داستان‌گو
داستان کوتاه

طبقه‌ی پایین، یک‌جور کازینو بود. البته خیلی کوچک و محدود با وسایل کم. دو جور جاک‌باکس بود. یک میز بیلیارد، یک میز فوتبال دستی و در درخشان‌ترین قسمت که زیر نور لامپ‌های هالوژن زیادی قرار داشت، یک میز بازی ورق برای شرط‌‌بندی. میزهای شرط‌بندی همیشه من را یاد پدرم می‌اندازند که زمان جوانی‌ش وقتی من دوساله بودم، زندگی‌ش را از زیر و رو کردند.
دیلر، دختری ریزه و باریک با موهای مشکی بسیار بلند بود که پوست تیره‌ای داشت. شبیه هندی‌ها بود. یک تی‌شرت استرچ سیاه پوشیده بود و نوار باریکی از کمر و شکم‌ش پیدا بودند. تنها، پشت میز ایستاده بود و سیگار می‌کشید. معلوم نبود کجا را نگاه می کند. هرچندلحظه یک‌بار، موهایش را که توی صورت‌ش می‌آمدند، با حرکت سر عقب می‌داد ولی به موهایش دست نمی‌زد. من پشت‌سرش کنار بار ایستاده بودم. کسی باهاش بازی نمی‌کرد. مردم پول‌های‌شان را دوست‌داشتند.
هم‌آن‌طور که گیلاس اسکاچ و یخ دست‌م بود، خودم را جلوی میزش رساندم و روی یکی از سندلی‌های پایه‌بلند آن‌جا نشستم. دیلر، سیگارش را توی جاسیگاری خاموش کرد و ورق‌ها را برداشت و بر زد. دود سیگارش هنوز زیر نور لامپ‌های هالوژن، می‌چرخید. گفت:
-چه بازی‌ای می‌کنید؟
گفتم:
-برای بازی نیومدم.
            یک گردن‌بند دراز از مروارید بدلی گردن‌ش بود. هم‌این‌طوری نگاه‌م کرد. احتمالن داشت دنبال جمله‌ی مناسبی برای گفتن می‌گشت یا شاید هم پشیمان سیگاری که الان خاموش کرد، بود. کارت‌ها توی دست‌ش بودند. توی انگشت‌ش حلقه‌ی نامزدی‌ش بود. حس کردم باید توضیحی بدهم. گفتم:
-راستش، هیچ‌وقت این‌جورجاها بازی نکردم.
 -با دوستاتون که بازی کردید؟
-آره ولی آخر بازی، همه پول‌هایی که برده بودند رو به هم پس دادن.
            خندید:
-ولی این‌جا لازم نیست پول‌هایی رو که می‌برید به من پس بدید. می‌تونید برای خودتون نگه دارید.
-و اگه ببازم، شما پولم رو بهم برمی‌گردونین؟
            خندید:
-نه دیگه. بازی باید عادلانه باشه. ولی شما به قیافه‌تون می‌آد که همیشه برنده باشید.
-امتحان می‌کنیم.
            دیلر لب‌خندی زد. گفتم بازی بیست و یک و بعد رفتم از باجه، پنج‌تا ژتون سد دلاری خریدم و بعد برگشتم پیش دیلر و هر پنج‌تا ژتون را گذاشتم توی مربع. او هم هم‌این‌کار را کرد. کارت خواستم. داد. کارت اول ده خشت بود. یکی دیگر خواستم. چهار گشنیز آمد. رسیدم به چهارده. نمی‌دانستم بخوابم یا نه. بعدی حتا اگر هفت هم بود، نمی‌ترکیدم ولی خطرناک بود. حواسم به کارت‌های توی دست‌م بود و دیلر حواس‌ش به من. کارت خواستم. یکی کشید و گذاشت‌ش روی میز، کنار دست‌م. به دیلر نگاه کردم. لب‌خند زد و بعد با حرکت سر، موهای سیاه‌ش را عقب داد. نگاه‌م به سوراخ ناف‌ش افتاد. کارت را برداشتم و نگاه کردم؛ پنج بود. هوف! خوابیدم.
