داستان‌گو
داستان کوتاه
داستان‌گو، دوساله شد
بسیار خب، امروز وب‌لاگ داستان‌گو، دوساله شده و نویسنده‌ش هم بیست و چهار ساله. بیست‌وپنجِ مهرِ بیست‌وچهار سال پیش، متولد شده. تولد؛ معصیت اصلی‌ای که دیگران برای ما مرتکب می‌شوند. مادر، که گناه کردارش را به گردن ما می‌اندازد و از این‌کار لذت می‌برد؛ لذت به زندان انداختن دیگری. مادر، زندا‌ن‌بان کور است؛ نمی‌بیند چه‌طور رنج می‌کشیم و ما هم وقت بزرگی، کور می‌شویم و آن‌وقت که به یک‌دیگر لب‌خند می‌زنیم، هیچ‌کدام چهره‌ی دیگری را نمی‌بینیم. مادران فقط وقتی بمیرند، شایان ستایش‌ند.
سیزده‌سالم بود. سر کلاس زبان نشسته بودم. معلم داشت روی تخته درس می‌نوشت و من هم کاملن حواسم جای دیگری بود؛ شب پیش نصف بوف کور را خوانده بودم و داشتم توی کاغذی که از وسط دفترم جداکرده بودم، چیز می‌نوشتم. معلم متوجه شد که من حواسم به درس نیست. سئوالی درباره‌ی چیزی که داشت درس می‌داد پرسید. (حرف‌زدن و نوشتن به زبان فارسی مشمول جریمه‌ی آوردن شیرینی می‌شد). به فارسی و بی‌حوصله گفتم نمی‌دانم. آمد بالای سرم. کاغذی که زیر دستانم سعی می‌کردم پنهان‌ش کنم را کشید و خواند و من را هم‌راه با یکی از دانش‌آموزان کلاس و آن کاغذ، پیش ناظم مؤسسه فرستاد. سال 1371 بود. ناظم، مرد درشت‌هیکل جوانی بود که صورت‌ش را انبوهی از ریش پوشانده بود. هم‌کلاسی‌م سمت چپ من ایستاده بود و ناظم، پشت میز نشسته بود. کاغذ را خواند و بعد مستقیم و خشم‌گین نگاهم کرد. چندلحظه‌ی دل‌هره‌آور گذشت تا این‌که ناگهان او از روی سندلی‌ش بلند شد و با دست سنگین‌ش چنان توی گوش چپ من زد که برق ازم پرید و فکر می‌کنم کمی هم لباس زیرم را خیس کردم. اما یادم است گریه نکردم. اسم آن مرد اکبر رضایی بود. دیگر به آن کلاس نرفتم و تا سه‌سال هم نه چیز حسابی‌ای خواندم و نه دل‌م می‌خواست چیزی بنویسم؛ سه‌سال ایستایی. سه سال توقف، به خاطر یک سیلی.
بگذریم. بباییم به حال. برای من این فرصت که متنی انتقادی درباره‌ی وبلاگ بنویسم هر یک‌سال یک‌بار پیدا می‌شود. بار پیش، در کوری، دیدگاه انتقادی‌م را درباره‌ی قسمت پیام‌های دیگران نوشتم. این‌بار می‌خواهم درباره‌ی لینک‌دادن بنویسم.
هم‌واره خودم را –هرچه باشم- زیر این مسئولیت دیده‌ام که چون وبلاگ من بازدیدکننده دارد، باید دیگرانی را نیز از این راه معرفی کنم. باید. شوخی ندارم. من لینک‌ها را برای خودم نمی‌گذارم. اگر کسی در کارش جدی‌ست باید معرفی شود. می‌خواهد رفیقم باشد، می‌خواهد نباشد و در این راه هرگاه کسی رسمن –نه در قسمت پیام‌ها- ازم خواسته که به وبلاگ‌ش لینک بدهم، این کار را کرده‌ام. من از حلقه‌بازی متنفرم. افراط در این دیدگاه بود که به وبلاگ‌هایی که به‌نظرم بسیار ضعیف می‌آمدند هم زیر عنوان صفحه‌های بی‌خود یا احمقانه لینک دادم. (به‌تازه‌گی برشان داشته‌ام). کاری که همه برداشت دیگری از آن کردند. نمی‌خواهم بگویم وبلاگ داستان‌گو تافته‌ای جدا بافته است. نه. من هم از این دست کثافت‌ها هستم. من هم بین کسی که نمی‌شناسدم و کسی که می‌شناسدم ترجیج می‌دهم لینک را به دومی بدهم. اما حاضر نیستم به وبلاگ‌های مشهور لینک بدهم. این اخلاق را ندارم که خایه‌‌ی نویسنده‌های وبلاگ‌های مطرح را بمالم تا آن‌ها من را به رسمیت بشناسند و در حلقه‌ی خود راه‌م دهند. به هم‌این دلیل است که بعد از دوسال هنوز داستان‌گو در هیچ وبلاگ پربیننده‌ای، لینک ندارد.
