اسکات فیتز جرالد
برگردان از مسعود رستاوند
هنگام غروب در رشته کوههای کنتاکی، تپههای وحشی از هر طرف سر برافراشته و با شیب تند به دنبال هم بالا و پایین می کشیدند.
پایین رشته کوه، جمینا تنتروم با دستگاه تقطیر خانوادهگی ویسکی به عمل میآورد.
او یک دختر نمونهی کوهستان بود.
پاهای برهنه، دستهای بزرگ و قوی که تا زیر زانو آویزان بودند، و چهرهای که زیبایی و طراوتش را کار سخت به یغما برده بود. اگرچه شانزده سال بیشتر نداشت، در دوازده سال گذشته با عمل آوردن ویسکی کوهستان از پاپی و ماپی اش نگهداری کرده بود. گهگاهی از کار باز میایستاد، یک ملاقه مشروب روح افزا بیرون میکشید، بعد با نیروی تازه کارش را ادامه می داد.
کارش این بود که گندم سیاه را توی خمره بریزد، با پا بکوبد و بیست دقیقه بعد محصول نهایی آماده میشد.
داشت یک ملاقهی دیگر بیرون می آورد که ناگهان صدایی شنید. از خمره سر بیرون آورد و بالا را نگاه کرد. صدا گفت:
- سلام
سر و کلهی مردی پیدا شد که پوتینهای شکار تا زیر گردنش کشیده بود:
- می تونی راه کلبه ی تنترومها رو نشونم بدی ؟
جمینا تنتروم بر و بر نگاهش کرد:
- تو از اوجه از او پایین اومودی؟
و به پایین تپه، جایی که شهرنشین لوییزویل قرار داشت اشاره کرد. هیچوقت آنطرفها نرفته بود، ولی روزی روزگاری، پیش از آنکه به دنیا بیاید، پدر پدربزرگش گور تنتروم به قصد کمپانی دو ژنرال به شهر رفته و هرگز باز نگشته بود. این شد که تنتروم ها نسل به نسل یاد گرفتند از تمدن بترسند.
مرد مات و مجذوب جیرینگ جیرینگ خندید، از آن خندههای کالیفرنیایی. یک چیزی در طنین خندهی مرد قلب جمینا را لرزاند. یک ملاقهی دیگر ویسکی برای خودش ریخت.
- دختر کوچولو ، اقای تنتروم کجاست ؟
این را مرد طوری پرسید که خالی از مهربانی نبود. جمینا یک پا را بلند کرد و انگشت بزرگ شصتش را به سمت جنگل گرفت :
" اوجه تو کلبه ، پشت او صنوبرا ، تنتروم پیره بابوی منه ."
مرد شهری تشکر کرد و با گامهای بلند سرازیر شد. او سر شار از جوانی، و چالاک بود. سوت میزد و آواز میخواند و روی دست راه میرفت و پشتک میزد و از هوای تازه و پاک کوهستان نفس میکشید.
هوای دور و بر دستگاه تقطیر شده بود مثل شراب.
جمینا تنتروم، مبهوت و مدهوش تماشا کرد. تا آن روز هیچکس مانند او به زندگیاش وارد نشده بود.
نشست روی علفها و انگشتهای پایش را دانه دانه شمرد. یازده تا شمرد. او ریاضی را در مدرسهی کوهستان آموخته بود.
ده سال پیش یک خانم شهری، مدرسهای در کوهستان دایر کرد. جمینا پول نداشت، ولی هزینهاش را با ویسکی پرداخت. هر روز صبح یک سطل با خودش میآورد و روی میز دوشیزه لافارگ می گذاشت . دوشیزه لافارگ پس از یک سال تدریس از بیماری جنون الکل مرد. درنتیجه تحصیلات جمینا متوقف شد.
آنسوی نهر دستگاه تقطیر دیگری بر پا بود، متعلق به دالدرومها. خاندان دالدروم و تنتروم هیچ برو بیایی با هم نداشتند.
از هم متنفر بودند.
پنجاه سال قبل جیم دالدروم پیر و جیم تنتروم پیر موقع بازی ورق با هم گلاویز شدند. جیم دالدروم شاه قلب را پرت کرد توی صورت جیم تتدروم، تنتروم پیر از کوره در رفت و با نه خشت حساب دالدروم را رسید. بقیه دالدروم ها و تنترومها هم به کارزار پیوستند و کارتهای بازی در کلبه به پرواز درآمد. هارستروم دالدروم، یکی از جوانترینها ، کف کلبه دراز کشیده و از درد به خودش میپیچید چون آس قلب را توی حلقش چپانده بودند. جیم تنتروم ایستاده کنار در کلبه، در حالی که صورتش از کینهای شیطانی برافروخته بود دسته دسته ورقها پرت میکرد. ماپی تنتروم پیر روی میز پرید و از دالدروم ها با ویسکی خیس و گرم پذیرایی کرد. هک دلدروم پیر که سرانجام توانسته بود از معرکه بگریزد همانطور که به طرف بیرون کلبه عقبنشینی میکرد با کیسهی توتون چپ و راست می زد و باقیماندهی خاندان خودش را از زیر دست و پا جمع میکرد. بعد سوار قاطرهایشان شدند و چهار نعل به خانه تاختند.