            دیلر برای خودش کارت کشید. دوتا پشت هم و بعد مکث کرد. اخم کرد. سرش را بالا نیاورد. موهای‌ش دور صورت‌ش را گرفتند. چشم‌م به سوراخ ناف‌ش بود. با تردید بسیار، کارت دیگری کشید. برش گرداند و بعد سرش را بالا آورد و لب‌خندی زد:
-ترکیدم. شما بردید.
ده‌تا ژتون را برداشتم بعد گفتم:
-می‌خواید ژتون‌ها رو بهتون پس بدم؟
            خندید:
-نه. اون‌ها برای خودتونه.
            یک سددلاری را توی دست‌م گرفتم:
-سر این شرط ببندیم.
-باید ژتون بگیرید.
-شرط‌بندی بدون کارت. نه برای کازینو. برای خودت.
-سر چی؟
-من می‌گم تو هندی هستی.
-ولی من هندی نیستم.
-پس من باختم.
            پول را از توی دست‌م کشید و بعد خندید. وقتی می‌خندید، گونه‌هایش بالا می‌رفتند و کم‌رنگ، قرمز می‌شدند. مثل شرمی که لُپ دختران تازه‌بالغ را هنگام شنیدن حرفی عاشقانه قرمز می‌کند. ولی این فقط یک اشتباه بود. او می‌بایست هرشب به مردان بسیاری لب‌خند بزند و در هربار لب‌خندش هم گونه‌هایش قرمز شوند.
-اهل کجایی؟
-نمی‌تونی حدس بزنی.
            خودمانی شد.
-آسیایی هستی.
-شاید هم نباشم.
            مرموز شد. احتمالن درباره‌ی من پیش خودش فکر می‌کرد یک مرد پول‌دار الکی خوش که آمده در حین لاس‌زدن با دیلر، مقداری از پول‌ش را هم از دست بدهد. اگر از ذهن‌ش این‌طوری گذشته باشد که کاملن درست بوده. چون هم دل‌م می‌خواست باهاش تا صبح فردا حرف بزنم و هم پول هنگفتی را که توی یک حادثه‌ی استثنایی گیرم آمده بود، کفاف هزار شرط‌بندی هزاردلاری با هزار دیلر هندی و غیرهندی را می‌داد.
-راه‌نمایی‌ت می‌کنم. آبشار دویست و پنجاه متریِ شکوه خورشید، توی کشور منه.
-هم‌اون آبشاری که زن‌های خیانت‌کار به شوهران رو لخت مادرزاد از بالاش پرت می‌کردن پایین؟
            یک مرد و زن مسن آمدند و خواستند بازی کنند. کنار کشیدم. رفتم از بار یک گیلاس دیگر اسکاچ گرفتم و بعد باز یکی دیگر. نمی‌دانم چه مدت گذشت، وقتی که به میز شرط‌بندی برگشتم، مرد و زن مسن رفته بودند و دختر هم نبود. دیلر تازه مردی با جلیقه‌ی قرمز بود. توی دست‌ش حلقه‌ای مشابه حلقه‌ی دختر بود. ازش سراغ دختر را گرفتم. گفت نمی‌داند کجاست، شاید رفته باشد خانه، شاید هم رفته باشد دست‌شویی. سرم از الکل داغ شده بود. دل‌م می‌خواست پول‌هایی که با خود آورده بودم را به آن دختر ببازم.
با دیلر تازه بازی کردم. پنج دست پشت هم و هربار هزاردلار باختم. آخر هر دست یک گیلاس اسکاچ می‌خوردم. احساس می‌کردم توی معده‌م گلوله‌ی داغی‌ست که می‌چرخد و تا نزدیک گلویم بالا می‌آید و بازمی‌گردد. دست شش‌م را با هر دست پنج‌هزارتا شروع کردم تا جبران دست‌های پیش را کرده باشم. دو دست باختم و پشت‌بندش دو دست ده‌هزاردلاری دیگر و هنگامی که دختر هم‌راه پیرمرد چاق و ریشویی که کت‌و‌شلوار سفید پوشیده بود کنار میز آمد، یک دست دیگر هم باختم. مرد دیلر با اخم ژتون‌ها را از جلویم جمع کرد. پیرمرد می‌خواست بازی کند. بازگشتم به بار. روی سندلی آن‌جا نشستم و دختر را نگاه کردم. پول زیادی باخته بودم. پیرمرد دست اول‌ش را برد و بعد دست بعد را و باز هم. مرد می‌خندید. دختر روی سندلی بغل‌دست پیرمرد نشسته بود و آخر هردست پیرمرد دست‌ش را روی کمر لخت دختر می‌کشید و هرسه‌تا باز می‌خندیدند.
