پارهی دیگر
- امشب سرم عجیب سنگین است. پیشانی داغم به رنگها نزدیکتر شده. بینیام هوای سنگین پر عطر را در سینه میفرستد و آن هم تا آنجا که میتواند، میفشرد، اکسیژنش را میگیرد و بعد پسش میدهد بیرون.
- برشهایی از پرتقال روی میز، توی بشقاب است و من سردرد جانفرسایی دارم. امشب هوا به من نزدیکتر از اشیاء است و من محصور در دیوارهای امن خانهام، کاملاً مستم. خرگوشی کنارم هست. هنوز هم دارد میلرزد. داستانش را گوش کنید:
- لای در باز بود. از داخل قفس، تاریکی تراوش میکرد بیرون. تن کشید و رفت تو؛ صدای بستهشدن و دستی که آرام روی صورتش کشیده شد و لبهای هوسآلود خرگوشی که کنار گوشش زمزمه کرد:
- -چهطوری عزیزم؟
- خرگوشها چشم به هم میدوزند، لبخند میزنند و کنار هم مینشینند تا خواهشهایی را نشان هم دهند. اما یکدقیقه نمیگذرد که سگها حمله میکنند. سگهای محافظ، همراه ابرموشهای گیج و منگ، در قفس را میشکنند و وارد میشوند. سگها برای حفاظت آمدهاند.
- ابرموش رو به خرگوشماده فریاد میزند:
- -که موندی خونه درس یخونی، آره؟ آره؟
- و به خرگوش دیگر میگوید:
- -توی خونهی من، رو تخت زن من، چی کار میکنی؟ هان؟
- ترس، بیدرنگ میآید، تسلط را از بین میبرد و لرزش را بر جان آن دو خرگوش میآندازد. گوشکن، داستان خیلی ساده است؛
- میمونها که همزیستهای قفسهای کناری هستند هم، میریزند تو. دستهایشان را روی دهنهایشان میگیرند، برای سگها کف میزنند و بعضی –حتا- از خوشحالی جیغ میکشند و با چشمان حریصشان، به لهکردن خرگوشها، کمک میکنند.
- پوتینهایی که قدم برمیدارند:
- -شما با ایشون چه نسبتی دارین؟
- دیوار، پناهی میشود تا خرگوش، پشتش را بدهد به آن، ولی نگاه کن؛ هماین هم لحظهایست. آنجا ابرموشی که سیلی میزند و خرگوشی که دقیقهای پیش گفته بود عزیزم؟ آنها را با گریه میپذیرد. موهایش ریخته روی دستانش.
- -شما، تشریف بیارید برون.
- -حضرت آقا، نفرمودید اینجا چی کار میکردین؟
- -من … من اومده بودم کتابم رو بگیرم.
- -که کتابتون رو بگیرید؟ … آها … روی تخت خواب؟
- میدانید، دیوار برایم مقدس است. ارزشی بیش از حفاظت، شبیه گاوصندوق دارد. نگهدارندهی رازهای شخصی: کارهای نامشروع و مشروع. ریزشهای ناگهانی حس و ریخت. نگاهکن؛ آنجا؛ پشت آن دیوار که چشمهایت نمیبینند ورایش را؛ دو خرگوش با هماند. بنگر؛ سگها حمله کردند. روی سندلی، تخت خواب یا وان حمام، چه تفاوتی میکند؟؛ اتهامی که سگ میزند، اثبات ارتکاب است.
- -چندیمین بارتِ میآی خونهشون؟
- -همیشه میآی اینجا کتابت رو بگیری؟
- -لال شدی؟
- و خرگوش رنگ میبازد. میلرزد و میترسد. دایرهی چشمانش التماس چه چیز را میکنند؟؛
- -ظاهراً سوءتفاهمی شده. بهتره دربارهش صحبت کنیم. من فقط برای گرفتن…
- -خفه شو.
- نیازی به توضیح، مهلتی برای توجیج؟ نه نیست؛ شواهد به روشنی حاکیست، متهمی که در برابرتان حضور دارد، در حال ارتکاب به عمل دستگیر شده. هیچ نیازی به شنیدن مضخرفات دروغین او نیست. قربان، اجازه بدهید دنیا را از این خرگوشهای کثافت پاک کنیم. وقتی که ما ریختیم تو، این دو در حال… از بیانش شرم دارم قربان، ولی به شرافتم قسم میخورم که تا میتوانستیم، ترس را ریختیم در وجودشان؛ نمیبینید که چهطور مثل خرگوش دارند میلرزند؟ قول میدهم تا هزارسال دیگر، از یککیلومتری یکدیگر هم نگذرند. استدعا دارم قلادهم را باز کنید تا هماینجا، حد را بر این دو جاری سازم.
- هیکلهای تربیتیافته، پارسکردنهای مهیب و صورتهای گمشده در مهٍ سیاه: آنها، سگٍ قلادههای گشوده هستند. مگر صحرای خرگوش چهقدر است؟
- -چن نفر بودین تو خونه؟
- -همهتون لخت بودین؟
- -داشتین بطریبازی میکردین؟
- -حکمت رو که میدونی؟ … هان؟ نمیدونی؟
- و خرگوش تاوان پس میدهد و سوزش طعمدار ته حلقش را فرو میدهد پایین و گیجگاهش را با دو دست میگیرد تا از این پس بداند باید در پشت دیوارهای باغوخشی پنهان شود که سگ ندارد.
- سگها برای حفاظت آمده بودند، چه کسی بود پرسید: حفاظت از چه؟
- سرم هنوز سنگین است. امشب زیاد خوردهام ولی حالت مستی دیگر رفته، خرگوش، اینگوشه به خواب رفته، صفحه به پایان رسیده، همهچیز تمام شده، هرچند… انگار من میخواستم برایتان داستانی بگویم.
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۳/۱/۱۸ توسط خسرو نخعی
| پيام ها ()