آن شب مرد پیر دالدروم، و پسرانش، پس از آن که پیمان خونخواهی بستند، برگشتند و چند ضربهی جانانه به پنجره تنتروم زدند، بعد یک میخ توی زنگ در فرو کردند، و به سرعت عقب کشیدند.
یک هفته بعد تنترومها توی دستگاه تقطیر دالدرومها روغن جگر ماهی ریختند، و به این ترتیب دشمنی آنها از سالی به سال دیگر کشیده شد. ابتدا خاندان یکی از روی زمین محو شد و بعد خاندان آن یکی.
هر روز جمینا در سمت نهر خودش، و باسکو دالدروم سمت نهر خودش با دستگاه تقطیر کار میکردند.
گهگاهی از روی کینهی خودکار موروثی، دو طرف متخاصم با ویسکی به جان هم میافتادند و جمینا وقتی بر میگشت خانه به اندازهی یک پرس غذای استاندارد رستورانهای فرانسوی بو میداد.
اما حالا جمینا فکریتر از آن بود که به آنسوی نهر نگاهی بیاندازد.
غریبه چقدر شگفتانگیز بود و چه لباس عجیبی پوشیده بود! از روی سادهدلی هیچوقت فکر نمیکرد آدم شهری متمدن هم وجود داشته باشد. باورهای او دربارهی شهر، در حد و حدود مردم سادهی کوهستان بود.
برگشت تا به کلبه برود. همینکه برگشت چیزی به گردنش چسبید، یک تکه اسفنج، خیسانده در ویسکی، که باسکو داندروم از آن سوی نهر پرتاب کرده بود.
با صدای بسیار بم مخصوص خودش فریاد زد:
-آهای سلام باسکو دالدروم.
-خدا نصفت کنه جمینا تنتروم.
غریبه داشت با پدرش حرف میزد. در زمین تنتروم طلا پیدا شده بود و غریبه، ادگار ادیسون، میخواست زمین را مفتی مفتی، به چند پول سیاه از چنگ او در بیاورد. داشت برآورد می کرد چند پول سیاه.
جمینا غریبه را سیاحت کرد. معرکه بود. وقتی حرف می زد لبهایش میجنبید. روی اجاق نشست به تماشا.
ناگهان صدای جیغ ترسناکی بلند شد. تنترومها به سمت پنجره یورش بردند. دالدرومها یابوهایشان را به درختان بسته و خودشان پشت بتهها و گلها پنهان شده بودند. بهزودی رگباری از سنگ و آجر به سمت پنجرهها باریدن گرفت و ساکنین کلبه سرشان را دزدیدند. جمینا جیغ کشید :
-پدر ، پدر !
پدر تیر و کمان کشی را از قلاب روی دیوار برداشت و با عشق و علاقه روی نوار لاستیکی آن دست کشید. ماپی پیر به سمت یک سوراخ خیز برداشت.
غریبه به هوش آمد که اوضاع قمر در عقرب است. خشمگین از دالدرومها، اول میخواست از دودکش بالا بخزد و جانش را در ببرد. بعد به فکرش رسید که ممکن است دری چیزی زیر تختخواب باشد، اما جمینا گفت که آن زیر چیزی نیست. دنبال راه فرار زیر تختخوابها و نیمکتها را گشت، ولی هر بار جمینا او را بیرون میکشید و خاطر نشان میکرد که آنجا هیچ دری نیست. در حالیکه از خشم برافروخته بود به در کلبه کوبید و سر دالدرومها فریاد کشید. اما آنها به جای اینکه جواب بدهند، رگبار آجر و سنگ بر پنجره را ادامه دادند. پاپی تنتروم پیر میدانست همینکه بتوانند خودشان را به یک روزنه برسانند باران سنگ به درون کلبه میبارد و جنگ تمام است .
هک دالدروم پیر، در حالیکه کف به زبان آورده بود و چپ و راست روی زمین تف میانداخت رهبری حمله را به عهده داشت. این وسط پرتابههای وحشتناک تیرکمان پاپی تونتروم بیحاصل نبودند. یک شلیک عالی یکی از دالدرومها را از پا در آورد، و دیگری را وادشت که یکسره از ته دل فریادهای دردناکی بکشد.
قدم به قدم به کلبه نزدیک شدند. غریبه به سمت جمینا داد زد :" باید فرار کنیم، من خودمو قربانی میکنم و تو رو از اینجا میبرم بیرون ."
پاپی تونتروم با صورتی چرک و سیاه داد زد :" نه ، نه هماینجا میمانی و میجنگی. من جمینا رو میبرم بیرون. من ماپی رو میبرم بیرون. من خودش رو هم میبرم بیرون."
