مدیرِ صحنه، سٍن را برای صحنهی پایانی به پسر جوان سپرد و پیش از اینکه بگذارد او پشت تریبون برود، به او گفت:
-جمعیتو ببین! دستٍ کم دویست-سیسُد نفر میشن. یکساعت دیگه برمیگردم، اگه سخنرانیت تا اون موقع بتونه فقط دهتاشونو نگهداره، قولی رو که بهت دادم، عملی میکنم.
یک ساعت دیگر که مدیر صحنه بازگشت، شاهد منظرهای باورنکردنی شد؛ جمعیت، نهتنها کم نشده بود، بلکه تعدادشان به نزدیک دوبرابر رسیده بود. مدیرصحنه، زیر لب گفت: یعنی حرفای این نیموجبی اینقدر خریدار داره؟!
بعدها مدیر، قولی را که به پسر داده بود، عملی کرد. اما هرگز نفهمید که آن پسر در ابتدای سخنرانیاش، به جماعت وعدهی آمدن یک گروهِ موسیقی مشهور را داده بود.
تو کوچه، بین پسرهای محل، جلسه است. (بزرگترینشان سیزده و کوچکترینشان هشت ساله است) موضوع جلسه، نفی زیباییِ دختر کوچهامان است. دو هفته است به اینجا آمدهاند. دهساله است. به همهی پسرهای کوچه، جواب رد داده. حتا به جمشید که پدرش از همه پولدارتر است. یکی میگوید:
-کی گفته خوشگله؟ با اون چشاش. دیدی چهطوری نگا میکنه؟ شبیه مادرفولادزره است، اه اه...
-راه رفتنش مث اردک میمونه، با اون چادر گلگلیش.
-چرا موهاشو نمیگی؟ از حموم اومده، خشک نکرده، زنگ زده...
همه میخندند. اما دروغ است. اینها تنها برای این است که خودمان را راضی کنیم. دختره خوشگل است، خیلی زیاد. مدرسهاش با مدرسهی خواهرم یکیست. یکروز، نامهای نوشتم و دادم به خواهرم تا بهش بدهد. فردایش تو کوچه دیدماش، چنان عشوهای آمد که از کارم پشیمان شدم.
ظهر است. از مدرسه برمیگردم. او را میبینم که در کوچه است و با چند نفر دیگر، لیلی بازی میکند. هرگز نفهمیدم این بازی چهجوریست. از کنارشان میگذرم. سنگی میخورد به پشت پایم. رویم را میگردانم. او بوده. لبخند شیطنتآمیزی میزند. خم میشوم و سنگ را از روی زمین بر میدارم. لبخندش گم میشود. سنگ را میگذارم در جیبم و میروم. میشنوم که دوستانش از پشتسرم میگویند:
-آهااای؟ آهاای سنگمونو بده. با توایم.... هی پسره،...
چهارشنبهسوریست. همه بیروناند. توی کوچه آتشی برپاست. چادر سرم کردهام و آمدهام قاشقزنی. میروم دم خانهی آنها. در میزنم. در را هماو باز میکند. قاشق را تقتق میزنم به کاسه. از لای چادر میبینم که ریز میخندد. میگوید:
-بیچاره! شناختمت، کفشات معلومن. مامانم نیست. وایسا برات آجیل بیارم.
و میدود. من چادرم را میاندازم. او برمیگردد و یکمشت آجیل میریزد در کاسهام. میگوید:
-بیا اینجا یهچیزی نشونت بدم.
میروم تو. در اتاق پذیرایی، میزی را نشانم میدهد که رویش پر است از شیرینی و شکلات. با هیجان میگوید:
-بیا تو اتاقم یه چیز دیگه رو نشونت بدم.
میرویم به اتاقش:
-این میزو مامانم امروز برام خریده، قشنگه؟
-خیلی.
برمیگردد و لحظهای نگاهم میکند. میگویم:
-ولی تو از میزت قشنگتری.
میخندد. دستش را میگیرم. رنگش میپرد....
-چی کار میخوای بکنی؟ ... اگه مامانم بیاد...آ... آه.... چیکارم کردی؟
فکرمیکنم کار بزرگی انجام دادهام. احساسمیکنم بالغ شدهام. دم در، میشنوم که میگوید:
-من هنوز نامهت رو پیشم دارم.
