارهایم را در بعضی نشریات کوچک آمریکا دیده بود و ما نامه‌نگاری با هم را شروع کردیم. نامه‌های او بسیار بـُرنده و سرگرم‌کننده بودند (مثل زنده‌گی در برزخ)، و او من را وادار به مبارزه در تاریکی ابدی می‌کرد. نامه‌های کارل همیشه و هنوز مثل الهامی از زنده‌گی، از امید و از دانایی بوده و هست. من در اداره‌ی پست گه‌گاهی کار می‌کردم و با یک زن دیوانه‌ی الکلی تو یک آپارتمان زنده‌گی می‌کردم و یک‌طورهایی هم می‌نوشتم. همه‌ی پولی که درمی‌آوردیم صرف نوشیدن می‌شد. ما درهم و برهم و در یک میل مفرط به ناامیدی زنده‌گی می‌کردیم. یادم می‌آید که حتا برای خریدن کفش، پول نداشتم. میخ‌های کفش کهنه‌ام وقتی که راه می‌رفتم توی پام فرو می‌رفت. هرشب مست می‌کردیم درحالی که من مجبور بودم ساعت پنج صبح از خواب بیدار بشوم. موقعی که می‌نوشتم، شعر از هم‌این‌ها بیرون می‌آمد و نامه‌هایی که کارل می‌فرستاد تنها جادوی خوب برایم بود.

 

 

دوواِرتی: ویزنر را چه‌طور تصور می‌کنید؟

 

 

بوکوفسکی: چه‌طور تصورش می‌کنم؟ هم‌آن‌جوری که بود، وقتی که باهاش ملاقات کردم. یک آدم شگفت‌انگیز جهنمی.

 

 

دوواِرتی: مهم‌ترین و اساسی‌ترین بحثی که شما در مکاتباتتان درگیرش شدید، چه بود؟

 

 

بوکوفسکی: نامه‌نوشتن به کارل ویزنر. احساس می‌کردم که با کارل، می‌توانم هرچیزی را که می‌خواسته‌ام بگویم، و خیلی وقت‌ها هم موفق می‌شدم.

 

 

دوواِرتی: آیا امروز کسی هست که شما به تفصیل و باجدیت به او نامه بنویسید؟

 

 

بوکوفسکی: نه.

 

 

دوواِرتی: آیا احساس می‌کنید نامه‌هایی که با ویزنر یا هرکس دیگر نوشته‌اید برایتان مثل یک تمرین ، یا یک آزمایش برای نوشتن یا ایده‌پردازی بوده؟

 

 

بوکوفسکی: نه، من هرگز توانایی‌های نویسنده‌گی‌م را در نوشتن نامه امتحان نکرده‌ام. مثلن، خوانده‌م که همینگوی وقتی که نمی‌توانسته چیزی بنویسد، نامه می‌نوشته. برای من، این خیانت به کسی‌ست که دارید برای‌ش نامه می‌نویسید. من نامه می‌نوشتم، چون آن‌ها هم‌آن‌موقع به ذهنم می‌آمدند. یک نیاز بودند. یک فریاد. یک خنده. یک چنین چیزی. من هیچ‌وقت زیر دستم کاربن نمی‌گذاشتم.

 

 

دوواِرتی: آیا شعرها و داستان‌هایتان هیج‌وقت از بین نامه‌هایتان بیرون آمده‌اند؟

 

 

بوکوفسکی: بعضی از داستان‌ها و شعرهایم از نامه‌ها بیرون آمده‌ند. اگر این‌طور شده، بعد از نوشتن نامه بوده. یک فکر کوچک: “اَه، شاید بایداین خط یا ایده را یک‌جای دیگر استفاده کنم.” ولی نه در خیلی از وقت‌ها. نامه اول نوشته می‌شده.

 

 

دوواِرتی: کارل ویزنر، نامه‌های اخیر شما به او را “غذای روح“ توصیف کرده. شما از دریافت نامه از چه کسی بیش‌تر از همه لذت می‌بردید و چرا؟

 

 

بوکوفسکی: باید بگویم که، نامه‌های کارل از همه بهتر بوده. من را برای هفته‌ها به جریان می‌انداخت. من حتا گاهی اوقات برایش نامه می‌نوشتم که بگویم: ”لعنتی، تو زنده‌گی‌م رو نجات دادی”. و این حقیقت دارد. بدون کارل، من مرده بودم، یا نزدیک به مردن یا دیوانه‌گی یا نزدیک به دیوانه‌گی، یا یک‌جایی توی سطلی از لجن داشتم باوه‌سرایی می‌کردم.

 

 

دوواِرتی: شما همیشه درباره‌ی تاریخ‌گذاری نامه‌هایتان بسیار وسواسی بوده‌اید، و انرژی زیادی را دست‌کم برای نامه‌های ویزنر صرف کرده‌اید. آیا با هیچ انگیزه‌ای از پیش، نامه‌ها را به سانتا باربارا فروخته‌اید؟ آیا احساس می‌کردید آدم‌هایی بیرون از کسی که به‌ش دارید نامه می‌نویسید، وجود دارند؟ یعنی، آیا فکر می‌کنید که آگاهانه یا ناآگاهانه برای آینده‌گان می‌نوشتید؟

 

 

بوکوفسکی: نامه‌های کارل، به سانتا باربارا فروخته شد هم‌راه دیگر چیزها، چون این‌طوری آن‌ها باقی می‌ماندند. من حتا نامه‌ها را نداشتم. ازکارل درباره‌شان پرسیدم و او گفت اهمیتی ندارد. هم‌این. نه، من هیچ‌وقت به آدم‌هایی بیرون از کارل در نامه‌ها فکر نکرده‌ام. اگر این‌طور بود، آن‌ها نامه‌های گُهی از آب در می‌آمدند. من به کارل نامه می‌نوشتم چون احساس می‌کردم او می‌داند چه می‌گویم و جواب‌هایش سرورآمیز، دیوانه‌کننده، شجاعانه و راه‌نما بودند. من یک‌دنیا نامه‌های ادبی خوانده‌ام، نامه‌های چاپ شده که نویسنده‌گان مشهوری نوشته بوده‌اند. به‌نظر می‌آید که آن‌ها برای بیش از یک‌نفر می‌نوشته‌اند. این کارشان بوده، مگر این‌که به من نامه می‌نوشتند.

 

 

دوواِرتی: از چه چیز نامه‌نوشتن بیش از همه لذت می‌برید؟ وقتی که می‌نویسیدشان؟

 

 

بوکوفسکی: نامه‌نوشتن، مثل شعر نوشتن، مثل داستان و رمان، به من کمک می‌کند تا از دیوانه‌گی و از تسلیم‌شدن فرار کنم. من نامه‌ها را در شب می‌نویسم. وقتی که مستم، هم‌آن‌طوری که چیزهای دیگرم را می‌نویسم.

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

* این مصاحبه از سایت اینترنتی Poetry Circle انتخاب و ترجمه شده. [+]

 

*بازنشر این گفت‌و‌گو تنها با لینک دادن به آن مجاز است.

 

 

 
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٤/۱٢/۱٤ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
قالب وبلاگ