مرد شهری که رنگش پریده بود و از خشم میلرزید، به سمت هام تنتروم برگشت که کنار در ایستاده بود و سوراخ پشت سوراخ به طرف دالدرومهای پیش رونده شلیک می کرد.
- ما رو پوشش می دی؟
هام گفت که او هم تنترومهایی دارد که نجاتشان بدهد، اما خودش میماند تا برای پوشش دادن به بقیه به غریبه کمک کند، به شرط اینکه غریبه راهی برای اینکار پیدا کند.
چیزی نگذشت که دود از سقف و کف کلبه بیرون زد. شم دالدروم به درون کلبه راه پیدا کرد و با جافت تنتروم که از یک سوراخی آویزان بود گلاویز شد. شعلههای آتش الکلی از همه طرف الو گرفت.
ویسکی توی وان حمام هم آتش گرفت و دیوارها شروع کردند به فرو ریختن.
جمینا و مرد شهری به هم نگاه کردند. مرد آهسته گفت : " جمینا "
جمینا جواب داد: " غریبه "
- ما با هم میمیریم. اگه زنده موندیم تو رو با خودم میبرم شهر و باهات عروسی میکنم. با مشروبی که تو میسازی حتم دارم موفق میشی.
جمینا او را برای لحظهای در آغوش کشید و در همآن حال انگشتهای پا را به نرمی پیش خودش شمرد. دود، غلیظ تر شد. پای چپش آتش گرفته بود. شد یک چراغ الکلی انسانی.
لبهایشان را روی هم گذاشتند و طولانی بوسیدند، بعد دیوار روی این دو ریخت و آنها را از صحنهی روزگار محو کرد:
-با هم یکی شدیم.
وقتی دالدرومها به درون حلقهی آتش راه پیدا کردند، آنها را مرده یافتند، درحالیکه بازوهایشان همدیگر را در بر گرفته بود. دالدروم پیر برآشفت.
کلاه از سر برگرفت .
آن را از ویسکی لبریز کرد و نوشید.
به آرامی گفت :
-اونا مردن. اونا واسه خاطر هم مردن، جنگ دیگه تمومه، نباس از هم جداشون کنیم.
پس جمینا و غریبه را به رودخانه انداختند. دو جهش آب که با افتادن دو جسد به درون رود برخاست با هم یکی شدند.
----------------------------------------------------------------------------------------- * این داستان را دوست خوبم مسعود رستاوند از سایت ShortStoryArchive انتخاب و برگردان کرده. * JEMINA, THE MOUNTAIN GIRL by: F. Scott Fitzgerald (1896-1940)لینک منبع اصلی:[+] *داستانگو برای نخستینبار این داستان را برای فارسی زبانان منتشر میکند.
اینجا با من
مدت بسیار و بسیاریست که به آینه نگاه نکردهام
فکر میکنم کور بودم
ولی حالا افکارم روشنتر شده
حالا دیگر چیزهای رفته از تو، دوباره باز نخواهند گشت
حالا دقیقهای نیست که مثل یک ساعت نگذرد
تو مثل پارهای از من هستی
اما من رانده شدهام.
خب، من دیگر آن دختر سابق نیستم
که تو میشناختیش
امیدوارم بودم حرفهایی را که هرگز نگفتهام، نشانت میدادم
میدانم که تو رفتهای
و من مثل یک بچهی کوچولو اینجا میمیرم، و حالا دارم احساسش میکنم
تو اویی که بهش نیاز دارم
و میدانم که مثل یک بچه گریه خواهم کرد
فقط برای اینکه تو هماین الان برگردی
برگردی اینجا با من
اینجا با من
میدانی که آن سکوت، گوشخراش است وقتی همهی شنوایی تو قلبت باشد
و من بدجور میخواستم که قوی و حقیقی باشم
اما ترسیدم و همه چیز را پشت سر رها کردم
میدانم که تو رفتهای
و من مثل یک بچهی کوچولو اینجا میمیرم، و حالا دارم احساسش میکنم
تو اویی که بهش نیاز دارم
و میدانم که مثل یک بچه گریه خواهم کرد
فقط برای اینکه تو هماین الان برگردی
برگردی اینجا با من
اینجا با من
خواهش میکنم
و میخواهم که پیشم بازگردی
لطفن
هرگز آن نگاه فرازمند را فراموش نمیکنم
صورتت
چهطور برگشت و ترک کرد،
بدون نشانی؟
می فهمم که تو کاری را کردی که باید میکردی
و ازت متشکرم
میدانم که تو رفتهای
و من مثل یک بچهی کوچولو اینجا میمیرم، و حالا دارم احساسش میکنم
تو اویی که بهش نیاز دارم
و میدانم که مثل یک بچه گریه خواهم کرد
فقط برای اینکه تو هماین الان برگردی
برگردی اینجا با من
اینجا با من

Here with me
Its been a long, long time since I looked into the mirror
I guess that I was blind
Now my reflections getting clearer
Now that youre gone things will never be the same again
Theres not a minute that goes by every hour of every day
Youre such a part of me
But I just pulled away
Well, Im not the same girl
You used to know
I wish I said the words I never showed
I know you had to go away
I died just a little, and I feel it now
Youre the one I need
I believe that I would cry just a little
Just to have you back now
Here with me
Here with me
You know that silence is loud when all you hear is your heart
And I wanted so badly just to be a part of something strong and true
But I was scared and left it all behind
I know you had to go away
I died just a little, and I feel it now
Youre the one I need
I believe that I would cry just a little
Just to have you back now
Here with me
Here with me
And Im asking
And Im wanting you to come back to me
Please?