            دل‌م می‌خواست به دختر حمله کنم. جلوی تمام مردان و زنانی که توی آن سالن خفقان‌آور، سیگار می‌کشیدند و بلند‌بلند می‌خندیدند، لباس‌هایش را در نهایت شدتی که می‌توانم از بدن‌ش در بیاورم، توی تن‌ش جر بدهم و پاره کنم. جلوی چشم دیلر و پیرمرد چاق روی میز سبز شرط‌بندی، لخت مادرزاد بخوابانم‌ش و به‌ش تجاوز کنم...
-بیا سرمیز ما، میلیونر.
            روبه‌رویم بود. بشکن زد. دوباره گفت:
-کجایی؟ هنوز هم پول داری؟
-دارم.
            حلقه دست‌ش نبود. عرق کرده بود. دور سوراخ ناف‌ش برق می‌زد.
-پیرمرده می‌خواد باهات بازی کنه.
            پیرمرد چاق روی سندلی پایه‌بلند، نیم‌تنه گشته بود و لب‌خندزنان به من نگاه می‌کرد. گفتم:
-شبیه کاپیتان هادوک می‌مونه.
-کثافتِ خوبیه.
            مرد دیلر کارت می‌داد. پیرمرد برمی‌داشت. هرکارتی که برمی‌داشت به من نگاه می‌کرد و لب‌خند می‌زد. دختر پشت سرش ایستاده بود. نگاه‌م کرد و این‌بار چشم برنداشت:
-من اولین‌باره می‌آم این‌جا. باعث‌ش یه دوست شد. جای دنج قشنگیه ... این‌طور نیست؟
            سرم را تکان دادم. صدای‌ش به‌شکلی بم بود که آدم فکر‌می‌کرد می‌کرد دوبلور است.
-تصمیم گرفتم بخرم‌ش. شریکم می‌شی؟
            لب‌خند پیرمرد محو شد، در عوض دختر پوزخند زد.
-باید تجارت پرسودی باشه. نظرت چیه؟... من خوابیدم، به‌ش کارت بدید.
            مرد دیلر (انگار با اکراه) کارت داد. روی دوازده خوابیدم. پیرمرد ورق‌های‌ش را رو کرد؛ سیزده بود. خندید. دختر روی شانه‌های‌ش دست کشید و پیرمرد دست‌ش را گرفت. گفتم:
-چه‌طور شراکتی؟
-خیلی معمولی. نصف نصف... ادامه بدیم؟
-بله.
            گیلاس شراب‌ش را تکان می‌داد. یخ‌ها به لبه‌ی نازک لیوان می‌خوردند و صدا می‌دادند. گفت:
-این دست ده ‌هزارتا. چه‌طوره؟
-سد ‌هزارتا.
-اوووه. خیلی زیاده... مست که نیستید؟
            دختر پوزخند زد. مرد دیلر کارت داد. دختر لب‌ش را با دندان فشرد. پیرمرد جرعه‌ای نوشید و کارت برداشت:
-من با صاحب‌ش صحبت کردم. قیمت خوبی رو پیش‌نهاد داده. یک‌میلیون. این‌قدر داری؟
-دقیقن نصف‌ش رو دارم.
-من هم هم‌این‌طور. نوبت تو اِ.
            روی شانزده خوابیدم. پیرمرد هفده بود. گفت:
-آخ، سهم‌ت کم شد. چهل درسد.
            و خندید.
-می‌خوای ادامه بدیم، یا معامله‌ی این‌جا رو تموم کنیم؟
-ادامه می‌دیم.
            میلی من را به بازی کردن وامی‌داشت. دو دست دیگر هرکدام سدهزارتا باختم. مرد دیلر گیلاس پیرمرد را پر کرد. دختر با گردن‌بند بدلی‌ش بازی می‌کرد. با لب‌خندی، مستقیم نگاهم می‌کرد. پیرمرد لیوان‌ش را توی دست می‌چرخاند. مثل اسب عرق کرده بودم.
-خب، من ناچارم تصمیم‌های تازه‌ای بگیرم. البته قولم درباره‌ی شراکت سر جاشه. ولی می‌دونی من می‌خواستم قراردادم رو با یه مرد نیم‌میلیون دلاری ببنددم ولی حالا، تو با دویست‌تا...
