داستان‌گو
داستان کوتاه
-بـــــــــــــــــــــوق................... بــــــــــــــــــــوق........................بـــــــــــــــــوق .......................بـــــــــــــــــــوق.................... بــــــــــــــــوق .....................بـــــــــــــــــوق................ بـــــــــــــــوق................. بله؟
= سلام، نسرین هستم.
- سلام.
=چرا گوشی رو بر نمی‌داری؟
- ...
=الو؟
-بله؟
=می‌گم گوشی رو چرا برنمی‌داری؟
-از تلفن دور بودم.
=حالت چه‌طوره؟
-...
=الو؟
-بله.
=حالت خوبه؟
-آره.
=طوری شده؟ چرا حرف نمی‌زنی؟
-طوری...؟ نه نشده.
=چی کار می‌کردی؟
-هیچی.
=چه خوب! خواب بودی؟
-نه.
=چرا این‌قدر کشیده حرف می‌زنی؟
-چی؟
=شل حرف می‌زنی.
-نه... نمی‌دونم.
=بلندتر صحبت کن.
-باشه.
=ببین! با اون طرحت موافقت شد. جای فایل‌ها رو عوض کردیم. اون فایل زرده بود؟ آوردمیش واسه تو، کنار میزت گذاشتم. فردا که اومدی، اول پوشه‌های فابلت رو خالی کن تو این یکی، که مالِ تو رو بدیم بهشون. حالا جای بیش‌تری داری. ولی برای پرنده‌ت متا‌سفم. هر چی گفتم، خانم احمدی نذاشت تو اداره بمونه. گفت باید ببریش. ببینم پرونده‌ی شرکت خارجیه هنوز پیشت؟
-مهم نیست. آوردمش خونه.
=اِ... پس اون‌جاست. آخه خانم احمدی می‌خواستش. گفته بود که باید نماینده‌شون بیاد یه تعهدنامه پر کنه که... چه می‌دونم. خلاصه هنوز کارش تموم نشده... پس، گفتی که پرونده هنوز پیشت دیگه؟
-این‌جاست.
=آهان،... آره. الان پس پیشت؛ پر...پروَنـ...
-پرنده.
=اِ؟ آوردیش؟ دیدم عصری صداش نمی‌اومد. حواسم به جابه‌جا کردن بود، یادم رفت بهش سر بزنم. گفتی پرونده‌ی شرکت خارجیِ کجاست؟
-پرونده؟
=بلندتر حرف بزن. آره، پرونده‌ی هم‌اون شرکت که قرارداد دوساله باهامون بسته که می‌خواد...
-فردا می‌آرم.
=خوبه، حتماً بیار... ببینم، چی‌کار می‌کنی با تقویت‌کننده‌های ما؟
-چرا می‌خندی؟ هم‌اون‌طور که گفتی تو خاک همه‌شون، یکی یه دونه انداختم.
= بهت گفتم ننداز. باید یک‌سانتی‌متر تو خاک فروکنی که هربار آبشون می‌دی، یواش‌یواش حل بشه. اگه هم‌اون موقع که گفته بودم این‌کارو کرده بودی، الان آپارتمانت، جنگل بود. چی داری می‌خوری؟
-...
=الو؟
-آب... آخ! کوفتم کردی بابا! آره هم‌این کارو کردم که گفتی. ببین...
=بله؟

-تو می‌تونی پرنده‌م رو نگه داری؟

=آره می‌تونم.
-پس می‌دمش بهت، باشه؟
=یعنی برای همیشه؟
-آره.
=باشه،... فردا بیار اداره. گفته بودم که حاضرم ازت بگیرم. فقط تو ماشینت بذار که خانم احمدی نبینه. ولی... چرا؟
-خیالمو راحت کردی. من اون پنجاه‌تایی رو که بهم دادی، حل کردم.
=حل کردی؟ تو چی؟
-خیلی سخت حل می‌شه. اول چندتاش رو انداختم، نیم‌ساعت گذشت، هیچ فرق نکردن. همه‌شونو خورد کردم. بعد حسابی که ریز شدن، راحت حل شدن.
=تو چی؟
-...
=الو؟
-تو آب.
=چرا حلشون کردی؟
-راحت‌تر می‌شه...