I never will forget that look upon
Your face
How you turned away and left
Without a trace
But I understand that you did what you had to do
And I thank you
I know you had to go away
I died just a little, and I feel it now
Youre the one I need
I believe that I would cry just a little
Just to have you back now
Here with me
Here with me
-----------------------------------
+ Michell Branch
+The Spirit Room (2001)
(Lyrics By Michelle Branch, John Shanks)
©2001 I'm With The Band Music Publishing Company / Line One Publishing (ASCAP) / EMI Virgin Music, Inc.
+ از این ترانه خوشم میآید. میخواهم شروع کنم هر ترانهی انگلیسی که دوست دارم را اینجا برگردان کنم. از اینکه صفحهام سال به سال به روز نشود خیلی بهتر است. این چه محدودیتهای مسخرهایست که برای این صفحه درست کردهام که نمیتوانم بهروزش کنم؟
برای روشن شدن بیشتر بد نیست به خاطرهای از مرد خاکستری نگاه کنیم: صبح زود است و او همراه مادرش سوار اتوبوسیست که به جز آنها، تنها یک مسافر دارد. پیرمردیست که کلاه شاپو به سر دارد و در ردیف اول به پهلو نشسته و مرتب برمیگردد و مادرش را نگاه میکند. مردخاکستری گاهی به خواب میرود و سرش را به پهلوی مادر تکیه میدهد. بیدار میشود و صورت پیرمرد را میبیند که به مادرش لبخند میزند. اتوبوس میایستد و مادر دست کودک را میکشد.
از اتوبوس پیاده میشوند. از پلههای کثیف و کوچکی با پهنای کم بالا میروند و وارد ساختمانی با دیوارهای سفید و پنجرههای بزرگ میشوند. در اینجا کودک متوجه میشود که آنها در کلینیک پزشکی هستند. سکوت سنگینی جریان دارد. برای چند لحظهای آنجا میایستند. معلوم نیست چرا کسی در کلینیک وجود ندارد. صدای باز شدن سریع دری به گوش میرسد. پرستاری با شتاب در اتاقی را باز میکند و بیرون میآید و به سمت اتاق دیگری میرود. مادر دست او را رها میکند. پرستار در بین راه با مادر که آرام به سمتش میرفت روبهرو میشود. آندو میایستند و آرام صحبت میکنند. کودک از جایش تکان نمیخورد. گفتوگوی بین مادر و پرستار تمام میشود و مادر به آرامی سرش را رو به کودک میگرداند و با نگرانی نگاهش میکند. پرستار با لبخند به کودک اشاره میکند و ازش میخواهد که پیشش برود. کودک اینکار را میکند، چون مادر ساکت است. پرستار دستش را میگیرد و وارد اتاقی که از آن بیرون آمده بودند میکند. کودک سرش را میگرداند و تا وقتی که پرستار در را پشت سرشان ببندد، مادرش را نگاه میکند که آنجا ایستاده و جلوتر نمیآید تا تلاشی برای نجات او بکند. کودک که حالا مادرش را نمیبیند به رفتار پرستار مشکوک میشود، اما جایی نمیتواند برود چون پرستار مچ دستش را محکم گرفته و با مهربانی حرفهایی میزند که او گوش نمیکند. انگار بنا نیست مادر را دوباره ببیند. به مادرش فکر میکند و در ترس شناور میماند تا اینکه متوجه میشود پرستار دارد یک جمله را مدام تکرار میکند و آخرینبار که جمله را ادا کرده، لحنی محکم داشته. پرستار دوباره جمله را میگوید:
-لباسهاتو در بیار عزیزم.