عجیب‌ترین قسمت قضیه در این حلقه‌بازی‌ها، این است که وبلاگ‌نویسی یک فعالیت اقتصادی نیست. کسی پولی از این راه درنمی‌آورد که با پشتیانی از کسانی که در حلقه‌ی خودش هستند رقبا را حذف کند و پول بیش‌تری به جیب بزند. وبلاگ‌نویسی یک فعالیت سیاسی نیست تا دوستانی که در حلقه‌تان جمع کرده‌اید برای مبارزه‌ی فصل بعدی انتخابات به کار آیند و از شما پشتیبانی کنند. پس تشکیل حلقه برای چی‌ست؟
الان به شما می گویم؛ فکرِ در حلقه آوردن دیگران، چیزی جز به‌دست آوردن تأیید آن‌ها نیست. این فکر از خودخواهی مفرط سرچشمه می‌گیرد و نشان‌دهنده‌ی ترس از تنهایی روی صحنه است. حلقه‌‌باز می‌خواهد وقتی کارش را روی صحنه اجرا کرد، چندنفر را در ردیف جلو داشته باشد تا نخستین کسانی باشند که می‌ایستند و برایش کف می‌زنند. روشن است که هرچه تعداد این ستایش‌گران بیش‌تر باشد، موفقیت او هم بیش‌تر است. چرا که یک ستایش‌گر هرگز مرجع‌ش را نفی نمی‌کند؛ تأیید می‌کند: "داستان‌ت مثل همیشه عالی بود. کار تو شاه‌کاره." همه از این راه رفته‌اند. تمام هنرمندان مشهور و با عقل. من هم باید از هم‌این راه بروم و گریزی نیست.
وبلاگ خوابگرد را باز می‌کنم. وبلاگی که زمانی، بیش از دوهزار بازدیدکننده در روز داشت. سیدرضاشکراللهی آن را می‌نویسد (می‌نوشت). او منتقد است. مردی خوش‌قلم و کاردان که سال گذشته در متنی انتقادی درباره‌ی ابتذال در بلاگ‌نویسی، گفت که باید گروهی بر کار بلاگ‌نوسان نظارت داشته باشند تا هرکسی نتواند هرچه می‌خواهد انتشار دهد. پس از آن، سیل انتقادها به این طرز تفکر او چنان وارد شد که او از بلاگ‌نویسی قهر کرد و گفت که دیگر نمی‌نویسد. او که هم‌زمان در حال به پیش بردن مسابقه‌ی ادبی بهرام صادقی بود، پس از مدتی بازگشت و به نوشتن متن‌های انتقادی‌ش –با غلظتی بیش‌تر- ادامه داد، مثل کودکی که با وجود این‌که یک آب‌نبات رشوه گرفته، سعی می‌کند قهر خود را حفظ کند.
در سمت چپ این بلاگ، ستونی از لینک‌ها را زیر عنوان برخی آشنایان، می‌بینیم. این "برخی آشنایان" خیلی معنی می‌دهد. چه شد که شکراللهی دوباره نوشت؟ مگر نگفته بود دیگر نمی‌نویسد؟ پاسخ دو کلمه است: "برخی آشنایان". بسیار خب، پس این برخی آشنایان، هستند، تا ما با خیال راحت از روی صحنه قهر کنیم و پایین برویم؛ مطمئن از این‌که برخی آشنایان هستند تا آن آب‌نبات را به ما بدهند و نگذارند که ما از در سالن بیرون برویم، و ما را دوباره به صحنه بازگردانند. برخی از آشنایان، یعنی برخی از اعضای حلقه. (شکراللهی چند ماه پیش برای دومین بار گفت که دیگر در بلاگ‌ش نخواهد نوشت.)
رابطه‌ی بین حلقه‌باز و ستایش‌گر، منافعی را برای هر دو دارد. حلقه‌باز، ستایش‌گر را دارد تا از طریق او تنهایی را -که نمی‌تواند تحمل‌ش کند- از بین ببرد و با تحسین او ارضا شود و ستایش‌گر هم می‌خواهد از طریق اعتبار، شهرت و امتیازِ بیش‌تر حلقه‌باز به اعتبار، شهرت و امتیازِ بیش‌تری برسد و در عین حال هر ستایش‌گری خود می‌خواهد مرجعی برای ستایش‌گران کوچک دیگری باشد. توجیهی که ستایش‌گر در این‌گونه موارد می‌آورد این است: حلقه‌باز خوب و کامل است، پس شرم‌ساری از اطاعت شایسته نیست. نمی‌توان با او مساوی بود، زیرا بسیار داناتر و بهتر از ماست.
اینترنت فضایی‌ست که انسان توانسته آزادی را به طور مساوی بین کاربران‌ش تقسیم کند. محدودیت جغرافیایی و شمار انتشار در نشر اینترنتی از بین می‌رود. در قرن پیش، کارل مارکس درباره‌ی مزیت لوکوموتیو می‌گفت که می‌شود از طریق آن، نشریه‌ای که در مسکو چاپ شده را تا روز بعد به سن‌پترزبورگ رساند. (که اگر قطار نباشد، چند روز طول می‌کشد تا با اسب این‌کار را کرد). امروز حرف مارکس خنده‌دار است؛ امروز اینترنت داریم. اینترنت فاصله‌ی متنی که نویسنده نوشته، تا رساندن‌ش به خواننده را به حداقل رسانده. امکانی که از طریق آن بسیاری می‌خواهند برای خود راه بگشایند. اما کسانی هستند که می‌خواهند این امکان را خصوصی کنند. مهر مالکیت شخصی رویش بزنند. در حلقه‌ش کنند. ببندنش.
مرده‌شور حلقه‌باز را ببرد. من در ردیف‌های جلوی سالنِ نمایش هیچ حلقه‌بازی نمی‌نشینم و به هیچ ستایش‌گری هم اجازه‌ی نشستن روی ردیف‌های اول‌م را نمی‌دهم. جای ستایش‌گر من آن تَـه است. تَـه سالن؛ آن‌جا که صدایش را نشنوم.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۳/٧/٢٤ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
قالب وبلاگ