لبخندی بهش میزنم و از خانهاشان میروم. خوشحال، با اعتماد به نفس، دلم میخواهد از روی هرچه آتش در دنیاست بپرم...
آره!... فکر میکنم تو این شکلی هستی، شبیه این خاطره، حتا اگر اسمی نداشته باشی.
بيقلم
در خودروام
نوشتههايم از دست ميروند
با مدادابروي شيوا مينويسم
كه
پسر اين قرن، انقلاب و اسلحه نميخواهد، اِكس ميخواهد و رقص، كه در رختخواب پسر امروز، اعلاميه پنهان نيست، كرم مرطوبكننده است و اگر شب تلفن ميكند به مامان، براي اين است كه بيايد پيش پليسها، ضمانت بدهد كه ديگر مست نميكند. پسر اين قرن، فلسفهي هگل نميخواند، CEKAF ميخواند. اگر پنهاني دنبال پزشك ميگردد، براي اين نيست كه گلولهاي كه حكومتيها به دوستش موقع فرار شليك كردهاند را در بياورد، براي اين است كه بيايد و پردهي دوستدخترش را بدوزد...
موسيقي رو قطع نكن
چرس رو از رو ميز بهم بده
آخرين بار كجا ديدمت؟
...كه دختر اين قرن، جزوهي تودههايي را زير لباسش اينور و آنور نميبرد، تو خانه مينشيند، ابروهايش را باريك ميكند، كه تعجبي نيست اگر در كمد لباسهايش قرص HD و ديدو پيدا شود. كه با بچههاي دانشكده، دور از چشم دولت، تأتر خياباني اجرا نميكند، كنسرواتور شيپور نگاه ميكند و اگر به ويلاي فاميلشان فرار ميكند، براي اين است كه پدر راضي به عمل پستانهايش پيش دكتر نورتون در دبي نشده...
نه... بپوش!
دارم بالا ميآرم
با اين آهنگ يهكاري كن
تو خوابِ من
آخرين بار...؟
-این به حافظهتون کمکی میکنه؟
دادستان، ناگهان اسلحهی یکمتری سنگینی را زیر بینیِ آدم ساکتی که در جایگاه متهم نشسته بود، گرفت:
-این رو میشناسید؟
هٍروس نگاهی به اسلحه انداخت:
-اس آر 43 خودکار.
-ظاهراَ شما به تیراندازی با هر نوع اسلحهای مهارت دارید.
وکیل ناگهان فریاد کشید:
-اعتراض دارم. ما قبلاً ثابت کردیم که متهم نمیتونسته اونشب تیراندازی کنه، چون دست راستش گچ گرفتهشده بوده.
هروس از جا بلند شد و طوری که انگار بخواهد بچهای را ادب کند، گفت:
-من میتونستم اونشب، با هر اسلحهای دامون رو از فاصلهی دویستمتری با دست چپم بزنم.
دادگاه شلوغ شد. قاضی چندبار با چکش روی میز کوبید.
-آیا میپذیرید که دامون رو اون شب با این اسلحه نشانه گرفتید و...
-اعتراض دارم...
-...و بهطرفش شلیک کردین و اونو کشتین؟ قبول دارین؟
-خیر، قبول ندارم.
-در ساعت قتل کجا بودین؟
-خوابیده بودم.
-کجا؟
-خونه ... خونهی... خونمون.
-چرا راستش رو نمیگین آقای هروس؟ چرا نمیگید که اون شب، دور از چشم همسرتون، در خانهی معشوقهتون بودین و در حال معاشقه با رفیقهتون...
-اعتراض دارم. اینها ربطی به دادگاه...
-بله، من خونهی سارا بودم.
دادگاه باز شلوغ شد. وکیل، کلافه روی سندلیاش ولو شد.
-بعد چه کردید؟
-بعد هماونجا خوابیدم.
-چه خوابی دیدید؟
-اعتراض دارم...
-خوابِ زن دیدم.
صدای گریهی همسرِ هروس از ردیف سوم بلند شد. دادستان چشمانش برق زد:
-دقت کنید! بعد از یک معاشقهی طولانی، بعد از اینکه متهم، هوس دروناش فروکش کرده، بعد از آن، باز هم خواب زن دیده. ببینید این مرد شهوتپرست... ببینید این مرد خیانتکار...