کودک نمیپذیرد و پرستار بدذات که در یک لحظه مادرش را از دستش گرفته و از او خواسته بدنش را نشانش دهد حالا سعی میکند بلوزش را از تنش در آورد. یقهی بلوز لیمویی رنگ کودک تنگ است و در نتیجهی تلاش پرستار برای بیرون آوردن آن از سرش، چند لحظه نفس کشیدن کودک قطع میشود. پرستار حرف تندی دربارهی بلوز میزند و کودک طاقتش را از دست میدهد و زیر گریه میزند. پرستار یادش میافتد که باید نرم باشد. دوباره لحن مهربانش را از سر میگیرد و لابهلای حرفها از کودک میخواهد شلوارش را در آورد و وقتی دستش سراغ زیپ او میرود، کودک چنان جیغی میکشد که پرستار هول میکند، اما موفق میشود شلوار را از پای کودک درآورد. پهنای صورت کودک خیس است. مامانش را میخواهد و مدام صدایش میزند. تهاجم پرستار تمامی ندارد و تا از کودک هتک حرمت کامل نکند، دست بردار نیست. کودک شورتش را دو دستی میگیرد و در حالی که عقبعقب به سمت دری که از آن آمده بودند میرود مامانش را صدا میزند. بهنظر میآید پرستار موقتن دست از حمله برداشته، چون دستهایش روی زانوهایش است و دیگر حرف نمیزند. اما زمانی که کودک برای باز کردن در، دستش را از لباس بر میدارد، پرستار بیشرف شورت را از پای کودک میکشد و در میآورد. کودک دارد دیوانه میشود. تنها چیزی که در دنیا نمیخواهد ببیند هماین پرستار ایکبیریست که دست از سرش برنمیدارد و معلوم نیست از جان او چه میخواهد. وقتی دستهای پرستار دوباره به سمتش میأیند او دوباره جیغی از ته دل میکشد که مادرش را وادار میکند وارد اتاق شود. کودک در آغوش مادر خیانتکار میافتد و جهان به اندازهی آغوش نمناک مادر کوچک میشود. کودک نمیخواهد چشمهایش را باز کند، نمیخواهد از دنیا جدا شود ولی دنیا نمیتواند هماینطور کوچک بماند، باید بزرگ شود. باید منفجر شود. کودک را بغل میکنند و روی تختی میخوابانند. مادر در چندقدمی تخت، نظارهگری خاموش است. به گروه جلادین، پزشکی عجول و بیحوصله با سبیلی که به شکل هولناکی پرپشت و افتاده است، اضافه شده. با انگشت به چیزی مدام اشاره میکند اما پرستار که دودستی سعی میکند کودک را روی تخت بخواباند، متوجه نیست. کودک با چشم مسیر اشاره را دنبال میکند و به سینی فلزیای میرسد که توش پر از قیچیهای آهنیست. سینی که به صورت کودک نزدیک میشود، از هوش میرود و وقتی به هوش میآید که به جای شلوار، دامن پایش است و وسط پایش میسوزد.

داستان چندخطی، داستان خیلی کوتاه، دقیقهای یا برقآسا، شکل کوتاهی از داستانگویی است که بهسرعت توانسته خودش را بهعنوان یک اثر ادبی بشناساند. برقآسا مثل پدیداری زیبایی و ناپدید شدن آن پیش از سیر کردن ما. ما عابری پیاده در یک روز تابستانی هستیم که زن زیبایی را هنگامی میبینیم که دارد پنجرهی رو به آفتاب را میبندد و پیش از اینکه بتوانیم زیبایی او را جذب کنیم، او پنجره را بسته. داستان برقآسا چنین چیزی است. آنطور که رولان بارت میگوید متنی که لذتبخش است باید کوتاه باشد. کوتاه بودن، یک ویژهگی لذتبخشی است و خیلی کوتاه بودن، اغراق در این لذت. خیلی کوتاه بودن میتواند لذتبخشی را دوچندان کند و البته همآنقدر هم ممکن است هیچ لذتی پدید نیاورد و سرد و بیاثر باشد. هیچ کس این داستان چند خطی براتیگان را فراموش نمیکند:
وقتی زن هفتتیر خالی را تحویل پلیس میداد گفت: زندهگی کردن توی آپارتمان تکخوابه در سنهوزه با مردی که داره ویلونزدن یاد میگیره، خیلی سخته.
به محض خواندن آن، داستان –که کمتر از دوخط است- در ذهن ما باز میشود. داستان هیچ کلمهی اضافی ندارد و براتیگان با کمترین کلمات، بیشترین روایت را کرده. یک داستان چندخطی خوب میتواند مثل این باشد و پارهی جستوجوگر و یا لذتجوی ذهن ما را به ادامهی داستان تشویق کند. چه بسیار رمانهای هزار صفحهای که در کنار یک تاثیر کلی، توانستهند پارههایی از متنشان را در ذهن ما برای همیشه حک کنند تا ما از آنها به عنوان مثالهایی از قسمتهای برجستهی آن رمان یاد کنیم. این پارهها معمولن در حد و اندازهی داستانهای برقآسا هستند. پس چرا خود داستانهای برقآسا به تنهایی نتوانند از عهدهی این کار برآیند؟
نگرانی اصلی شاید هماین باشد؛ ماندگار نبودن اثر. فراموشی زن زیبای پشت پنجرهی بسته؛ آنطور که برق از آسمان به سرعت ناپدید میشود او هم از ذهن ما دور میشود. چراکه میتوان در فاصلهی زمانی بین دو ایستگاه مترو دهتاه از اینها را خواند. اما دربارهی بهترینها هرگز ماجرا اینگونه نیست. لذت سیر نشده همواره در حال بازگشت و جستوجوست و در اینجاست که داستان برقآسا میتواند موفقتر از یک داستان کوتاه یا بلند باشد، هنگامی که خواننده ابدن یک کلمهی اضافی نمیخواند. حد غایی یک جملهی موفق؛ اثرگذار بودن تکتک کلمات. در اینجا جملهنویسی به اندازه ی سوژه مهم میشود.