-یه‌دست دیگه بازی می‌کنیم. آخرین دست. دویست‌تا.
            دختر زیر خنده زد. مرد دیلر دکمه‌های جلیقه‌ش را باز کرده بود. پیرمرد پذیرفت. دختر ناگهان با جیغی از شادی گفت که او می‌خواهد کارت بدهد. مرد دیلر ورق‌ها را به او داد. دختر برشان زد. یک گیلاس اسکاچ خواستم. مرد یکی از سیگارهای پیرمرد را از پاکت بیرون کشید و روشن کرد. دود اولین پک را به سمت من فوت کرد و بعد معذرت خواست. دختر با عجله کارت داد، اول سمت پیرمرد گذاشت و بعد به سرعت روی میز چرخاندش و به سمت من گذاشت. برداشتم. شاه بود؛ چهارده. کارت دیگری خواستم. شش آمد. از این بهتر نمی‌شد.
-خوابیدم.
            پیرمرد گیلاس شراب‌ش را روی میز گذاشت و کارتی که دختر جلوی‌ش گذاشته بود را برداشت. مرد دیلر کنارش ایستاده بود و می‌توانست کارت او را ببیند. چشم‌هایش باز شدند. پیرمرد کارت دیگری خواست. دختر کنار دست‌ش گذاشت. پیرمرد دست‌ش را روی کارت گذاشت و نگاهم کرد:
-اگه از ادامه دادن این دست منصرف بشی، حاضرم تو رو شریکم کنم و قرارداد رو هشتاد به بیست ببندم.
-نه. کارت‌ت رو بردار.
-تو می‌تونی شریک خوبی...
-کارت‌ت رو بردار.
            کارت را برداشت. مرددیلر پشت‌سرش چنان زیر خنده زد که به سرفه افتاد. پیرمرد کارت‌ها را برگرداند و روی میز گذاشت و دست‌های‌ش را از هم باز کرد:
-خودت نخواستی.
            کارت‌ها دو آس قرمز بودند.
-ولی تو پسر خوبی به نظر می‌آی. من حاضرم این‌جا، توی کازینوم بهت یه کاری بدم. حقوق‌ش هم خوبه. روزی ... پنجاه‌تا‌. نظرت چیه؟
            سرفه کرد:
-البته تو قبول نمی‌کنی. می‌دونم. برای مرد نیم‌میلیون دلاری، خیلی سخته. ولی ... من، به سخاوت‌مندی معروفم. حقوق‌ت رو دو برابر می‌کنم. تو دیلر این کازینو بشو.
            هر سه خندیدند. از روی سندلی بلند شدم. وقتی به سمت پله‌ها می‌رفتم، متوجه شدم که الکل باعث شده سرم گیج برود. تلوخوران از پله‌ها بالا رفتم. دم پاگرد، دستی، بازویم را از پشت گرفت. دختر بود.
-حالت خوب نیست؟
            کمکم کرد تا اتاق‌م بروم. دم در اتاق یک سددلاری مچاله را توی دست‌م گذاشت. کنار گوشم زمزمه کرد:
-آبشار شکوه خورشید توی هنده عزیزم. تو از اول برده بودی. نمی‌دونم چه‌طور نمی‌فهمیدی که پیرمرده داره تقلب می‌کنه. ما فکرمی‌کردیم تو می‌دونی و داری از عمد ادامه می‌دی.
            کشاندم‌ش توی اتاق:
-این‌جا بمون. من هنوز پول دارم.
                و سعی کردم دست‌م را دور کمر برهنه‌ش بیاندازم. سعی کردم گردن‌ش را ببوسم و انگشتم را توی سوراخ ناف عرق‌کرده‌ش فروکنم. لباس‌ش را پاره کردم. سینه‌هایش بیرون افتادند. به‌ش چسبیدم. اما او جیغ کشید و من را پس زد. تعادلم را از دست دادم و روی زمین ولو شدم. مرد دیلر هم‌راه نگه‌بانی، پشت در ظاهر شدند. از روی زمین بلندم کردند، از اتاق بیرون‌م کشیدند و از هتل بیرون‌م انداختند.
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۳/۱٢/۱٠ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
قالب وبلاگ