سهشنبه/ شب: پدر با نعرهای در پیشگاه خانه گفت: مرگ بر بلشویکها!. نفهمیدم یعنی چی.
چهارشنبه/ صبح: امروز برف زیادی بارید. معلم پیانو نیامد. من حسابی بازی کردم.
پنجشنبه/ بعدازظهر: یکنفر ریشو، مهمان مادرم است. کنجکاوم موضوع صحبتشان را بدانم. کلماتی که میشنوم بیمعنیاند: انقلاب. کمونیسم. اقتصاد. از خانم لیوادا دربارهی اینها سئوال میکنم. جواب میدهد که بهتر است به جای گوش ایستادن، درس ریاضیام را بهتر کنم وگرنه به مادرم گزارش میدهد.
جمعه/ ظهر: خواهرم بیمقدمه سرمیز نهار، شروع به گریهکردن میکند. پدر از غذا خوردن دست میکشد. یکی از خدمتکارها، خواهرم را به اتاقش میبرد. مادر به من اشاره میکند که غذایم را بخورم.
شنبه: امروز روز حمام است. خدمتکار حمامم میکند. زن پیری است. از بوی صابون بدم میآید. دلم میخواهد وقتی بدنم لیز میشود، با خودم بازی کنم ولی او تا آخرین لحظهی حمام، پهلویم است. کٍی میمیرد؟
یکشنبه: من را به مهمانی نبردند. اجازه دارم تا شب بازی کنم؛ اما نمیخواهم.
دوشنبه/ صبح: نامهای آمده با این امضاء: “قفقازهای آزاد”. خطاب به پدرم است. نوشتهاند که او حکم دارزدن یک قفقاز را صادر کرده و اینکه دیر یا زود باید برود و گورش را گم کند. در خانه جهنمی برپاست. من میترسم. خواهرم در آغوشم میگیرد.
سهشنبه/ ظهر: سرانجام پسر خانوادهی گانوفسکی را دیدم. میگویند با خواهرم سر و سری دارد. از نگاههایش که چیزی نفهمیدم. نظامی است.
چهارشنبه/ شب: صدای گلولهای همه را از خواب بیدار میکند. دوان دوان پایین میآیم، از کتفٍ پدرم خون جاریست. طرف را گرفتهاند؛ نتوانسته فرار کند، یا نخواسته. جوانکیست که به زحمت بیست سالش میشود. کف سالن افتاده. رنگش پریده. تندتند نفس میزند. مدام به یکیک ما نگاه میکند. بیشتر از همه به پدرم. همه دورش حلقه زدهایم. پدرم کلتش را میآورد و نوک اسلحه را میگذارد روی پیشانیِ جوانک. خشکم زده. مادرم جیغ میکشد. پدرم با فریادی به من، خواهرم و مادرم میگوید که برویم به اتاقهایمان. یکی از خدمتکارها میخواهد من را ببرد بالا. از دستش فرار میکنم. پیشکار به پدرم میگوید: نکنید آقا!. نمیدانم چرا دلم میخواهد به آن جوان دست بزنم. خدمتکار من را بغل میکند و میبرد بالا. در را رویم قفل میکند. گوشم را میچسبانم به در. صدای گلولهای میآید. یعنی چه شد؟
پنجشنبه/ عصر: عمهام، میهمان ماست. پلیور زردی برایم آورده. وقتی میپوشم آستینهایش تا زانوهایم میرسند. ده سال دیگر به دردم خواهد خورد.
جمعه: با دخترعمهام در باغ آدم برفی میسازیم. چندسالی از من بزرگتر است. باهاش شوخی میکنم و خردهای برف را در یقهی لباسش میریزم. دنبالم میکند. من فرار میکنم. زیر پایم خالی میشود و میخورم زمین. میافتد رویم... بهنظرم همآن مزهی برف را میدهد. شب برایم تعریف میکند که یواشکی از لای در دیده که پدر و مادرش این کار را میکنند. فکر میکنم آنها به اینکار مجبورند.
شنبه: پدرم را کشتند. مادر اشک میریزد. خاکسپاری مراسم عجیبی است. لای دست و پا گم میشوم. پسر خانوادهی گانوفسکی، لحظهای از خواهرم جدا نمیشود. نمیدانم چرا همه به من میگویند بیچاره؟
یکشنبه: خدمتکارِ پیرمان میمیرد. تنها یکروز بعد از مرگ پدر. خیلی خوشحالم؛ از این به بعد تنها حمام میکنم.