ولی ما هنوز دربارهی داستان برقآسا تردید داریم. هنوز خیلی مهم نیست چون کم و کوتاه است و وقت کمی از ما میگیرد. اما آنرا میخوانیم چون جذاب و پرکشش است و وقت کمی از ما میگیرد. من فکر میکنم مردم به خواندن یک داستان برقآسا تمایل بیشتری نشان دهند تا یک رمان. شاید برایشان مثل دیدن رعد در آسمان در مقابل پیادهرودی در جنگل باشد. کدامیک راحتتر است؟ کدامیک زیباتر است؟
واقعن آن زن زیبا بود؟ از کجا زیباییش را فهمیدیم؟ ما که او را درست ندیدیم...
استو هالینگ: داشتم به در قند هندوانه نگاه میکردم و دیدم که کتاب در سیزدهم می 1964 در خانهای در بولیناس شروع شده (و به ژوان کیگر تقدیم شده). شما آن موقع خیلی جوان بودید. اولین خاطراتی که از بولیناس دارید چیست؟
ایانت براتیگان: احتمالن همآن سالها بوده؛ 1964. وقتی که جهارسالم بوده. پدرم مرد قد بلند و فقیری بود. بنابراین ما خیلی جاها پیاده میرفتیم و من انگشت شستش رو با دستم میگرفتم تا اون بتونه من رو همراه خودش بکشونه. ما میبایست پیاده تا پایین شهر تا مسا (Mesa) میرفتیم که برای من راه خیلی زیادی بود. بنابراین اون و دوستدخترش یک عصای بلند گرفتن و من دودستی ازش آویزون میشدم درحالیکه اونها من رو روی زمین میکشیدن.
استو: خیلیها فکر میکنند بولیناس به عنوان نمونهای از دهکده در کتاب در قند هندوانه به کار رفته. آیا او هیچوقت اشارهای به این کرد؟
ایانت: هوممم، من هیچوقت نشنیدم. ممکنه. اما میتونه بیگسور هم باشه. بنابرین تردید دارم که بگم...
استو: پس شما بعد از آنموقع مرتب اینجا بودهاید؟
ایانت: داسس یه خونه اینجا داشت، و من باید با پدر و یکی از دوستدخترهاش آنجا میرفتم. پدرم هیچوقت رانندهگی نمیکرد. ما احتمالن قبل از سال 1971 که اونجا خونهای خرید تو بولیناس بودیم. از آنموقع به بعد من آخر هفتهها اونجا میرم. تعطیلت بهار و مثل این.
استو: این همآن خانهایست که تراس داشت؟
ایانت: بله، و من هم واقعن دوستش داشتم. خونهی پر رفت و آمدی برای یه دختر یازدهساله بود. اما من دوستش داشتم. دست کم موقع روز. ولی شبها خیلی نه.
استو: شما دربارهی وضع آمد و شد خانه در کتابتان نوشتهاید، اما من شنیدم که دیگران میگویند پدرتون و دیگران آنجا مینشستند، مست میکردند و شوخی میساختن و این برای شما یک احساس جدی و واقعی بوده...
ایانت: آه بله. بعضی از این جمعشدنها فقط قصه ساختن بود. سهداستان، بسیاری از پیچ و خمهای داستانی، همه آنجا ساخته شدند. اما من یکبار آنجا از ژانویه تا ژوئن 1979 تنهایی زندهگی کردم و خیلی خوب بود. پدرم هم فکر میکرد آنجا شلوغ بود. اما نه در وضعیت بدش. میگفت یک چیزی مثل خودکشی اونجاست. او یکی از علاقهمندان به افسردهگی بوده. ولی حالا اونجا خیلی فرق کرده و مردم سرحالی اونجا زندهگی میکننن و همهچی روبهراهه. من احساسی دارم مثل اینکه اون خونه تونسته اونجا رو تجدید اسکان کنه.