=نیگاا کن، همه‌شون خراب‌کردی که. این‌ همه مدتِ می‌گه برام بیار برام بیار. وقتی هم براش می‌آری... بهت گفتم که توی هر گلدون.... اَاَاَه، تو چرا حرف حالیت نمی‌شه؟ راحت‌‌تر می‌شه چی؟ نریزی حالا اون آبو تو گلدونا، چون معلوم نمی‌شه که چه‌قدر واسه هر گلدون ریختی. بهت گفته‌بودم چی‌کار باید بکنی دیگه. همه‌ش حرف خودش رو می‌زنه. تو اداره هم هم‌این‌جوری‌ا... می‌خندی؟ خودتو بکش اگه دیگه واست آوردم.
-فکرکنم دیگه منو گرفته.
=چی؟
-حضور مطلق.
=مست کردی؟
-نه.
=باز تنهایی اومده سراغت؟
-...
=کارن؟
-این‌جام.
=اون چی بود چن دقیقه پیش خوردی؟
-آب.
=توی آب چی بود؟
-...
=چی بود توی آب؟
-فکر کنم دیگه منو گرفته.
=چی‌کار کردی؟ هان؟... کارن؟
-باید بخوابم.
=می‌خوای بیام پیشت؟
-تلفونو قطع کن.
=کارن؟...
بوق... بوق ... بوق...

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/۱٢/٢٢ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
افتضاح بود. نمی‌توانستی تصورش را بکنی. روی پله‌ها که چندنفر ولو بودند. مست بودند، بنگی بودند، نمی‌دانم. لپ‌شان گل انداخته بود؛ اصلاً انگار نه انگار که در آن هوای مرطوب، بیرون نشسته‌اند توی مه. درِ عمارت را برایمان باز کردند؛ از این چوبی‌های بلند بود، شبیه کلیسا. موقع بازشدن ‌صدایی داد که اس یک‌دفعه خودش را چسباند به من. بدون شنیدن هیچ خوش‌آمدگویی وارد شدیم. تو این‌قدر تاریک بود که یک‌لحظه احساس کردم کور شده‌م.
-وای پسر، نگا کن، چه جای محشریه! نه؟
اس گفت. کم‌کم چشم‌م به تاریکی عادت کرد و خانه برایم روشن شد. خانه‌ی بزرگی بود، بدون اتاق. کثیف. دم‌کرده. قدیمی. با سقف بسیار بلند و پر از پنجره‌های کوچک که نور ازشان تو می‌آمد. نزدیک چهل پنجاه‌نفر آسمان‌جل توش و‌لو بودند.
از پله‌ها رفتیم بالا. توی یک سالن بزرگ و مستطیلی‌شکل، نزدیک پنجره را انتخاب کردیم. نشستیم کف سیمانیِ سالن. پنجره کامل بود و می‌توانستم راحت بیرون را ببینم. یکی‌دوتا غریبه اطرفا‌مان بودند. یکی‌شان دختری بود که یک کاپشن‌جین آبی پوشیده بود و تکیه داده بود به دیوار. آرام گفت:
-کاش می‌شد همیشه بیرون از خونه زنده‌گی کرد.
بعد زانویش را رساند تا دم چانه‌ش و چانه‌ش را گذاشت رویش. اس پرسید:
-از خونه فرار کردی؟
دختر با سر جواب داد. اس باز ادامه داد:
-واسه چی جونی؟
-نامادریم توی تخت من کثیف می‌کنه.
-چرا؟ مگه خودش تخت نداره؟
-وای اون بیمار روانیه.
-چرا بستریش نمی‌کنین؟
اس یه‌کم به دختره نزدیک شد.
-چون ناپدریم نمی‌خواد. ولی این‌جا خسته شدم. پول‌هام تموم شده. پلیس دنبالمه. هزارکیلومتر از خونمون دورم. دل‌م واسه دوستام تنگ شده. نمی‌تونم برگردم.
اس خودش را رساند کنار دختره. پیرمردی که کنار من بود و از اول که آمده بودیم تو نخ اس و حرف‌هایش با دختره رفته‌بود، به من گفت:
-یه زمانی عاشق یکی شده بودم، هاآه،... شبیه کلاغ بود. می‌دیدیش عق‌ت می‌گرفت. به‌خاطر دیدن‌ش مسافت بین خونمون تا سرکارش رو پیاده می‌رفتم؛ ده کیلومتر بود، باورت می‌شه؟
-چرا نه؟، بهت می‌خوره.
-متشکرم.
-رو پیرهن‌ت چی ریخته؟
-این‌بابا نیم‌ساعت پیش، روم بالا آورد.