-بالاخره اون متهمه که آدم کشته یا با معشوقهش خوابیده؟
قاضی با چکش روی میز کوبید. دادستان ادامه داد:
-و بعد چرا این رو هم نمیگید که معشوقهتون، همسرِ سابق دامون است که شما اون شب با بیرحمی کشتیدش.
دادگاه باز شلوغ شد. دادستان، سارا را به جایگاه شهود خواند. سارا با ناز و ادای غیرطبیعی به جایگاه آمد. یک دامن تنگٍ بسیار کوتاه پوشیده بود و پاهایش بدون جوراب بودند. چند جوان از ردیفهای عقب، سوت زدند. قاضی، عینکاش را روی بینی جابهجا کرد. دادستان:
-آیا هروس از خونهتون بیرون رفت و دوباره برگشت؟
-بله.
-کی برگشت؟
-بک دقیقه بعد... رفته بود از تو ماشین، کاندوم بیاره.
همسرِ هروس بعد از جیغی، غش کرد. دادستان با رنگ پریده گفت:
-به جز اون چی؟ خانومِ...
-بله یکبار دیگه رفت.
دادستان رنگش را بازیافت:
-چرا رفت؟
-رفت به همسایه بگه سگش رو ساکت کنه، چون مدام واقواق میکرد و مزاحمِ کارمون بود.
-آیا تونست ساکتش کنه؟
-خفهش کرد.
-همسایه رو؟
-خیر، سگ رو.
-اعتراض...
قاضی با چکش روی میز کوبید و ادامهی دادرسی را به وکیل سپرد. وکیل:
-سارا خانم، آیا ممکنه همسر سابقون، خودکشی کرده باشه؟
-بله.
-از چه بابت میگید بله؟
-از این بابت که اون عاشق من بود. من بودم که ازش طلاق گرفتم و اون میدونست که من با هروس رابطه دارم.
دادستان: آیا کسی باور میکنه که یک مرد، وسط خیابون رو برای خودکشی انتخاب کنه؟ اونم لختٍ مادرزاد؟
وکیل: ثابت شده که دامون لحظهی مرگ، تحت تأثیر مخدر بوده و لخت هم نبوده، مایو تنش بوده.
قاضی با چکش چندبار روی میز کوبید و اعلام کرد ادامهی دادرسی میماند برای جلسهی بعدی دادگاه...
------------------------------------------------------------------------------------------------------
نسخهی کامل و انگلیسیِ این داستان که “من” نوشتمش با نام: “Tell me sara, where were you last night?” منتخب داستانِ ماهِ کلوپ داستاننویسی Haunted house در کشور یونان شده است.
سیزدهسالهام. مادرم، من را گذاشته خانهی پدربزرگ؛ تابستان است. جز خالهام، کسی خانه نیست. میآوردم در اتاق، یک بالش به من میدهد؛ مهربان شده است. میگوید:
-از صبح بازی کردی. خیلی خستهشدی، حالا بخواب.
هیچ زنی، زیباتر از او در دنیا وجود ندارد. هرشب بهانه میگیرم که باید پهلوی او بخوابم. دروغ است؛ نمیخوابم؛ تا صبح به لبهای نیمهبازش نگاه میکنم و به صدای آرام نفسکشیدنش گوش میدهم. یادم میآید یکبار او به خواب رفته بود و من دستم را زده بودم زیر چانه، نشسته بودم کنارش و میدیدم که لبهای او خشکٍ خشک شدهاند. حس کردم باید سخت تشنه باشد. دستمالکاغذی را فرو بردم در آب. با احتیاط و آرام، تا نزدیکی لبهایش آوردم و در حالی که دستم میلرزید، دستمالکاغذیِ خیس را کشیدم روی......... نکشیدم؛ ترسِ بیدارشدنش، من را متوقف کرد. اگر اینطور میشد، بسترش را برای شبهای بعد از دست میدادم...
----------------------------------------------------------------------------------------------------
این نوشته، پارهای از داستانِ بلند “سنگٍ سرد” است که یکسال پیش شروع کردهام و هنوز...