استو: و پدرتون مدت زیادی رو در موناتانا اقامت کردهن درسته؟
ایانت: بله، و فکرمیکنم مدت زیادی رو هم در ژاپن. من در کالج مارین بودم. بسیار دوستداشتنی بود، چونکه اولینبار بود که یادم میآد ما اتاقهای زیادی برای زندهگیکردن داشتیم. پدرم همیشه در آپارتمان و در شهر زندهگی میکرد که خیلی خیلی کوچیک و مختص یک نویسنده بود. بدون هیچ اتاقی برای کسی یا چیزی، نه حتا جایی برای یه دوستدختر. وقتی که به بولیناس رفت، یکدفعه من صاحب اتاق خواب شدم و خیلی خوشحال بودم. یه خونهءی قدیمی بود که کسایی که قبلن اونجا زندهگی میکردن، کلی اثاثیه، مجلههای قدیمی دهههای سی و چهل رو جا گذاشته بودن و من عاشق خوندن اونها و کشف هرقسمت خونه بودم. پدرم دوستان زیادی داشت و کلی پختن و خوردن تو آشپزخانهی قدیمی و من توی حیاط تنیس بازی میگردم و به ساحل میرفتم و پیادهروی میکردم. هیچکس رو نمیشناختم اما کلی سرگرمی داشتم. اونجا خیلی قشنگه. اما من نمیدونم شما بخواید اینرو اینجا بنویسید و آدمهای زیادی رو اونجا جمع کنید.
استو: خوانندهگان ما تمایل دارند که اینها رو بدونند، پس هیچ مشکلی نیست.
ایانت: ساحلی به اسم ایفی رو یادم میآد که اونجا همیشه آشغالهایی رو میفروختن و یه آدم هپاتیتی رو هم یادمه که اونجا مرد. یادمه که برای مسابقهی طنابکشی چهارم ژولای اونجا بودم. این سفر عجیبی برای رسیدن به اونجا بود. اما فکر میکنم بهخاطر اون احساس امنیتی که میکردم مشکلی برام نبود. وقتی که برگشتم و از کالج مارین دور بودم، از اینکه مفتسوارها رو حتا شبها سوار کنم، ترسی نداشتم. مثل یه زن حامله و خریدهای خواروبارش، که حتا تا وقتیکه نشست توی ماشین صورتش رو ندیدم و نگرانیش بابت بستنیش که داشت قبل از اینکه به خونه برسه آب میشد. یکبار هم یادمه که ماشینم خراب شد و یه ماشین پر از پسر من رو سوار کردن و من نمیدونستم که باید سوار بشم یا نه. ولی اونها من رو تا بولیناس رسوندهن.
استو: حالا یک ون زیبا مردم رو تا بالای تپه میبره. من یکجور حس کنایهآمیز موقع گفتن شما از احساس امنیتتان در آن زمان احساس میکنم چون هنوز هم نگرانیهای زیادی دربارهی مستها، خیابانگردهای متجاوز و پایینشهرنشینها وجود داره و حتمن این نگرانی در آنزمان بسیار بیشتر از حالا بوده.
ایانت: بله یادم میآد که مشاورهای اعتیادی در دههی هشتاد به بولیناس اومدن به نام مثلث برمودا. اما همهی وقتی که اونجا بودم، هرگز احساس ناامنی نکردم. هیچکس هم اذیتم نکرد. بهعلاوه اینکه احساس میکردی خیابانگردها واقعن جایی برای خوابیدن دارن، بنابراین بهنظر میآد که سختتر از سانفرانسیسکو یا جای دیگهای نبوده.
استو: تعداد زیادی از آنها جایی برای خواب داشتند.
ایانت: بله. بولیناس همیشه هردوحالت بیحالی و عصبیبودن رو داشته. بهنظر میآد بهجای اینکه خیابان گردها شیوهی زندهگیشون رو عوض کنن، ما باید شیوهی زندهگیمون رو عوض کنیم.
استو: داستان دیگری از زمانی که با پدرتان بودهاید، دارید؟
اینت: تعداد زیادی از خاطراتم دربارهی موقع خوابیدن من، وقت مهمونیهای اونها با شوخیهای بامزه و مشروب خوردنهای زیادشون هست. پدرم ارتباط عجیبی با موسیقی داشت اما هیچوقت یک مجموعهی بزرگ جمع نکرد و من فکر میکنم فقط یک استریو وقتی که به بولیناس رفت، خرید. یه آدمی به نام رابرت کریلی یادم میآد که همیشه به یه گروه آدم میاومد و اونها اوقات خوشی رو با ضبط استریو میگذروندن. یهبار از خواب بیدار شدم و دیدم که دستگاه استریو روی زمین افتاده و شکسته. ظاهرن پدرم که خیلی مست بوده، به اینکه یه آهنگ خاص در تمام طول شب پخش بشه اصرار کرده تا اینکه کریلی آخرسر دیوونه شده و دستگاه رو برداشته و کوبونده زمین.
استو: یادتون میآد چه آهنگی بود؟ شاید کریلی حق داشته.
ایانت: مطمئن نیستم. فکر میکنم که یه آهنگ از جوآن بائز بوده. ما هم اون دور و بر برای خودمون میشستیم و از اولین تلویزیونی که خریده بودیم، بیسبال تماشا میکردیم. یه تلویزیون قدیمی بزرگ و سیاه و سفید.