دختره را می‌گفت. شیشه‌ی ویسکی‌ش را رفت بالا. از پنجره، بیرون را نگاه کردم؛ یک‌ اسب‌سوار مدام به ساختمان نزدیک می‌شد، بعد دور می‌زد و برمی‌گشت. دل‌م شور می‌زد. پیرمرده باز گفت:
-توی کیف‌ت چی داری؟
-به درد تو نمی خوره.
اس حاضر شده بود پول چهاربار رفتن و برگشتن تا خانه را به دختره بدهد، حالا دست‌ش را گذاشته بود پشت زانوی دختره و من می‌دیدم که دارد دست‌ش را می‌برد بالا. آخرسر دست‌ش به جایی رسید که دیگر نمی‌توانست بالاتر ببرد، که یک‌دفعه دختره شترق زد توی گوش‌ش. همه ساکت شدند و نگاه‌ها برگشت به ما. اس پرسید چرا؟ دختره گفت:
-چون اون مادرقحبه‌ای که بار اول شلوارم رو از پام درآورد، دوس‌پسرم نبود، ناپدریم بود. حالا هم از هرچی مرده با پاهای پشمالو که می‌خواد خودشو بندازه رو من، حالم به هم می‌خوره.
-این‌ قصه‌ها رو الان ساختی، یا وقتی فهمیدی قراره بهت کمک کنم؟
پیرمرده گفت:
-اذیتش نکن بابا، دختر خوبیه.
-اِ؟ می‌شناسیش؟
-پایین که بودم بهم بیسکوئیت داد.
گفتم:
-چه بیسکوئیتی هم داده!
اشاره کردم به لکه‌ای که روی تی‌شرت‌ش بود. کم‌کم نگاه همه متوجه دختر و پسری شد که زیر راه‌پله تکیه داده بودند به دیوار. یک کیف مدرسه‌ای روی پای پسره بود و دختره دست‌ش را برده بود وسط پای پسره و اصلاً خیال‌شان هم نبود که بیست‌جفت چشم دارد نگاه‌شان می‌کنند.
-خوشت می‌آد؟… هووم‌م‌م؟ … الان بهم می‌گی بیش‌تر، مگه نه؟
هم‌این‌طور داشت باهاش بازی می‌کرد.
-بگو بیش‌تر ... بگو... ازم بخواه ... دِ یاالله پسر خوب،... بهم بگو...
اس که خیلی زود از این‌جور رابطه‌ها هیجان‌زده می‌شود و تقریباُ همیشه خودش را مدافع ایده‌ی زنده‌گی در خانه‌ی شیشه‌ای آندره بارتون می‌داند، فوراً بلند شد و شروع کرد به کف‌زدن. ناگهان باقی هم به تبعیت از او دست‌زدند؛ اوضاعی شده بود. پیرمرده سوت می‌زد. انگار که آن‌ها کار خارق‌العاده‌ای انجام داده بودند. دختره که از صدای کف‌زدن، متوجه باقی شده بود، حالا دست به سینه نشسته بود و پسره هم هاج و واج نگاه می‌کرد. اس دوقدم به آن‌ها نزدیک شد، با انگشت نشان‌شان داد، بعد رو کرد به ما و گفت:
-این! به این می‌گن زنده‌گی حقیقی. بدون پنهان کردن چیزی. آکواریوم.
آکواریوم. بار آخری که از قرار آن‌ها آمدم بیرون، رئیس‌شان گفت آکواریوم. توی اتاق یک آکواریوم بود و منظورش از گفتن آن، ابن بود که کشتن معاون‌ش، راحت است، ولی مرگ‌ش به همه‌جا گند می‌زند. پول را به دلار داد. پنج‌هزارتا اول و باقی بعد از کار. می‌خواستم قسط اول را که گرفتم فرار کنم ولی او، برادرش، اس را انداخت گردن‌م که هرجا می‌روم با من باشد.ا ما هم این‌‌جا منتظریم تا معاون رئیس برای دیدن یکی از دوستان قدیم‌ش که به او دروغی گفته‌اند این‌جاست، بیاید و ما کارش را تمام کنیم.