استو: دختر چنین مرد مشهوری بودن، احساس غریبی است؟
ایانت: نه واقعن. پدرم ویژهگیهای منفی زیادی هم داشت. اون خودش رو هیپی به حساب نمیآورد و من رو هم هماینطوری بزرگ کرد. حالا دختر من هم داره هماینجوری بزرگ میشه. اون راه خودش رو میرفت و نه به خرید رسیدن و وسایل جمعکردن و اینچیزها. به خاطر هماین بولیناس برای من خیلی جالب بوده.
استو: به کتاب خاصی از بین آثارش علاقهمندید؟
ایانت: این سئوال خیلی سختیه. شما چهطور؟
استو: هوممم. از این میترسیدم که اینو ازم بپرسید. احتمالن داستانهای کوتاهی که در کتاب انتقام چمن هست. من هنوز عاشق ژنرال متفقین اهل بیگ سور هستم. اون مثل یک داستان تاریخی بود. و از کارهای بعدی او، کار آخرش، پس باد در این راه نخواهد وزیزد، شگفتانگیز است، با اینکه این کتاب اثری تاریک و سیاه هست.
ایانت: آخرین باری که اونو دیدم، شبیه ساعت چهار است، یک نوشیدنی میخواهم بود. هرگز اونطوری ندیده بودمش. به هر حال برای مدت زیادی انتقام چمن برگزیدهی من هم بوده. اما حالا برای رویای بابیلون و در افتادن سامبورو بسیار مشتاقترم. من میخواهم دوباره در قند هندوانه را بخوانم.
استو: آیا دوباره برای دیدن اینجا برمیگردید؟
اینانت: برام بسیار سخت هست. خاطرات زیادی رو اینجا دارم. به اون خونه رفتن حتا سختتر هم هست. اما اینکه حالا مردم زیادی اونجا زندهگی میکنن برام لذت بخشه.
استو: میدونید، بعضیها سعی کردند دهکده رو به خاطر مرگ پدرتون سرزنش کنند. بهخاطر فرهنگ، آب و هوا، خانه یا بعضی مردم.
ایانت: درسته. به هر حال اون در اینباره زیاد با مردم صحبت نکرده. اون برام علیه سرعت سخنرانی میکرد. میگفت هنرمندهای بااستعدادی رو دیده که به این طریق از بین رفتن. اون از تنباکو هم متنفر بود. یه شوخی بود که همیشه میکرد و میگفت که وقتی پیر شد، میره و تنباکو میجوه و میره کف خونهی سیگاریها تف میکنه. چیز جالب این بود که اون خیلی کم قانون رو زیر پا میذاشت. البته گاهی قوانین ماهیگیری رو رعایت نمیکرد، ولی بهجز این چیز دیگهای نبود. در ضمن از گه سگ هم متنفر بود.
استو: از گه سگ؟! پس حالا تو بولیناس این براش یه مشکل اساسی میشه. بهنظر میآد خاطرات شما از اون خیلی مثبت هست.
ایانت: هرکی که پدرمو میشناخته، میدونه که اون یکی از آدمهای موفق در راههای عاشقانه بوده. شما نمیرید که یه گدای کثیف با آشغال های تمیز بشید. اونطور که اون اینکارو کرد. بدون هیچ چشمداشت و انتظاری برای نویسندهی نامدار جهان شدن. من اخیرن درک کردم که بیشتر مردم فقط میخواهن انگشتان دست راستشون رو وادار به نوشتن کنن. اما اون تقریبن در همهی کتابهاش، تمام اجزای مهم کار رو در مدت کوتاهی نوشته، و این کافیه. اون دیگه نباید تبدیل به تراژدی بشه. اون زندهگی خودش رو کرد. فکر میکنم من بهش خیلی مدیونم.
استو: وقتی که بچه بودم، دوتا نویسندهی مورد علاقهم تولکین و براتیگان بودند. من تمام کتابهای تازهی پدر شما رو میخوندم. وقتی خیلی جوان بودم. تو کلاس مدرسه، حتا گاهی معلمها کتابهام رو توقیف میکردهن. بعد با جک کرواک، همینگوی، کسی و دیگران ادامه دادم. دستکم تا اندازهای به او بدهکارم.
ایانت: این جریان رو از خیلیهای دیگه شنیدهم. اون تاثیر عجیبی داشت. مثل فاکنر. اون کیلو کیلو از فاکنر میخوند... بعضیها بهم گفتهن کن کسی (Ken Kesey) یهبار چیزی گفته مثل: پانسد سال بعد ما همه خاک میشیم اما هرکی زنده هست براتیگان رو هنوز میخونه.
استو: ستایش بهجایی است. حرف دیگهای برامون دارید؟
ایانت: از شما بسیار متشکرم و هماینطور از ژوان کیگر و مردمی که اونو بهخاطر میآرن. او آنها را دوست خواهد داشت. بدیهیا که بولیناس در دل اون جا داره.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
*این گفتوگو از سایت Tikky Wikky انتخاب و ترجمه شده. [+]
*بازنشر این گفتوگو تنها با لینک دادن به آن مجاز است.
*این گفتوگو در سایت هنری اثر منتشر گشته. [+]