حالا دوساعت است که این‌جاییم و هنوز خبری از یک مرد قدبلند که بناست با آئودی نقره‌ای بیاید نشده. از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم، اسب‌سوارها دوتا شده‌اند. اس هنوز با دختره لاس می‌زند و پیرمرده خواب است. سردم است. سرم درد می‌کند و این دختره که کاپشن‌جین آبی پوشیده و موهای طلایی‌ش را از پشت بسته، من را یاد جوانی‌های مادرم می‌اندازد. انگار به‌ش زل زده‌ام که می‌‌گوید:
-چیه؟ از من خوشت اومده؟
یک ماشین، نزدیک عمارت ایستاد. من تا حالا آئودی ندیده‌ام ولی این که الان پارک کرد، کادیلاک است. یک مرد قدبلند با پالتوای‌ی که یقه‌اش را بالا داده، ازش پیاده شد. عکس آقای معاون را دوباره نگاه می‌کنم. هنوز نفهمیده‌ام اوست، یا نه؟ مرد وارد عمارت می‌شود. به اس می‌گویم برود پایین ببیند خودش است یا نه. اس می‌رود. حواسم به بیرون است. دختره ازم سیگار می‌خواهد. می‌گویم ندارم. اس برمی‌گردد. می‌گوید خودش است. دختره می‌گوید:
-ولی هم‌این الان داشتی می‌کشیدی. اولیش هم بود.
اس را می‌فرستم پایین. او باید آقای معاون را دم ماشین‌ش نگه دارد تا کار را تمام کنم. مرد هنوز توی عمارت است.
-یه سیگار بده دیگه.
روی زانوهایم می‌ایستم. اسلحه را بیرون می‌آورم. پنجره را باز می‌کنم. اس با مرد بیرون می‌آید. ده قدمی ماشین می‌ایستند. از دوربینِ اسلحه، نگاه می‌کنم؛ حالا باید اقدام کنم. شلیک می‌کنم. نمی‌خورد. کسی متوجه نمی‌شود. نمی‌شود مکث کرد. زاویه به‌هم می‌خورد. دوباره نشانه می‌گیرم. ماشه را می‌کشم. می‌زنم. می‌خورد به گردن‌ش. یکی دیگر؛ می‌خورد به سینه‌ش. ولو می‌شود روی زمین. اسلحه را جمع می‌کنم. حداکثر تا پنج‌دقیقه‌ی دیگر کارش تمام است. از پله‌ها می‌دوم پایین. در را باز می‌کنم و از عمارت می‌زنم بیرون. اس آن‌جاست، می‌پرد پشت فرمان کادیلاک و استارت می‌زند. می‌گوید:
-بدو.
من روی مرد نیم‌خیز می‌شوم و نگاهی به صورت‌ش می‌کنم…؛ من عوضی زده‌ام، او آقای معاون نیست. خاک بر سر اس. مرد زنده است و چشمان‌ش باز هستند.
-اس گند زدی،… این که اون قرمساق نیست.
-چی؟
دختره پشت‌سر من، دوان‌دوان از عمارت بیرون می‌آید. سیگاری گوشه‌ی لب‌ش است. به من که می‌رسد سیگارش از لب می‌افتد. خم می‌شود برش دارد که با دیدن مرد خشک‌ش می‌زند. اس می‌گوید:
-ولی این خودشه. منظورت چیه که اشتباه کردم؟
دختر رویش را به ما می‌گرداند. چشمان‌ش سرخ است.
-چی شده؟
-این ناپدریمه.
-چی؟
-تو که گفتی ناپدریم هزارکیلومتری این‌جاست.
-بریم ممکنه پلیس بیاد.
-دروغ گفتم. من تو هم‌این شهر زنده‌گی می‌کنم.
-این خودشه. معاونه.
-اون که تو عکس بود که اصلاً شبیه این یارو نیست.
-کدوم عکس؟ مگه تو تا حالا اونو ندیده بودی؟ این بارو هم‌اونه که می‌خواستیم… بهت می‌گم خودشه. ولش کن. بیا بریم. الان پلیس می‌آد.
دست‌‌م را می‌کشد. دختر سرش را روی جنازه گذاشته و زارزار گریه می‌کند. اس کلت‌ش را درمی‌آورد و دوتا تیر یه سر دختر شلیک می‌کند. جمجمه‌ی دختر می‌ترکد و خون‌ش روی چمن‌ها پخش می‌شود. دو اسب‌سوار باسرعت نزدیک می‌شوند. حال‌م دارد به هم می‌خورد. یک‌نفر کادیلاک را روشن کند…

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٢/۱٢/٦ توسط خسرو نخعی | پيام ها ()
قالب وبلاگ